... اینگونه میشود که وقتی بعد از ٨ سال پایت را داخل حیاط مدرسه ات میگذاری تنها چیزی که یادت می افتد حرفهای ناظمت است !

یاد روزی می افتی که بعد قبولی در دانشگاه با ذوق و شوق رفته ای و او محل آدمیزاد که سهل است محل ... هم بهت نداده است !‌ یا یاد روزی که در عروسی تو را دیده و بدون اینکه حال تورا بپرسد حال خواهر دوستت را بپرسد ! یا اینکه ...

عقده ی محبت ندارم ولی بی محلی بعضی هایی که دوستشان میداشتم در آن حیطه ی سنی به قدری برایم دردناک بوده که حتی بعد از ٨ سال در جای جای مدرسه ای که خاطرات خوب بسیاری برایم داشته ، چهره ی او را به یادم آورد و از آن گریزان باشم !

 

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طب سینو

با درود و احترام مژده مژده دانشجویان وبلاگ نویس علوم پزشکی! شما به رایگان می توانید در "طب سینو" وبلاگ خود را معرفی و تبلیغ کنید تا علاوه بر افزایش شمارندگان بازدیدتان پایگاه و رفرنسی برای وبلاگ های علوم پزشکی فراهم آید تا دسترسی به وبلاگ های شما عزیزان برای عموم سریع تر صورت گیرد. برای اینکار ابتدا ما را با نام " طب سینو بزرگترین رفرنس وبلاگ های پزشکی" لینک کنید و سپس با مراجعه به سایت بر روی "بزرگترین رفرنس وبلاگ های پزشکی" واقع در موضوعات وبلاگ کلیک کنید.بدین ترتیب شما می توانید از طریق قسمت نظرات (فقط از طریق نظرات) وبلاگ و اطلاعات انرا برای ما پست کرده و پس از تائید مدیریت سایت در وبلاگ مشاهده فرمائید. ***(فرمت معرفی وبلاگ در قسمت نظرات) نام وبلاگ: آدرس وبلاگ: توضیحات وبلاگ: ***لازم به ذکر است در معرفی وبلاگ از کلمات مناسب و گیرا استفاده کنید چرا که وبلاگ شما نشان دهنده کردار شماست. ***محدودیتی در زمینه مطالب وبلاگ وجود ندارد و میتواند حتی در کنار اطلاعات علمی سرگرمی ها و مطالب دیگر را نیز شامل شود. ***این تبلیغات کاملا رایگان است. ***

طب سینو

ناظم ما لال بود خانوم دکتر..... خوش به حالمون بود مگه نه؟؟؟؟؟[نیشخند]

آدمیزاد

همان به که نیکی بود یادگار! من هم همچین حسی رو تجربه کردم. البته در "پ-هاش" خیلی ملایم تر!

وحید

من وقتی رفتم مدرسه قدیم با دیدن مدیر و ناظم که برف سن رو سرشون نشسته بود کلی خوشحال شدم و کلی ناراحت برای روزای خوشی که داشتم و دیگه نخواهم داشت باید خاطرات بد قدیم رو ساعت 9 گذاشت دم در چون ارزش فکر کردن ندارن

لیلا

ناظمهای دبیرستان ما قابل تحمل بودند ولی یک امور تربیتی جوون داشتیم که غیرقابل تحمل بود. بعد از تمام شدن امتحانهای نهایی و قبل از کنکور مرحله دوم برای گرفتن یک گواهی که باید همراه با برگه انتخاب واحد پست میکردیم (زمان ما این مدلی بود) رفتم مدرسه در حالی که بالاخره از شر سیبیبلها راحت شده بودم. جلوی در جلومو گرفت و راهم نداد که کسایی که به صورتشون دست زندن حق ندارند وارد مدرسه بشوند و هر چه توضیح دادم که من الان فارغ التحصیل به حساب میام و قوانین دانش آموزان به من ربطی نداره گوش نکرد. یکی از ناظمها رسید و برگه من را آورد و دم در تحویلم داد ولی نزدیک کنکور این برخورد اقلا برای یک روز من رو از درس خوندن انداخت. وقتی آدم خیلی جوونه بعضی برخوردها خیلی آزاردهنده هستند!

مدادپاک کن

به بعضی ازمسولین مدرسه که فکرمی کنم به این نتیجه می رسم که اختلال شخصیت داشته اند.توضیح دیگری به ذهنم نمی رسد.

امیر

با سلام[گل][گل] این ناظمه بدتر از اون اتندایی نیست که سر مورنینگ آمادن که آدمو سلاخی کنن که![نگران]یا اون مریضای گیری که اینقد رو تخت تلپ میشن که به خاطرشون 100 بار راند میشی و همچنین شسته![زبان]یا اون رزیدنتی که سر کشیک شبت بعد از شام مفصلی که خورده و استراحتی که کرده میاد اونقد رو سرت غر میزنه که از 100 تا کشیکم بدتره![کلافه]یا اون اکسترن صفر کیلومتری که به خاطر نشون دادن خودش مثل گوشت قربونی میندازتت جلو گرگ!(اتندا رو میگم![نیشخند])یا اون پرستاری که اونقد تو کارت دخالت میکنه که بگه سوادش بیشتر از توئه![خرخون]و...و...و...! دیدین این ناظم بدبخت بدتر از کسایی نیست که اسماشون در بالا قید شد![نیشخند][زبان][چشمک]