جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

این جز معدود دفعاتی نیست که با این نوع حال ! دارم مینویسم . حالم طوریش نیست فقط خوب است ! حالم خوب است ! به همین سادگی . در این گرمایی که سگ را بزنی حال ناله کردن ندارد زود بیدار میشوم ، یک کله میروم تا شهر .م. و بعد میپرم توی سرویسی که همه ی آدمهایش از صبح عبوسند . کافی است آقای سنگکی از آن سیب زمینی های تنوری اش هم بدهد ! آنوقت است که احساس میکنم خوشبخت ترین آدم روی زمین شده ام ! می روم مینشینم در جمع همان آدمهای عبوس که هر روز صبحانه شان سنگک و پنیر است  و هیچ تلاشی در تغییر آن ندارند ! سیب زمینی های تنوری ام را میکوبم داخل ماهیتابه ، میترسم بویش وسوسه ام کند و طاقت نیاورم نقشه ای که برایش کشیده ام را اجرا کنم و همانجور بخورمش . اسید معده ام خودش را به در و دیوار میکوبد و کره و تخم مرغ هم به جمع ماهیتابه اضافه میشود . انگار چیزی کم باشد ، چیزی که بتواند نشان دهد خیلی شادم ! موزیک ! صدای آهنگ هم در اتاق بلند میشود حالا میماند کمی نمک که پاشیده میشود روی زخم دیگران و سنگکی که مزین به این معجون دوست داشتنی میشود ! انگار که خوردن این صبحانه ارتباط مستقیمی دارد با ترشح اندورفین در بدنم ! سرخوش که بودم ، سرخوش تر میشوم ! دیگر مهم نیست کدام ده سیاری دارم امروز ، دیگر مهم نیست که چند تا ویزیت داشته باشم ... فقط خوشحالم ! زنان دهمان با شکایت های مسخره شان می آیند ! مشکلی که ندارند فقط میآیند ببینند این دکتر جدید خوش اخلاقی که میگویند چه شکلی است ! وسط بوغ گرما برمیگردم ، دهیدراته میشوم ، کلی در تاکسی معطل میشوم ،‌شرشر عرق میریزم ،‌ آقای بغل دستی ام بدتر از من بو میدهد ، پوستم هم که آفتاب سوخته شود همه ی خوشبختی هایم تکمیل است !

ساعت ۴ میشود. بعد از ١٠ ساعت سگ دو زدن باز میگردم خانه . ولی هنوز هم خوشحالم ! خوشحال که نه ،‌سرخوشم ،‌کسی چه میداند شاید هم سرمستم ! تک تک این اندورفین های داخل بدنم را دوست دارم ! در چشم تک تک همکارانم میخوانم که از اینکه پزشک جدید این همه رنگ و بوی تازه به درمانگاه داده ، از اینکه صبحانه های متنوع ابداع میکند ، و از اینکه صبحانه اش را با آهنگ دیمبالی میخورد ،‌خوشحالند !  

دست خودم که نیست !‌ حالم یک جورهایی خوب است ،‌خیلی خوب !

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody