جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 

اینها را خودم بارها و بارها برای خودم مرور کرده ام ... روز اول رزیدنتی ام را . برای وبلاگم ولی گفتنش سخت بود ... شاید فکر میکردم برهم زدن برداشت سال پایینی ها یا اینترنها کار درستی نباشد ولی حالا دیگر میدانم که خواندن تجربیات دیگران و حتی توصیه های آنها ذره ای در انتخاب راه پزشکها اثر ندارد ! شاهدش خود من ! اگر رزیدنتی از سختی های کارش مینالید هرگز باور نمی کردم و همیشه رزیدنتی را جور دیگری میدیدم . یک جور کعبه ی آمال که هرکسی بدان رسیده بود از روی سرخوشی از آن مینالید و نمی دانست ملتی در آرزوی آنند

امروزعلی با کتابی که بهم داد تشوقم کرد که بنویسم ... از روزهای اول رزیدنتی ....

 

..................................................................................................................

 

تمام دوران نتایج و انتخاب رشته برای من مثل یک خواب بود . خوابی که هنوز از آن بیدار نشده ام . من هیچ تصوری نداشتم و ندارم که چه انتخاب میکنم ... بر چه اساسی ... بر چه علاقه ای یا اجباری ... شاید چون زور بالای سرم نبود نمی دانم چه کرده ام . رتبه ها که آمد تا دو سه ساعتی منگ بودم ... سکوت علی بعد از شنیدن رتیه ام پشت تلفن یعنی که گند زده ای ... و من اینقدر با این سکوت شوکه بودم که تا ساعتها به کس دیگری نگفتم ... مادرم اما که یک ماه با افسردگی پس از امتحان من ساخته بود فقط می خواست بداند چیزی قبول میشوم یا نه . و با همان چند چیزی که نام بردم قبول میشوم کلی شاد شد ...

 

برای انتخاب رشته خیلی دستم باز نیود ... یکسری رشته ها که قبول نمیشدم خیلی راحت از لیست انتخاب خط خورد ... یکسری را هم از ابتدای پزشکی خط زده بودم ... لیست انتخابهای من خیلی بلند بالا نبود و کسی هم در انتخابهایم دخالت نکرد ... با بیشتر از دو نفر هم مشورت نکردم ... اینجوری شد که من شدم یک رزیدنت در یک شهر بزرگ ...هنوز هم نمیدانم چه کار کرده ام ... روی چه حساب و منطقی شدم این ...

 

روز اول را خوب یادم هست ولی ... وارد بیمارستانی شدم که هیچ جا و کسش را نمیشناختم... معارفه ی سه روز اول پروسه ای بود احمقانه که سعی در چپاندن یکسری مطالب کاملا نامفهوم در کله ی یکسری رزیدنت سرخوش داشت . حتی محتوای آن سه روز را به یاد ندارم . روز اول اما کشیک بودم ... که این پروسه ی اولینها انگار که طلسم شده باشد تا همین آخرین روزهای سال یکی در حال ادامه است ... کشیک اولین روز اینترنی ...کشیک اولین روز عید در اینترنی ... کشیک اولین روز رزیدنتی ... کشیکهای اول هر ماه ... کشیک اولین روز عید رزیدنتی .... و من همیشه از اولینها بیزار بودم ! به من گفته شد که روز اول کشیک اورژانس هستم .... در حالیکه من حتی نمیدانستم اورژانس کجاست ... با دونفر دیگر سال یکی های کشیک خودمان را به اورژانس رساندیم ... من برای لباس عوض کردن به پاویونی رفتم که کمی عجیب به نظر میرسید ... فردا صبح منوجه شدم که پاویون آقایان بوده و من شانس آورده ام که کسی در آن لحظه آنجا نبوده و ظاهرا ورود و خروج من هم به نظر کسی عجیب نبوده است !!! به ما گفته شد که باید لیست مریضها را داشته باشیم تا حساب مریضها از دستمان نرود و این کاغذهای کوچک هنوز هم در پایان سال یک با ما همراه است تا مبادا مریضها را گم بکنیم ....

 

یادم نمیاید آن دونفر هم رزمم چه کسانی بودند ولی خوب یادم هست اینقدر شوکه بودیم که هر سه مان یادمان رفت نهار بخوریم و اگر سال بالایی ما را به زور نمیفرستاد سلف شام هم نمیخوردیم .... از ساعت 12 شب به ما اجازه داده شد که هر کدام 2 ساعت بخوابم ... نفر اول به کل فراموش کرد تایم خوابش است ... نفر دوم که من بودم تا بیایم از اورژانس پرت شوم بیرون نیم ساعتم رفت و 1.5 ساعت بقیه را رفتم توی حیاط هاج و واج نشستم ... حتی نتوانستم به این فکر کنم که کارم اشتباه بوده یا درست .... اینکه اینجا کجاست ... من کی ام .... چه کار میکنم .....

 

............................................................................................................

 

اینها را میگویم که بدانید بعد از یکسال من هنوز نمیدانم چه کار میکنم ... که بدانید آن تصوری که از رزیدنت داستیم ... که آخر عشق و حال است ... که دیگر همه ی خوشبختی است ... که دیگر آخرش است .... همه اش خیال خام است ... میدانم باورتان نمیشود ... به منهم بارها گفته شد و باور نکردم .... باشد که در دامش بیفتید تا به حرفهایم ایمان بیاورید !!! آمین ......          

نوشته شده در شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody