... - قسمت هفتم !

از اون روزایی بود که اساسی شلوغ بود ، شانس سحر بود دیگه ، کار به جایی رسیده بود که حتی من که سرخوشانه روپوش سفید پوشیده بودم به لیبر کشونده شدم و با منظره ی جالب انگیزی مواجه شدم ! سیل زایمانهای پی در پی انقدر زیاد شده بود که دیگه کسی کار نداشت که انترن تنها بچه نگیره و یکی بالا سرش باشه و ... ! هر کس از یه طرف مشغول بود ! منم نه اینکه فرصت رو مناسب بدونم ! از روی ناچاری افتادم گیر یه خانوم گراوید یک و بماند که چقدر اون سختی کشید و چقدر من به روم نیاوردم که دارم میمیرم از ترس و عرق ریختم ! در چنین مواقعی یک ضرب المثل لاله در آوردی هست که میگه : یک لحظه غفلت مساوی یک عمر تو سری خوردن در آوردن بچه از تو سطل آشغال !!! اینطور شد که سرمون رو کردیم به کار خودمون و یک آن دیدیم که آخرین زایمان اون شلوغی هم به دست بنده به سلامتی انجام شده !

با سحر داشتیم  نفس راحتی حین اپی زدن میکشیدیم و من طبق عادت همیشگی برای مشغول کردن مریض پرسیدم اسم بچشو چی میخواد بذاره ؟ خانومه شروع کرد که نمی دونم و رو به سحر تعریف از من که آی این خانوم دکتر خیلی مهربونه خیلی زحمت منو کشید و ... و یهو انگار برق گرفته باشدش و فکر تازه ای به ذهنش رسیده باشه گفت اسم کوچیکت چیه ؟ منم که ماشالله باهوش !‌ میخواست مرام بذاره اسم منو بذاره رو بچش !‌ گفتم لاله . انگار که یهو حرفشو قورت بده یه نگاهی کرد و روشو کرد اونور ! لابد تو دلشم گفت اه ! چه اسم ضایعی !!!

اسم مارو که نپسندید ، به جاش سوژه ای شد برا من و سحر !‌کلی خنده ها برفت تو اون شلوغی و نعره ها زدیم و ... !

 

/ 20 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوید

سلام خانم دکتر قالب جدید مبارک................ تو رو خدا منو لینک کن[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

نوید

کجاش زوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانم دکتر شما که منو می شناسی ... لااقل برای آشنایان ارفاق کنید............................. [خجالت][چشمک] در ضمن 2000 بار request کردم جواب ندادی....[قهر]

نوید

در ضمن "یم دانشجوی پزشکی" یعنی چی؟؟؟؟؟[متفکر] ما که در یک کنام بودیم..................

مدادپاک کن

لاله اسم خیلی قشنگیه

ایرمان

یاد یکی از مریض های خودم افتادم....اونم پرایمی بود...اونم من تنها بچشو گرفتم و چقدر که عرق ریختم و دست آخر یادمه که بهم گفت شما با همه ادم های دیگه این بیمارستان فرق دارید مهربونترید...چقدر ذوق کردم...مرسی که خاطره قشنگ و فراموش شده ای رو به یادم اوردی...از اون چیز هایی بود که الان لازم داشتم به یاد بیارم....

پدر

از ضایع شدن شما همانا آسمان لرزید و بارید و ما هم نم نم اشک شوق و ذوق و دوغ!!! و اینها از ما برفت و ضعف کردیم و نفهمیدیم چی شد!!!![نیشخند] خلاصه اینکه اینجا هم خنده‌ها برفت!

پیمان

مرسی هادی ما رو از شر برف رها نمودی رها نمودنی!!!

مهسا211

منم یه همچین خاطره ای دارم..از اوون قمپزهایی که گاهی لازم است در کنیم تا بالاخره کار یاد بگیریم و شاید توی اون لحظه فکر میکنیم که گور بابای مریض بیچاره هم کرده فقط من یاد بگیرم کافیه.. "نصف شب ساعت 3 یه بچه یه خانمی رو به زور اپی به دنیا آوردم و وقتی که مامای شیفت بهم گفت تا حالا اپی دوختی با اعتماد به نفس گفتم بلعهههه[نگران]اونم گفت 1س من برم بخوابم[گریه] حالا بیا و درستش کن..البته من نصفه همیشه دوخته بودم ولی اون شب ریسک بزرگی کردم...هر چند به خیر گذشت ولی قلبمان به ته حلقمان فرو افتاده و از ترس تا مرز سکته رفتیم"

یه تازه انترن تبريزي

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] خيييييييلي قشنگ خيلي عااالي! نعره ها برفت!!:)))