در پایان دهه ی سوم زندگی ام هنوز هم وقتی مادرم حرفی میزند نمی توانم بگویم نه ! نمی دانم ته مانده ی ترسهای بچگی هایم است یا دلم نمی آید روی حرفش حرفی بزنم و دلش را بشکنم ....

امشب هم مثل هر شب اصرار میکند که بروم در آشپزخانه شام بخورم . مادرم ! من حال ندارم همین تمبانی که تنم است را در بیاورم شام خوردنم که عذاب علیم است ! ولی نمی توانم این جمله را بگویم ... نه به خاطر ترسهای بچگی ... که از شرم تمام شبهایی که بیدار مینشیند تا با من شام بخورد و من آنقدر دیر میایم که ....

می روم داخل آشپرخانه ... کمی لفتش میدهم ... ظرفها را جابه جا میکنم که صدا دهد که مثلا دارم غذا میخورم ... یک پنتوپرازول میخورم و میآیم ولو میشوم روی تختم ...

با همان تمبان بیرون که حال ندارم در بیاورمش ....

 

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا یک وب گرد تنها

من یک وبگرد تنهام یه سایت دارم پر از وبلاگ نویس تو هم وبلاگ خوبی داری بیا وبلاگت را تو سایت من معرفی کن

کنت

زین پس به جای واژه جوجه جی پی میگیم جوجه جیغی چون تازگیا خشن شده

یکی

پنتو پرازول برای خفه کردنه درد خفیف کمی زیادی نیست؟؟؟امپرازول بخور طرفای امام رضا هم میایی زیارتت کنیم دکتر ؟؟؟

فیسطب

تشریف نمیارین دکتر؟!!!! :) faceteb.ir

...

این مکان در دست احساس است! خیلی دوستون دارم.

.

.[خمیازه]

دکتر ژیلا

درود عوضش خوب لاغر میشی [لبخند] البته اگر خودت لاغر هستی که ... نکن این کارا رو دختر خوب، با روحیه ی زیاد و انگیزه درس بخون.همینطوری که شاخ غول کنکورو شکستی این یکی رو هم میشکنی.[گل]

ر

[عینک]

ر

سلام . لطفا در مورد نظرات کنایه دار دقت کنین و تائید نکنین .مثل نظر اب بازی