خاطرات ناگفته - قسمت سوم

کشیکهای زنان به خودی خود به مقدار کافی چندش آور بود چه برسه به اینکه با رزیدنت سال دویی کشیک باشی که چند روز پیش سر اشتباه خودش باهات دعوا کرده و وقتی دیده که اشتباه از خودش بوده هم کم نیاورده و‌ از طرفی هم در آستانه ی آغاز روزهای تعلیق یکساله از بخشش قرار داره !

از شانس بد این بخش مصادف شد با ماه رمضان و حتی جیم زدن به بهانه ی نهار و شام هم از کف برفت و بدتر اینکه به بهانه ی سحری تایم استراحت ٣.۵ساعته هم تبدیل به ٢.۵ساعت میشد و با نهایت تاسف جیم زدن برای صبحانه نیز همینطور !  

از طرف دیگه پیچیدن صدای اذان و بوی غذا تو لیبر تنها چیزی بود که دستور هیچ رزیدنت و اتندی جلودارش نبود ! اواخر از ترس اینکه حتی سر افطار هم صدام کنن غذامو برمیداشتم و پناه میبردم به یکی از تاریکترین نقاط حیاط و یه ساعتی برای خودم کلی خلوت میکردم !

تو یکی از روزایی که با رزیدنت منفور مذکور کشیک بودیم و روده کوچیکه اون یکی بزرگه رو بلعیده بود هنر آشپز گل کرده بود و خورشتی پخته بود که مخلوطی از کدو و بادمجون و گوشتش تو ذوق میزد ! با باز کردن در قابلمه ای که غذای اتند و رزیدنت و انترن بیچاره همه یه جا بود کوزت وار پی بردم که بدبخت ترین موجود جمع من هستم و باید منتظر بمونم تا بالادستی ها غذایشان را بکشند و ته قابلمه هر چه که بماند سهم من خواهد بود ! در حالیکه اتند و رزیدنت ها مشغول تعارف تیکه پاره کردن به هم بودن که تو بمیری من اول نمیکشم اشک تو چشمای من حلقه زده بود و دقیقا یادم نبود چندین فقره فحش خواهر مادری نثار حضار محترم نمودم ! نوبت یکی مونده به من شده بود و من تو خیال خودم داشتم برنامه ریزی میکردم که چون کدو دوست ندارم بادمجان برمیدارم ! فلذا زهی خیال باطل ! که رزیدنت محترم جلوی چشمان درنده ی من همه ی بادمجان ها را کشید و حتی وقتی چشمان من به ته قابلمه با یک عدد کدو !‌ بدون گوشت زل زده بود ! و بعدش هم که بشقاب خالی از برنجم را برداشتم و معذرت خواستم که در جمع آنها نمی نشینم و رفتم هم کسی نفهمید که چه وحشی بازی کثیفی در خوردن به راه انداخته اند !‌ کسی هم اگر فهمید به رویش نیاورد و چیزی نگفت !!!

/ 29 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شباهنگ

شلام! 1)اگه رزیدنت منفور اینا رو ببینه [نیشخند][چشمک][اضطراب]؟ 2)اگه برگردی 7 سال پیش بازم پزشکی رو امتخاب می کنی؟ 3)چرا من نمی تونم عکس بالای وبلاگت رو ببینم 4)من یک جوجه کنکوری می باشم که وبلاگت رو بسی دوست می دارم[لبخند][گل]

رضا (سینوس)

می شد از روش یه فیلم کوتاه درام ساخت [نیشخند]

تنها

____8888___88888888___8888_ ___888888_8888888888_888888___ ___888888888888888888888888___ ___888888888888888888888888__ ____8888888888888888888888__ _____88888888888888888888__ _______8888888888888888___ _________888888888888____ ______________**___________ ____####______**______####_ ___#######____**____####### ____#######___**___#######_ ______######__**__######__ *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•

مائده

عجب داستانی بود! میگم این سلسله مراتب پزشکی که توضیح دادی ...عجب...خودمون هم نفهمیدیم چی جوری گذشت..واقعا این همه راه و اومدیم و اینهمه مونده!

شهروز

سلام وبلاگتو دیدم دلم گرفت یه چیزش خوب بود. زمونی که ماها بودیم. اینترنا سلطان بودن و رزیدنتا رعیت. موفق باشی گل حالا اگه فهمیدی من تو کدوم فازم؟[لبخند][ناراحت]

علی

بابا اینجوریام که می گی نیست.اینهمه رزیدنت باشخصیت(البته مثل خودم اقا) کلا طنز خوبی داری.موفق باشی

تنها

پاسخنامه سوالات آزمون دستياري 29 بهمن 88 ونظرات شما..: http://dastyari.freeforums.org/29-88-f68.html

سلام,خوبید؟ در وب گردی وب شما رو دیدم, فکر کنم منظورتون مهدیه ی خودمونه,ماه پیش اونجا بودم, جاتون خالی!البته الان خیلی بهتر شده , تعدادمون بیشتره,رزیدنتاش هم بهترن