جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

نیمه های شب بود ... نمی دونم دقیقا ساعت چند ولی نشون به اون نشون که تو راهرو سحر گفت لاله آخرین تایم اورژانس اطفالمون بودا ! مثلا خوشحال بودیم ، اگه نبودیم که واینمیستادیم عکس بگیریم ... هنوزم قیافه ی خندون سحر ته اون راهروی دراز که تهش ختم میشد به در اورژانس جلوی چشممه .

فردا روز آخر بود و امتحان آسکی داشتیم ، دریغ از یه کلمه درس که تو این سه ماه وارد مخمون شده باشه ! از طرفی هم چند تا کیس مسخره بستری کرده بودیم و احتمال قوی میرفت که گاستروانتریت من مطرح بشه ! ساعت 4.30 صبح بود .

بی صدا وسایل رو از تو اتاق جمع کردیم اومدیم تو راهرو که بچه ها بیدار نشن . کلی کتاب ، جزوه ، لباس گرم ، پتو ، سی دی ، لپ تاپ ، میوه ، بیسکوییت ، لیوان ... قرار بر این شد که چایی دم کنیم که خوابمون بپره و  تو این 2 ساعت باقیمونده تا مورنینگ بشینیم باهم یه چیزایی بخونیم !

ساعت 5 شد ، چاییمون رو خوردیم ، کتابا رو باز کردیم ...

افتادن چشممون به سطور کتابا همان و قبول پیشنهاد سحر از جانب من مبنی بر اینکه بابا بیخیال بریم این 2 ساعت رو هم بخوابیم ، همان !

..........................................................................

پ.ن.1 : به خاطر همین شیطنتاشه که گاهی خیلی دوستش میدارم !

پ.ن.2: فردا صبح گاستروانتریت من مطرح شد ، برای آخرین بار پشت تریبون مورنینگ که اولین روز پشتش مورنینگ داده بودم وایستادم و همه چیز رو مو به مو به خاطر سپردم ... خداحافظ کودکان ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody