خاطرات ناگفته - قسمت پنجم

... اون روزی که خدای ناکرده سکته کردی و زن و بچت با شیون و زاری آوردنت پیش من که دکتر تو رو خدا خوبش کن ،‌ اینقدر سر زدن مهرم پای دستورات لفتش میدم  که دیگه فرصتی برای به خاطر آوردن هارت و پورتات نمونه ...

یارو نمی دونم نصفه شبی خواب نداشت که گیر داده بود که من مسئول حراستم و خانوم شما چرا موهات بیرونه ؟! در حالیکه زل زده بود به کارت انترنیم و اسمم رو توی یه کاغذ مینوشت اون یه تیکه مو رو هم کردم زیر مقنعه و تو دلم گفتم نصفه شبی هر کی ندونه فکر میکنه چه نایی داره این انترن فلک زده که این همه مو هم بریزه بیرون ! یعنی واقعا از این دمپایی های لنگه به لنگه و جورابای برعکس پوشیده شده نمی فهمه که دارم سر و ته مریض رو هم میارم که زودی برم یه جیکه بخوابم ؟! گفتم آقا جان اسمو که نوشتی . من برم دیگه . انگار آب ریخته باشن رو آتیش جرقه زد که آی شما ها اینجا رو با ولیعصر اشتباه گرفتین و صبا وایمیستین وسط حیاط بیمارستان با پسرا هر هر و کر کر میکنید و سر صبحانه ال میکنید و تو بخش با هم میشینید و ... !‌ قیافه من پر شد از شوک که ای  آقا ! ولیعصر چیه ؟ اینجا مثل دانشگاه ماست . وقتی تو دانشگاه با پسرا تو یه کلاس میشینیم پس اشکالی هم نداره اگه تو بخش باهم باشیم ! اصرار داشت که اینجا مرکز درمانیه و شماها اینجا رو به فساد کشیدین و ... ! منم تاکید داشتم که مرکز آموزشی درمانیه ! تو دلم فک میکردم به چه پولیتیکی کشیده  شد این یه تیکه زلف پریشون ما ! که خشمناک گفت :‌ فردا که خواستی فارغ التحصیل شی و معطل مهر من بودی و منم مهر نکردم پای برگه حراستو اون وقت میفهمی !

جمله ای از ذهنم گذشت ولی دیدم حیفه اینقدر خودمو کوچیک کنم . اگه سکته هم میکردی و معطل یه مهر من بودی درنگ نمی کردم پس گفتنش فایده ای نداشت ! کارتمو گرفتم و به سمت پاویون راهی شدم .

............................................................

 تو پاویون در حالیکه دراز به دراز با همان دمپایی های لنگه به لنگه روی تخت ولو شده ام  فلش بک میزنم به امتحان پرانترنی ... تازه گیج و منگ درسای ماژور بودم که ضربه ای به کله ام نواخته شد ، به سان چاقویی که به قصد قاچ کردن هندوانه بر سرش فرود میآید ! سرم رو که بلند کردم خانوم مسئول حراست داد زد خانوم موهاتو بذار تو ! دور و برم رو نگاه میکنم ، من که دماغم چسپیده به دیوار ، شکر خدا تا شعاع چند صد کیلومتری هم محض رضای خدا هیچ عنصر ذکوری دور و برم نیست ، ‌پس دلیل این لوله ی کاغذی که بر سر من نواخته شد چیست ؟!!! ( قافیه هم داره ! ) امان از این زلف پریشان !

 

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم کوچولو

واقعا خودشون خجالت نمیکشن از این گیرای الکیشون؟!!.......خدا نکنه سر و کار آدم به اینجور آدما بیفته[خنثی]

پیمان

سلام ! دست وردار از این برف باروندن و موزیک پخش کردن تو وبلاگت! خواننده هاتو از دس میدیا!!!!! وبلاگ که جای این بچه بازیها نیست [تعجب]

نیلا

سلام دکتر جونم[گل] من آپمممممممم

پیمان

جون من برفو بیخیال! سیستمو بهم میزنه! بیخیال نشی راهپیمایی سکوت میکنیم. لطفآ بقیه خوانندگان هم اعتراض کنند. ][گاوچران]

مریم

شما که باید قوی شده باشید با این بادها نمیلرزی!! "اگه سکته هم میکردی و معطل یه مهر من بودی درنگ نمی کردم " معنی این جمله تون من نفهمیدم !!!! فکر میکردم کمک به انسانها فراتر از نفهمی بعضی ها و سیاست و اخلاق و .... باشه . نه؟؟؟

ریری

جالب می نویسید. لینکتون می کنم

خاطرات تلخ زندگی یک پزشک

سلام دوستان من از شهرستان میام تنها امید ما ایجاد یک تجمع عظیم جلوی مجلس هست حتما با خانواده هاتون بیایید مگه اونا تو این مدتی که شما درس می خوندید زجر نکشیدند به دوستانی که می خوان سال د پگه امتحان بدن هم خبر بدین حتما smsبزنید چون همه به اینترنت دسترسی ندارن اگر الان ساکت بشیم سال دیگه بلای بد تری رو به سرمون میارن چطور که اگه سال قبل دوستان تحصن درست حسابی کرده بودن امسال این اتفاق نمی افتاد.

من

من موندم.آقا یا خانومxاگه شما دکتری پس چطور ی واسه نوشتن وبلاگات وقت می کنی؟واقعا موندما[رویا]

شهریار

سلام دکتر خسته نباشی تو مطالب بالات نظر گذاشتن سخته فکر کنم واسه اون برف هاس به من هم سر بزن