جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

توی پاویون نشسته ام و تصمیم دارم مطلبی برای روز پزشک بنویسم . کمی پیش با رزیدنت محترم عفونی بیمار موکورمایکوزیس را به انترن و رزیدنت محترم اعصاب انداخته ایم و حسابی کیفمان کوک است ! رزیدنت میگوید بین خودمان بماند ولی خداییش مریض مال ما بود !  با انترن ای ان تی و جراحی کلی به انترن اعصاب میخندیم تا راهی اورژانس میشود . هنوز دارم با خودم کلنجار میروم ... انترن اعصاب با نیشی باز تا بناگوش وارد میشود و دماغ جفتشان به ویژه انترن ای ان تی را میسوزاند و نمی گوید بیمار را چه کرده است . هنوز نیشش باز است که تلفن به صدا در میآید و انترن ای ان تی را میخواهند ... او که می رود انترن اعصاب برایمان تعریف میکند که چگونه مریض را به ای ان تی ها انداخته اند ! انترن ای ان تی برمیگردد و میگوید چشم همه تان کور مریض را انداختیم به جراحی ها !  انترن جراحی در حال استفاده از الفاظ رکیک به جد و آباد همه مان راهی اورژانس میشود و وقتی برمیگردد من و انترن اعصاب و ای ان تی هنوز در اثر هیپوکسی ناشی از قهقه خنده سیانوتیک میباشیم او هم دماغش کلی آویزان است که مجبور شده بستری اش کند ... انترن اعصاب بشکن زنان از اتاق بیرون میرود و طنین صدای هرهر تمسخر آمیزش خطاب به انترن جراحی را هم با خودش میبرد ...همه مان نفس راحتی میکشیم که از شر مریض خلاص شده ایم ،  چندی نمیگذرد که زنگ میزنند و انترن اعصاب را می خواهند ... مریض موکورمایکوزیس حین انتقال به بخش جراحی دچار اختلال هوشیاری شده و ته قضیه را که در میآورند میبینند درجا سکته ی مغزی نموده است ! دست آخر بیمار در بخش اعصاب بستری میشود و من کلی از این جنبه ی پزشکی مشعوف میشوم و میگویم وقتی پزشک شوم دلم برای این روزها تنگ خواهد شد ! قلم که به دست میگیرم زنگ میزنند و میگویند مریض در آی سی یو ارست کرده . خودم را به سرعت میرسانم و رزیدنت که می آید یادم می افتد دو ماه دیگر پزشک میشوم و به رزیدنت میگویم خودم انتوبه میکنم . پرستار ماسک زده و به من هم میگوید ماسک بزنم ولی من در دلم میگویم تا من ماسک بزنم مریض مرده اینها هم به چه چیزهایی فکر میکنند  ! بعد از 45 دقیقه احیا بیمار بدون تشخیص قطعی میمیرد و در همین حال جواب کشت از آزمایشگاه می آید و همهمه میشود که مشکوک به آنتراکس بوده است ... وارد پاویون که میشوم حالم گرفته است ... نه به خاطر مریضی که عمرش به دنیا نبود ، به خاطر ترس از آنتراکس و 60 روزی که برای پروفیلاکسی باید دارو بخورم ! دیگر دست و دلم به قلم و کاغذ  نمی رود . حالم از پزشکی به هم میخورد ...شدیدا  ترسیده ام ... کمی میگذرد ، احیای دوممان هم در آی سی یو ناموفق بوده و شب از نیمه گذشته است . بچه ها کمی دلداری ام میدهند و ترسم کمتر میشود . ساعت 3 شب است و تازه چشمانم گرم شده که پرستار زنگ میزند که بیمار تب دارد . میگویم پاشویه کند و استامینوفن بدهد میگوید باید بیایی و دستورات را بنویسی . تازه برگشته ام که دوباره زنگ میزند که مریض بیتاب است . دیگر نمی گویم هالوپریدول بزند میروم و در دستورات مینویسم . سرم را روی بالشت نگذاشته ام که زنگ میزند و میگوید با مریض باید بروی ام آر آی . هر چه میگویم مریض مشکلی ندارد خودش برود قبول نمیکند و من عصبانی میشوم که من از تو دستور نمیگیرم . گوشی را پرت میکند رویش و از رزیدنت که میپرسم میگوید من گفته بودم که لازم نیست انترن برود . یادم میافتد که پرستار با من پدرکشتگی دارد ! ساعت 5 بامداد شده و من هنوز وارد مرحله ی Rem خواب نیم ساعته ام نشده ام که تلفن زنگ میزند ... مریض ارست کرده است ! بیدرنگ پا میشوم و روی کاغذ مینویسم " روز پزشک مبارک " و در حالیکه نمیدانم بیمار یک بار دیگر طلوع آفتاب را خواهد دید یا نه به سمت بخش میدوم .

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody