جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

در پایان دهه ی سوم زندگی ام هنوز هم وقتی مادرم حرفی میزند نمی توانم بگویم نه ! نمی دانم ته مانده ی ترسهای بچگی هایم است یا دلم نمی آید روی حرفش حرفی بزنم و دلش را بشکنم ....

امشب هم مثل هر شب اصرار میکند که بروم در آشپزخانه شام بخورم . مادرم ! من حال ندارم همین تمبانی که تنم است را در بیاورم شام خوردنم که عذاب علیم است ! ولی نمی توانم این جمله را بگویم ... نه به خاطر ترسهای بچگی ... که از شرم تمام شبهایی که بیدار مینشیند تا با من شام بخورد و من آنقدر دیر میایم که ....

می روم داخل آشپرخانه ... کمی لفتش میدهم ... ظرفها را جابه جا میکنم که صدا دهد که مثلا دارم غذا میخورم ... یک پنتوپرازول میخورم و میآیم ولو میشوم روی تختم ...

با همان تمبان بیرون که حال ندارم در بیاورمش ....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody