جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )


یه مریضی تو بخش داشتیم که 93 سالش بود و تا به حال حتی از بینیش خون
نیومده بود !!!! مشکلش این بود که نمی تونست دست و پای چپش رو تکون بده .
این حاج خانوم ما به قدری کوچولو بود که من راحت بلندش می کردم.........
دیروز از صبح غر غر کرد ! دیگه همه از دستش ذله شده بودن ! چسپید که یالا
چای بده به من ! سحر یه لیوان آب براش اورد گفت چای نیست آبه گفت پس
قندش کو ؟!!!! گفت حاج خانوم آبه این !!! بعد گفت یه چیزی بده من بخورم !!!
همگی به دنبال رزیدنت محترم بی اعتنا از اتاق اومدیم بیرون یه لحظه من نگاه
کردم دیدم رو میزش یه کمپوت آناناس هست گفتم بذار اینو بدم دستش بخوره...
بیچاره اینقدر ضعیف بود که نمی تونست خودش بگیره . در نقش پرستار دلسوز
قاشق قاشق می گذاشتم تو دهنش . انترن اومد کلی بهم خندید که می بینم که پرستار
دلسوز شدی !!!! در همین گیری ویری پیرزنه گفت ببین خوب گوش بده ببین
چی میگم: برو کوچه ی چهارم در سوم رو بزن دست محمود رو بگیر بیار اینجا.
تا نیاوردیش نیا خب ؟! یه تیکه آناناس گذاشتم تو دهنش که کمتر حرف بزنه !!!!
یه بیماری روان هست که افراد مسن رو تو بیمارستان در گیر میکنه که هذیان میگن
 با خودم فکر کردم اه اینم که از شانس ما دلیریوم داره
که یهو برگشت گفت بگو محمود بیاد می خوام وصیت کنم ! آقا اینو که گفت انگار منو
 از خواب پروند ! تازه درک کردم که پیش آدمی ایستادم که مرگ رو داره حس میکنه.
منم تو اون لحظه مرگ رو حس کردم.... یه لحظه سرم گیج رفت همه جا سیاه شد
عرق کردم..... به خودم که اومد دیدم صورتم گرم شده.... گرمای اشک............
بعد اون هر کی اومد تو اتاق منو بالا سر یه مریض غر غروی پیر دید که بهش غذا میدادم
در حالیکه های های بالا سرش گریه می کردم.................................
خدا ما رو ببخشه.....................................................
نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody