جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

به خیال خودم کلی آی کیو ترکوندم و یه جای دنج پیدا کردم ... رو به نور نباشه ,‌ساکت باشه , خیلی تو دید نباشه , تو مسیر باد نباشه ... و نشستم خیلی شیک و کتابم رو در اوردم .

یه عصر بهاری بسیار آروم ولی نه زیبا , البته برای من ... از دوستی خواستم کتابش رو برداره و بیاید باهم باشیم که نیومد. جاشو خالی گذاشتم . نشستم یک طرف نیمکت و به اندازه ی یک نفر جا نگه داشتم . کتابم رو باز کردم ... کافه پیانو ... صفحه ی اولش رو خیلی دوست دارم . شاید تنها دلیل خوندنش همین بود . ولی از همین صفحه فراتر نرفت . پبرمرده نمی دونم از کجا سبز شد و پرسید میشه اینجا بشینم ؟ شونمو بالا انداختم یعنی مهم نیست . نشست . یه کم نگام کرد منم مثلا غرق کتابم ! ولی بیشتر تلاشم این بود که بفهمه علاقه ای ندارم تو کارم فضولی کنه .

ولی خب این سکوت هیچ وقت دوام نمیاره ! پرسید چی میخونی ؟ بدون اینکه نگاش کنم پشت کتاب رو برگردوندم که اگه سواد داری خودت ببین ! ... بازم دو ثانیه سکوت ... در مورد چی هس حالا ؟ شونمو از سر بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم نمی دونم ... سکوت ... پس چی میخوندی تا الان ؟‌ ... برای اولین بار نگاهش کردم و گفتم ببین حاج آقا اصلا حوصله ی تو یکی رو ندارم . اگه میتونی حرف نزن اگه نمی تونی من جامو عوض کنم .... پاشد و رفت ! و آروم گفت خسته هم که باشی اینقدر پررو نباش !

من موندم و کتابی که ساعتها گذاشتم جلوم و اینقدر فکرم پرواز کرد که صفحه ای پیش نرفت .

..........................................................

بعدا نوشت :

هیچکس،

بر نیمکت پارک

به تنهایی نمی‌نشیند،

یا یار در بر است،

یا یاد یار در سر…!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody