جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

ذهن من چند صباحی است که درگير انديشه های ماليخوليايی است
دلم به حالش می سوزد ... او را هم به زحمت انداخته ام
!
گاهی احساس ميکنم از بس که به چيزهای جزيی فکر ميکنم

چيزی در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهی
به بيرون يابد !!!
بخاطر همين هم گاهی فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه ای وجود دارد

و ديوانه ای که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش می سوزد
و هر دوی ما بدون هيچ شناختی از هم ، دارای يک هدف هستيم !
هدف ما ...... رهايی است
!
هر دوی ما از روزی که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم

اما همچنان ساکن اين کره ی خاکی هستيم ولی اميدواريم که خواهيم رفت
!
اما با توشه ای پر از مهربانی و نياز و سپاس که با خود

برای - خداوند - سوغات می بريم ،

خواهم رفت و خواهيم رفت ...

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody