جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

بدم می آید از این بیمارستانهایی که هر جایش میروم برایم خاطره دارد ... بدم می آید از این جغله بچه هایی که روزی اکسترنم بوده اند و حالا جای مارا که گرفته اند به چشم حقارت نگاهمان میکنند و لابد در دل می گویند مقام انترن بالا تر از جی پی است ... بدم می آید از این تریبونها با آن میکروفونهایشان که حالا در مورنینگ به جای من صدای کس دیگری در آن می پیچد ... بدم میآید از این دکتر ب . بدخیم در کودکان که حالا به جای من کس دیگری را آب می کشد و پهن می کند ... بدم می آید وقتی به دنبال پایان نامه ام پایم را در دانشگاهی می گذارم که سالهای اول با دیدن آن از دور افتاده بودن دانشکده ام دلگیر میشدم ...

بدم می آید از خودم ... بدم می آید وقتی خودم را در آینه می بینم ... لابد چاق شده ام ...بدم می آید ، شب که میشود در دلم آشوبی به پا میشود ، یک شب می خواهم پزشک خانواده شوم ... یک شب پزشک اورژانس ... یک شب به راحتی میتوانم خانه را ترک کنم و تا ماهها برنگردم و شب دیگر چنان وابستگی دارم که حتی از کنج اتاقم هم نمی توانم بگذرم ... یک شب تصمیم دارم رزیدنت بشوم و یک شب می خواهم ترک دیار کنم ... و شب آخر یکهو نمی دانم به چه مناسبتی به سرم میزند خود کشی کنم !

بدم می آید از این دلهره ها ... ازاین بلاتکلیفی ها ... از این ترس ها .

بدم می آید از این قلب بی صاحب که گاهی میزند و گاهی نمی زند...  از این پی وی سی های لعنتی که امانم را بریده ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody