جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

من و هادی داشتیم میرفتیم تو آشپزخونه که شام بخوریم ... هادی قبل من دوید و خونه لرزید ! داشتم فکر میکردم که این هادی هم بدفرم دراکولا شده ها !‌ راه میره خونه میلرزه !!!! نگو مسئله جدی تر بوده !!! زلزله ۴.۶ ریشتری ... بعدش دوباره زلزله شد ... تا صبح از دست این خاطرات در و همسایه که فقط وحشت به دل آدم راه میده خوابمون نبرد !‌ میگفتن : بم هم همینطور بود دیگه ! شب خوابیدن صبح دیگه پانشدن ! ترکیه رو که یادتونه اونم دقیقا همینجوری بود ... مامان جان هم که انگار اخیرا فیلم زیاد دیده باشن دائم توهم میزدن که الان خیابون از وسط دو تیکه میشه ما فرو میریم پل میریزه رو سرمون بعدش آتشفشان فعال میشه و گدازه های آتیش میریزه رو سرمون و آخرش که همه چی تموم میشه شدید بارون میاد و شهر با خاک یکسان میشه و ما میایم بیرون و حتی نمی تونیم خونه مونو پیدا کنیم !!!! فقط من نمیدونم با این همه بلا چه جوری ما قرار بود زنده بمونیم و ببینیم که شهر با خاک یکسان شده !    صبح دوباره ... عصر دوباره ... د بابا ول کن دیگه شورش در اومد !!!! زلزله هم یه بار ... دو بار ... نه اینکه ۴ بار !

........................................................................

۱. خدایا دیشب واقعا فکر نمی کردم امشبی هم باشه ! 

۲. جالب اینجاست که همه یه جورایی راضی به مرگ بودن منتها فقط به شرطی که همه ی اعضای خانواده با هم باشن !!! ...  

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody