جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

هر روز صبح من با یک چشم نیمه باز شروع میشه و آرزویی در دل که ...

اگه شانس بیارم ساعت  هشت نباشه ...

اگه شانس بیارم بابا چایی دم کرده باشه...

اگه شانس بیارم ماشین خیلی یخ نزده باشه ...

اگه شانس بیارم تو بیمارستان جا پارک پیدا کنم ...

اگه شانس بیارم اکسترنا تو کتابخونه زیاد سر و صدا نکنن ...

......................................................................................

و ظهر اگه شانس بیارم خلوت باشه تو ترافیک نمونم ...

اگه تو اون سه راهی جلو بیمارستان امام ماشینا تو هم قفل نشده باشن ...

اگه شانس بیارم عصر موقع ملاقات نباشه که جلو بیمارستان شلوغ باشه ...

اگه شانس بیارم آقای مسوول موتورخونه دما سنجش درس کنه که نه یخ بزنیم و نه کتابخونه بشه مث سواحل هاوایی ! ...

اگه شانس بیارم شب زود خوابم بگیره که صب راحت بیدار شم ...

اگه شانس بیارم خوابای کوفتمانی نبینم ...

.....................................................................................

گاهی شانس می آورم و گاهی نه . ولی این شانس آوردنهای من استرسی بیش نیست که هر روز سوهان میکشد روی اعصاب من .

همه اش هم یک راه حل دارد ... اینکه شانس بیاورم و امروز حالم خوب باشد ... آن وقت است که اگر این شانسها را هم نیاورم برایم مهم نیست ... حتی اگر رنده را بگیرند و بکشند روی مخم !!!

کاش فردا شانس بیاورم و حالم خوب باشد ....

 

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody