جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

یکی از روزایی که اینقدر ثانیه ها برام مهم بود که اگه دوستی میخواست یکی دو دقیقه بیشتر سر میزم وایسته همش ساعت رو نگاه میکردم که یعنی بسه !‌ برای یه کار ثبتی مجبور بودم برم جایی که خیلی شلوغ بود . ترجیحا بیخیال ماشین شدم که جا پارک یافتنش هم نره رو اعصاب.

قبل از اینکه سوار آزانس شم گفتم که فلان جا میرم و راننده هم قبول کرد . در حالیکه داشتم با موبایل حرف میزدم راننده که مرد میانسالی بود شروع کرد به غرغر که اونجا شلوغه و نمیشه ماشین رو نگه داشت و دیروزم یه مسافر داشتم سه ساعت معطلش شدم و ... بهش گفتم که لازم نیست منتظر من باشه و من همون جا پیاده میشم.همین . من گرم توضیح به کسی که پشت خط بود شدم و حاجی راننده هم انگار نه انگار...همچنان غر میزد.

بعد از کلی بد و بیراه به جماعت و راننده ها و اوضاع ترافیک وقتی جوابی از من نشنید شروع کرد که کدوم ثبت میری ؟؟ گفتم حاجی شما همون جا که گفتم نگه دارید من کارم همون جاست . گفت نه آخه کارت تو ثبت چیه بگو من بگم کجا میری . گفتم همون جا که گفتم اگه یه ثانیه نگه دارید من زود پیاده میشم.باز کوتاه نیومد و گفت آخه من آشنا دارم تو ثبت کارتو زود راه می اندازه...

دیگه واقعا کلافه شده بودم ... گفتم حاجی ... شما رانندگی تو کن لطفا !

آخرین جمله ای که گفتم این شد که چقدر میشه و آخرین جمله ای که شنیدم ....

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody