....

یک روز زمستانی ... مثل همه ی روزها که صبحش از ساعت 6 شروع میشود ، وقتی که همه جا تاریک است . و من در یک میدان منتظر یک دوستم . و بعد سفر یک ساعته ی ما به سمت محل کارمان شروع میشود . محل کاری که برای من یک جور اجبار است ، طرحم را میگذرانم و برای او شاید اختیار . اختیاری که بیش از اجبار من برایش زجر آور است .

جاده همان جاده است ، سرعت همان سرعت همیشگی ،  شاید ماشین ها هم همانند . همان پلیس راه ، همان پمپ گاز ، همان شهر کوچک و همان درمانگاه . مثل هر روز نان میخریم برای صبحانه ، اینبار کمی بیشتر که مبادا طعم نان های آنروز را فراموش کنم . مثل هر روز صبحانه میخوریم و میرویم سر کارمان .

 اتاقم همان است ، صندلی ام همان ، دفترهایم همان ، کارمندانم همان ...

امروز اما ، ساعت که از 12 میگذرد ، دیگر من همان نیستم . همان جوجه دکتری که روز اولی که وارد درمانگاه شد نمیدانست اتاق رئیس کجاست ، همان اتاقی که دو ماه بعد شد اتاق خودش . همان جوجه دکتری که روزهای اول برای نسخه نوشتن دست و دلش میلرزید ، همان جوجه دکتری که هر روز آرزویش تمام شدن این روزهایش بود ...

ساعت یک میشود و همکارانم به رسم یادگار هدیه ای میدهند و من میخندم ، انگار که زندانی ای هستم که از بند آزاد  میشود و همبندی هایش آرزو دارند با او آزاد شوند . ساعت دو میشود و وقت رفتن است . میروم وسایلم را از پانسیون بردارم. میخندم و دوستم میگوید تو الان نباید بخندی ، باید گریه کنی . صد بار برایش توضیح داده ام که همه ی خنده های من معنی خنده نمیدهد . بازهم میخندم و میروم . تنها که میشوم میزنم زیر گریه . زندانم را دوست دارم ، هم بندی هایم ، مریضهایم ، ... دوست داشتنی فراتر از معنی عادت .

همه چیز همان است . اما من دیگر همان نیستم . زندانی ای هستم که از بندش آزاد شده اما آزادی برایش معنی ندارد . کسی میگوید چرا ناراحتی ؟ میخواهم بگویم که چون بچه ی بهورزم گریه میکرد که نرو ... اما نمی توانم ...

.......................................................

گاهی زندگی در عین لحظه های ناب ؛ مثل خوشحالی برای تمام شدن یک دوره ی سخت ؛ بدجور ضد حال میزند . به خاطر همین است که زندگی همیشه همان است . چون هرگز نگذاشته و نخواهد گذاشت هیچ طعم شیرینی تبدیل به تلخی نشود و بلعکس !

 

/ 20 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساراي بشت كنكوري!!!

سلام خانم دكتر سال نو رو بهتون تبريك مي كم و اميدوارم زودتر اسمه اينجا از جوجه انترن به جوجه رزيدنت تغيير كنه!!

رضا

سلام لطفا اهنگ وب سایتتونو فعال کنین . من چند ماه روزی چند ساعت به این اهنگ گوش میدم

رضا

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[لبخند]

محیا

سلام من دانشجوی دانشگاه ازادپزشکی ام بعضی ها فکر میکنن چون ماازاد میخونیم بهمون نمره میدن .و مادرس کم میخونیم واین طرز فکر واقعا درحق ماظلم هستش شما به نظرتون عملا بین مدرک ما وسراسری ها فرقی هستش_ اخر این همه تلاشی که ما میکشیم به کجا ختم میشه خدا

مهاجر

سال نو واتمام طرحتون مبارک باشه انشالله صد سال به از این سالها

parinaz

[قلب][گل][ماچ]

گلاله

جوابیه محیا:با کسب اجازه از سال بالایی محترم به شما نمره نمیدن ولی مثل ما پدرتونو هم در نمیارن.داروی آزاد میخونه.هر سوالی که از بیوشیمی ازش پرسیدم منو پیچوند.دانشگاه آزاده دیگه...............

نگار

من هم روز پایان طرحم که 5 فروردین بود خیلی اشک ریختم....

نگار

من هم روز پایان طرحم که 5 فروردین بود خیلی اشک ریختم....