بيا بيا دلم برات تنگه....

ریحان جونم رفته تهران .....

و من  یاد ۵ سال پیش افتادم که هیچی نمی خواستیم از خدا به جز دو تا صندلی

تو یه کلاس.... تو یه دانشگاه...... تو یه شهر ......

۵ سال گذشت و من هنوزم هیچی نمیخوام جز اون صندلی لعنتی........

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
a

من با اجازتون تهران بودم؛ اما الان نزديک ۳ ماهه که کانادا؛ ونکوور ؛ هستم... با اجازتون اينجا هم بد فرم بارون مياد!

پيام

سلام.به اميد پايان دوری

اسپايدرمرد

با همين منوال پيش بريد فردا مطب هاتون رو هم کنار هم ميزنيد اون وقت هر روز به هم ديگه ميگيد لعنتی..

ريحان

الاغ! برگشتم! يکی ندونه فکر می کنه بنده کم کم تا هند رفته بودم! البته يکی ندونه خيلی چيزای ديگه هم ميگه! ميگمنظر اسپایدر نظر خوبيه ها... مطبتو کجا می خوای بزنی؟!

ريحان

يه چيز جالب! من هر وقت بخوام نامم رو تو وبلاگت ثبت کنم بايست برم مسافرت؟! ميشه همين طوری هم در مدح من يه کمی اينجا شعر بنويسی ما کلی افتخار افرين بشيم؟! قوربونت جيگر... و اون مصرع بعديش!

دکتر سینوحه

حالا فهميدم ... نه هنوز . ما دقيقا يک اسفند به جمع اکسترن ها می پيونديم

دکتر سینوحه

حالا فهميدم ... نه هنوز . ما دقيقا يک اسفند به جمع اکسترن ها می پيونديم