دروغ شیرین !

6 ماه قبل بود ... شاید هم کمی اینورتر اونورتر ... که من اومدم و اینجا نوشتم اولین باریه که خودم دارم زندگیمو میسازم ... و خوشحال بودم . خودم خواستم که برم از شهرم و بیام یه دانشگاه جدید . میتونستم همونجا بمونم ... همونجایی که همه ی دوستام بودن ... همه رو میشناختم و به نظر میرسید خیلی راحت تر بودم اونجا . ولی من تصمیم گرفتم بیام اینجا . روزای اول خیلی خوشحال بودم . همه چی تازه بود . 

ولی این تازگی همون روز اول وقتی متوجه شدم که یه فرد غریبه هستم تو جمع بچه هایی که اکثرا هم رو از قبل میشناسن ... وفتی بهم گفتن برو سالن پیرویان و من نمی دونستم کجاس ... وقتی اسم اساتید رو نمیدونستم ... وقتی حتی اشتباهی وارد پاویون آقایون شدم ... جاشو داد به یه ترس ... 

ترسم از خیابونایی که نمیشناختم ... آدمایی که نمیدونستم در موردم چی فکر میکنن ... ساخامونایی که برام آشنا نیودن ... از مسیر تکراری خونه تا بیمارستان ... تنها مسیری که میشناختم ... از تنهایی ... دروغ گقتم که خیلی شادم ... من ترسیدم ... جا زدم ... حتی نتونستم بنویسم که بارها جا زدم ...

بارها رفتم انصراف یدم ... انتقالی بگیرم ... مهمان بگیرم ... بارها تا در آموزش رفتم و فرم گرفتم ... ولی حتی ترسیدم فرمها رو تحویل بدم .

من موندم و ترس از برگشتن و جا زدن و موندن و ساختن ...

....................................................

6 ماه گذشت از اون همه ترس و من موندم . به جرات میتونم بگم شرمنده ی همه ی حرفا و شادی ها و وسایلی شدم که اینهمه راه با خودم آوردم وگرنه الان خیلی وقت بود که برگشته بودم ... ولی گذشت ... 

....................................................

6 ماه گذشت ... من شادم ... این دیگر یک دروغ نیست ! 

 

 

/ 26 نظر / 86 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Rojin

سلام. همیشه شروع سخته، تغییر هم سخته . خوشحالم که دوباره شادی . به نظر من تنها دکترهای واقعی! دکترهای داخلی هستن [زبان] یک جورایی این پزشکی ما رو وارد یک مسیر بی بازگشت میکنه فقط باید بری جلو!

ساغر

سلام به طور کاملا اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم داشتم تو اینترنت سرچ می کردم "رزیدنت"بعد وبلاگ شما هم جز صفحه ی اول گوگل بود یک هو دلم خواست تو زندگی یک دکتر فضولی کنم خودم با بچه های فنی گشتم و از این آدمام که نا خواسته بیش تر سرم تو کتاب بوده! تمام عمرم رو بیش تر با اونا صمیمی بودم با دوستای پزشکیم خیلی صمیمی نیستم خاطراتتون خوب بود موفق باشین

drSEP

من این حسو برا انتخاب دانشگاه داشتم که راه دور برم یا نزدیک ! برم به سوی تجربه ی جای جدید یا تو حاشیه امن خودم وایستم . من دوس دارم برا تخصص راه دور برم اما این پست منو هم به فکر انداخت

سارا

قبلا تو تبریز میخوندین؟ من میخوام اگه بتونم رزیدنتی رو بزم تهران مث شما تو تبریز میخونم میخوام از این یکنواختی راحت شم ولی این چیزایی که گفتین منو ترسونود یعنی همون بمونم تبریز؟

سارا

قبلا تو تبریز میخوندین؟ من میخوام اگه بتونم رزیدنتی رو بزم تهران مث شما تو تبریز میخونم میخوام از این یکنواختی راحت شم ولی این چیزایی که گفتین منو ترسونود یعنی همون بمونم تبریز؟

سارا

یه چیز دیگه هم هستش اونم ازدواجه فک نمیکنی شانس ازدواجت تو دانشکده خودت بیشتر بود؟

تنها

اخ چه وبلاگی

زهرا

از اینکه رفتین تهران راضی این؟؟ من مشهدیم و فیزیوپات دانشگاه مشهد عمومی رو به دلالیلی قانع شدم مشهد بمونم.تخصص میخام بیام تهران.ولی بعدش دوباره برمیگردم مشهد زندگی کنم بنظرتون مشکلی ایجاد میشه نمیشه؟یا اصن می ارزه بیای تهران؟؟