سلام شهریور - و من پر از ضد و نقیضم .

دیگر هیچ وقت پیش نخواهد آمد که من تو اون مینی بوس لعنتی بشینم و بارفقا به سمت ده بریم ! و دیگر پیش نمیاد که بساط سنگگ و پنیر خامه ای به پا باشه . اه لعنتی . یه ماه دیگه هم گذشت و من باز هم دلتنگم .

وقتی بخشی شروع میشه آرزو دارم زود تموم شه و وقتی تموم میشه حسرت روزای گذشته رو میخورم . وقتی کشیکم دلم میخواد خونه باشم و وقتی خونه ام حسرت کشیک رو میخورم ! وقتی از جلوی کتابخونه رد میشم دوست دارم درس بخونم و وقتی وارد کتابخونه میشم انگار دارم خفه میشم .

... و من پر از ضد و نقیضم و این چیزی است که مرا آزار میدهد . اینکه نمی دانم چه میخواهم و برای چه زنده ام .

/ 12 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داروساز

روز پزشک مبارک دکتر جان

نگارنده

جدن یاد اتوبوس سواری ها به مقصد دهات به خیر....یاد اینکه توی راه راننده رو به عقد یکی از رفقا در بیاوریم و بعد و بریم از بقالی توی دهات برای راننده آب معدنی بخریم و بدیم دست همون رفیق که بده بهش! یاد ته مینی بوس نشینی ها و قهقهه زدن ها و اینکه با هر حرکت مینی بوس توی یه جاده ی مال رو پرت بشویم کف ماشین و.. یا همه ش به خیر.

نگارنده

راستی اون اولی مینی بوس بود اشتباه شد!

علی

OCD! باز میگن فلوکستین بده[نیشخند]

پژمان

منم همینطور!

maryam

to cheghadr shabihe mani! man age darsam tamoom she koli ghose mikhoram[ناراحت].bishtar az hame ham vase in basate sobhane delam tang mishe![چشمک]

متو

خوش بگذره ![چشمک]

علی غنجی

قدم اول اینه که بیماری رو کشف کنی و درک !

میثم

سلام. همه پر از ضدونقیضن. اضداد واضح ترین و دم دست ترین چیزایی هستن که تو زندگی وجود دارن. مثلا , شعر می خونیم و دنبال آرامش هستیم , اما سر مسائل بی ارزش ,‌ کلی درگیر می شیم و آرامش مون رو از دست می دیم. و اگه بخوایم تو کل زندگی دنبالش بگردیم , زندگی مملو از اضداده. البته تو ایران , وسعت و بازه ی این ضد و نقیض بودن ها خیلی بزرگه. اما نظر من : 2 تا کار باید بکنی. اول اینکه این مسئله رو قبول کنی که انسان مجموعه ایست از تصادها. باید به موقع , تاکید می کنم , به موقع , به همه ی نیازهات رسیدگی کنی. و دوم , وقتی یه کم تعادلت برگشت , اونوقت بشینی دنبال گمشده اصلیت بگردی تا بتونی عمده ی انرژی هات رو در راستای راهی صرف کنی , که باید صرف کنی [گل]

غواص کاشف!

همه ما به شکلی دچار پارادوکس هستیم! مثلا خود من... مدتیه حس می کنم این چیزایی که برای رسیدن بهشون دارم خودمو خفه می کنم دیگه ارضام نمیکنن! اتفاقا این صبح داشتم فکر میکردم که چرا اینقدر دلتنگ چیزی هستم که نمیدونم چیه!!!! چرا به بی حسی موضعی(!) دچار شدم... چرا.. چرا..!!! پس سخت نگیر یا برو دنبال کشفش عزیزم[نیشخند] نوشته هات قشنگن.. مرسی!