یاد کلاسی افتادم که فقط یه پنجره داشت و همون یه پنجره باز میشد به یه دیوار ٬ کلاسی که من پائیز سال ۸۰ واردش شدم . تنها پیش دانشگاهی تجربی فرزانگان که با پیش دانشگاهی ریاضی تبعیدشون کرده بودن به یه گوشه از مدرسه که ساکت باشه !!! یادش به خیر که چقدر هم ما دور از چشم مدیر و ناظم زدیم و رقصیدیم !!! تو اون کلاس ۳۶نفری هممون میخواستیم رشته های خوب قبول شیم . پائیز سال ۸۱ فقط ۸ نفرمون تو دانشکده های پزشکی بودیم .......... واقعا یادش به خیر . ردیف یکی مونده به آخر که من و ریحان مینشستیم ... ای داد بیداد ....

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپيده

پس هم مدرسه ای هستیم! و هم سن! و هم ورودی! همیشه میام اینجا و نظر نیمدم ولی نميدونم چرا فرزانگانی ها هر جا هم رو ميبينن غير قابل کنترل ميشن! من رو حسابی بردی تو خاطرات قدیم... انگار اینم از خصوصیات فرزانگانی هاست که حتی تو پیش دانشگاهی هم بزن و برقصشون به پاست!

ساناز

سلام آخی منم پيش دانشگاهيمو توی يه کلاس کوچولو گذروندم که پنجره اش رو به يه حياط خلوت تنگ و تاريک باز می شد البته ما ۱۴ نفر بيشتر نبوديم چرا مهر که ميشه آدم ياد خاطرات عجيب و غريب ميفته!!!!؟؟؟

راوی

منم فرزانگانی بودم منته خيلی قبل از تو. من نظام قديم بودم و اون سال تمام بچه های کلاسمون به جز ۲ـ۳ نفر پزشکی شهرای بزرگ قبول شدن يادش به خير. ما مخلص همه سمپادی ها هستيم انگار هر جا باشيم يه چيزی به هم پيوندمون ميده. مثل يک پيوند خونی

راوی

راستی لينکت می کنم لاله خانمی

shaminelli

باحال بود . رديف يکی مونده به آخر ؟

داستانک

يادش به خير..

ريحان

هاه! ببين تو اين کلاس چه منظره ايه ! اين ور کوه اين ور دريا! ما هم وسط جنگل! مهسا خانم لبخند بزنند!!!

http://78med.persianblog.ir/

اينی که گفتی تيزهوشان بود ديگه!!!! برای هژير هم بچه ها قافيه ای ساخته بودند که من از ذکر آن شرمسارم