جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

... اون روزی که خدای ناکرده سکته کردی و زن و بچت با شیون و زاری آوردنت پیش من که دکتر تو رو خدا خوبش کن ،‌ اینقدر سر زدن مهرم پای دستورات لفتش میدم  که دیگه فرصتی برای به خاطر آوردن هارت و پورتات نمونه ...

یارو نمی دونم نصفه شبی خواب نداشت که گیر داده بود که من مسئول حراستم و خانوم شما چرا موهات بیرونه ؟! در حالیکه زل زده بود به کارت انترنیم و اسمم رو توی یه کاغذ مینوشت اون یه تیکه مو رو هم کردم زیر مقنعه و تو دلم گفتم نصفه شبی هر کی ندونه فکر میکنه چه نایی داره این انترن فلک زده که این همه مو هم بریزه بیرون ! یعنی واقعا از این دمپایی های لنگه به لنگه و جورابای برعکس پوشیده شده نمی فهمه که دارم سر و ته مریض رو هم میارم که زودی برم یه جیکه بخوابم ؟! گفتم آقا جان اسمو که نوشتی . من برم دیگه . انگار آب ریخته باشن رو آتیش جرقه زد که آی شما ها اینجا رو با ولیعصر اشتباه گرفتین و صبا وایمیستین وسط حیاط بیمارستان با پسرا هر هر و کر کر میکنید و سر صبحانه ال میکنید و تو بخش با هم میشینید و ... !‌ قیافه من پر شد از شوک که ای  آقا ! ولیعصر چیه ؟ اینجا مثل دانشگاه ماست . وقتی تو دانشگاه با پسرا تو یه کلاس میشینیم پس اشکالی هم نداره اگه تو بخش باهم باشیم ! اصرار داشت که اینجا مرکز درمانیه و شماها اینجا رو به فساد کشیدین و ... ! منم تاکید داشتم که مرکز آموزشی درمانیه ! تو دلم فک میکردم به چه پولیتیکی کشیده  شد این یه تیکه زلف پریشون ما ! که خشمناک گفت :‌ فردا که خواستی فارغ التحصیل شی و معطل مهر من بودی و منم مهر نکردم پای برگه حراستو اون وقت میفهمی !

جمله ای از ذهنم گذشت ولی دیدم حیفه اینقدر خودمو کوچیک کنم . اگه سکته هم میکردی و معطل یه مهر من بودی درنگ نمی کردم پس گفتنش فایده ای نداشت ! کارتمو گرفتم و به سمت پاویون راهی شدم .

............................................................

 تو پاویون در حالیکه دراز به دراز با همان دمپایی های لنگه به لنگه روی تخت ولو شده ام  فلش بک میزنم به امتحان پرانترنی ... تازه گیج و منگ درسای ماژور بودم که ضربه ای به کله ام نواخته شد ، به سان چاقویی که به قصد قاچ کردن هندوانه بر سرش فرود میآید ! سرم رو که بلند کردم خانوم مسئول حراست داد زد خانوم موهاتو بذار تو ! دور و برم رو نگاه میکنم ، من که دماغم چسپیده به دیوار ، شکر خدا تا شعاع چند صد کیلومتری هم محض رضای خدا هیچ عنصر ذکوری دور و برم نیست ، ‌پس دلیل این لوله ی کاغذی که بر سر من نواخته شد چیست ؟!!! ( قافیه هم داره ! ) امان از این زلف پریشان !

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody