جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 

دروغ اونیه که کسی باورش نکنه . وقتی خودت باور کنی بقیه هم باورش میکنن ... ولی همش دروغ نبود .

............................................

ببخشید شما چه کاره اید ؟ من کارای زیادی میکنم ولی کار اصلیم زندگی کردنه !

............................................

من به تو میخندم . تو هم به من بخند ! وگرنه باید بشینیم به هم گریه کنیم !

...........................................

میدانم از هر آنچه خوانده ام

از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است

که عشق راستین را راه هموار هرگز نبوده است .

شکسپیر

............................................

از صبح که فهمیدم باید برم طرف بخش اعصاب کلی شاخ بودم . بیمارستان رازی محبوب ترین بیمارستان منه . یه حیاط سرسبز ... که یه گوشش ختم میشه به سرسره و الاکلنگ. یه گوشه بخش اعصاب و کلی اونطرف تر بخش روان . اتاق ما ته اور‍‍ژانسه ولی امروز چون یه انترن آقا بود و رزیدنت هم خانوم من رو فرستادن اتاق رزیدنتی تو بخش اعصاب . همین که کلید رو چرخوندم و در باز شد ! تا دیدم اتاقشون کامپیوتر داره مثل این ندید بدیدا کلی سرخوش شدم . با اینکه هر دفعه مجبور بودم کلی راه برم و کلی نشستم اور‍ژانس که هی مجبور نشم این راه رو برم و بیام ولی خوبیش اینه که الان که نصفه شبه میتونم فیلم ببینم ! شانس آوردم که فلشم همراهم بود و کلی توش فیلم داشتم . یه مزیت دیگه هم که داره اینه که مثل یه خونه ی مستقله . آشپزخونه حموم دستشویی ! دارم حال می کنم مجردی ! تا حالاش هم حوصلم سر نرفته . تازه میخوام بشینم پای گیم و بعدش هم یه کم درس بخونم ! البته فکر کنم اون موقع دیگه خوابم ببره ! خوبیش اینه که فردا جمعس و تخت میخوابم ! تنها بدیش اینه که اینترنت نداره ! جدا تحمل این کشیکای تکی چقدر آسون میشد اگر ... تازه میفهمم چقدر دارن بهمون ظلم میکنن ! آخه لامصبا ! حداقل زندونی میکنید امکانات رفاهی بدین ! نه اینکه برا هر دفعه دستشویی رفتن مجبور شیم لباس بپوشیم شونصد تا قفل باز کنیم و شونصد تا ببندیم واسه ... !

شکر خدا امروز خیلی خلوت بوده . از صبح که تا ساعت یک کسی نیومد . بعدش هم تک و توک ... من مرده ی مریضای مانیکم . به هر حال یا داد و هواری در کاره یا کلی بگو بخند ! امروزم یه مریض اومد که اقدام به خودکشی کرده بود ولی حافظه ی نزدیکشو از دست داده بود . کلی پایه ی شوخی و خنده بود ! خودش یه چیزایی میگفت بعدش خندش میگرفت ! من کلی خودمو کنترل کردم نخندم ولی دیدم خودش هی میخنده دیگه منم ولو شدم . رزیدنت اومد دید چه بساط کرکره خنده ای به پاست ! یه خانومی هم اومده بود هم سن من . کلی خوشگل ! همچین حرف میزد اشک میریخت که رزیدنته دیر میومد منم با اون نشسته بودم گریه و زاری !‌

دیروز رزیدنتمون پرسید کسی تو این یه ماه از این بخش خوشش نیومده ؟ کسی دوست نداره روانپزشکی بخونه ؟ انگار یکی قلقلکم داده باشه دلم ضعف رفت دستمو بلند کنم بگم من ! ولی نگفتم . چه میدونم . اینم یه چی مثل بقیه ی مبهمات زندگی من ! اگه بابت دیوانه گفتنم دعوام نکنید باید بگم دیوانه ها بعضی وقتا از ماها عاقل ترن . یه اسکیزو به من میگفت : بدبخت ! الان زندگی کن . فردا میمیریا ! همچین پر بیراه هم نمی گفتا !

یه تست شخصیت داده بودیم که امروز رزیدنته جواباشو نشونمون داد . یه کم درهم بود . حوصلمو سر برد بیخیال شخصیت شدم ! حیف اونهمه وقتی که از صبحانم زدم و اون تستا رو پر کردم .

87.6.29 ساعت 2.35 بامداد .

.........................................

پیوست : متن بالا عین مطلبی بود که تو دفتر خزعبلات نویسی انترنی ام نوشتم .

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody