جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

یکی از دوستانم زنگ میزند که برای کاری که فقط به سر خودش می زند انجام دهد همراهش به مشهورترین سالن زیبایی شهر بروم. بیکارتر از آنم که حتی لحظه ای درنگ کنم در جواب دادن ... میروم . او میرود زیر تیغ و من گرم مجله ای میشوم که پر است از انواع مارکها و رنگها و خانومهای خوشگل خوشگل که من دلم قنچ میرود چندتا از اینها داشته باشم و شبها که خوابم نمیبرد یا روزهایی که حوصله ی هیچ کس را ندارم بنشینم و اینها را ورق بزنم و همش تعجب کنم از اینهمه حوصله و انرژی و رنگ و زیبایی هایی که انسان می آفریند ...

یک خانومی که بعدا از حرفهایش متوجه میشوم دخترش عروس است نشسته کنار من . از صبح ساعت 9 آمده اند و الان که ساعت 7 عصر است هنوز دارند با سرو کله ی عروس ور میروند ... میگوید ازدواج کار احمقانه ایست و از من میپرسد که مجردم ؟‌شاغلم ؟‌شغلم چیست ؟ تخصصم چیست ؟‌ چرا بر خلاف اکثر پزشکها که در دوره ی انترنی ازدواج میکنند من ازدواج نکرده ام ؟!! مطبم کجاست ؟‌ چه رشته ای دوست دارم بخوانم ؟ اولویت رشته ها چه جوری است ؟ آیا همسایه شان را که دو تا دختر دوقلو دارد و اتفاقا در دوران انترنی ازدواج کرده اند را میشناسم ؟ ایا دکتر فلانی را میشناسم ؟ و کلی سوالهایی از این دست و در آخر دقیقا دست میگذارد روی جمله ای که من شدیدا با آن مشکل دارم ... اینکه چرا در دوران انترنی نتوانسته ام برای خودم شوهر پیدا کنم !؟؟!!

مدت زیادی است که در جمع اینچنینی قرار نگرفته ام . بنابراین تصمیم میگیرم با مردم خوب برخورد کنم و کمی گرم بگیرم با اینها . همه ی سوالهایش را با لبخند جواب میدهم . یادم میافتد که همیشه باخودم گفته ام مجبور نیستی همه چیز را راست بگویی میتوانی یه شخصیت فرضی بسازی از خودت و جوابهای الکی بدهی ولی هرگز نتوانستم اینکار را کنم . احساس میکنم از قیافه ام میفهمند که دارم میپیچانمشان .

این سوال آخرش ولی بدجور رفته توی پاچه ام. نه لبخند میزنم و نه جواب میدهم.سرم را می برم داخل مجله ی رنگی رنگی ام که دلم قنچ میرود چندتایی از آنها در خانه داشته باشم ...

خانوم مادر عروس ولی ول نمی کند... هی می گوید اه ازدواج یعنی چه و اصلا معنی ندارد و کار درستی نیست و دخترش نمیفهمد و ...

سرم را بلند میکنم ... رو به خانوم مادر عروس ... میگویم :‌اگر دخترتان ازدواج نمی کرد میگذاشتید مستقل از شما زندگی کند ؟‌ آنهم در شهری مثل شهر ما ؟ نه . پس ازدواج تنها راه فرار دخترتان از شما و استقلال اوست و من فکر میکنم کار درستی است !

همینجوری زل زده به من که میروم از دوستم معذرت میخواهم که باید زودتر بروم... و می آیم بیرون . بوی خاک باران خورده و نم نم باران روی صورتم را ترجیح میدهم به مجله های رنگی رنگی که دلم قنچ میرود برایشان و انسانهایی که در دلشان غوغاست و آمده اند با تغییر ظاهرشان خودشان را جور دیگه ای نشان دهند ...

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody