جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 

پارسال در چنین روزهایی من استاجری بودم پشت درهای به ظاهر بسته ی امتحان پرانترنی که تمام خیال پردازی هایش به روز امتحان ختم میشد . گویی فردایی پس از آن امتحان وجود نداشت و زان پس زمان خواهد ایستاد . تا آن زمان برنامه ی مرتبی داشتم که مرا از افسردگی و احساس بیهودگی به دور میداشت ... با هفت ضربه ی زنگ ساعت هرروز صبح از خواب بیدار میشدم و زمانیکه هشت ضربه مینواخت در کتابخانه بودم . آن ساعت از روز تنها وقتی بود که خودم را در کتابخانه تنها میافتم . فرصتی بود تا بتوانم پنجره ی قسمت آقایان را باز بگذارم تا هوایی تازه شود . ساعت یک که میشد به خانه بازمیگشتم و بعد از استراحتی که نمیشد نامش را خواب گذاشت راس ساعت 4 سر میز و کتابهایم بودم تا شب شود و دیگر نایی برای خواندن نماند . تنها چیزی که مرا از پا نمی انداخت رهایی از حس عذاب وجدانی بود که وقتی درس نمی خواندم مرا کلافه میکرد . آنقدر این برنامه تکراری شده بود که نفهمیدم کی وقت امتحان رسید . روز آخر بود و من تمام وسایلم را جمع کرده بودم ... انگار که میدانستم دیگر پا به این کتابخانه نخواهم گذاشت . امتحان را که دادیم حس استرس تبدیل به حس متفاوتی شد که فهمیدنش مشکل بود . میتوانستم با این حس کنار بیایم ولی برآمدن ازحس ناراحتی پس از آنهمه مطالعه و نتیجه ای که چندان دلچسپ نبود کار ساده ای نبود به یقین میتوانم بگویم پس از گذشت یک سال هنوز هم گاهی آزارم میدهد .

حس جدیدی که اکنون دیگر برایم تازگی ندارد حس بلاتکلیفی بود . چطور در حالیکه هنوز از حال و هوای استاجری بیرون نیامده بودم انترنی میشدم که ذره ای اعتماد به نفس نداشت ؟ چطور وقتی کشیک بودم احساس نمیکردم که زندانی ام ؟ چطور از سوال پیچ کردن بیمار در مورد ناراحتی اش خجالت نمی کشیدم ؟ چطور شبها وقتی صدای زنگ تلفن به صدا در میآمد شاکی نمیشدم و به مریضی که از درد به خود می پیچید ناسزا نمیدادم ؟ چطور از استرس مورنینگ دادن تبخال نمیزدم ؟

... ولی اکنون مدتهاست که در فکر روزهایی هستم که گذشت . یک سالی که هر روزش را در بیمارستان بودم و گاهی شبهایش را هم به تنهایی در زندان اختصاصی انترنی سر کردم . شبهای جراحی سینا و مسافت طولانی بین اورژانس و پاویون و بخش و سوختگی ... شبهای اعصاب رازی و آرامش بخش تا صبح ... شبهای قلب مدنی و زنگ بی وقفه ی تلفن ... شبهای روانپزشکی رازی و قرص ماه و سکوت و تنهایی و تنهایی تا خود صبح ... شبهای کودکان فرمانفرمایان و استرس مورنینگ تا صبح ... شبهای اورژانس امام رضا و طلوع زیبای آفتاب از پنجره ی سی پی آر ... شبهای پوست سینا و خواب راحت تا خود خود صبح ...

نمیدانم چرا اینقدر زود گذشت ولی میدانم چگونه گذشت ... میدانم چطور از استاجری خجالتی و غیراجتماعی انترنی ساخت با اعتماد به نفس که یاد گرفت با بیمارش چگونه صحبت کند تا او را به عنوان پزشک قبول کند و چگونه بدون اینکه کسی کارش را تائید کند نسخه ی بیمارش را بنویسد . میدانم 6 ماه باقیمانده هم به سرعت خواهد گذشت. تفاوت مسئله اینجاست که این بار تمام برنامه هایم ختم به روز آخر شهریور نمیشود و بدتر از آن مشکل اینجاست که آن حس بلاتکلیفی هر روز در من قویتر میشود . 6 ماه دیگر من پزشکی هستم که هیچ برنامه ای برای آینده اش ندارد ... پزشکی که از آن کتابخانه بیزار است و راهی جز ادامه ندارد ... پزشکی که نمیداند فرار کردن راه حل بلاتکلیفی اش نیست ...

                    درون سینه ام دردیست خونبار

                               که همچون گریه میگیرد گلویم

                                           غمی آشفته دردی گریه آلود

                                                     نمیدانم چه میخواهم بگویم ...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody