جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

تو یه خیابون قشنگ...

تو یه لحظه ی خوب...

بین دوستانی که مدتها منتظر دیدنشون بودم...

یکی از جملاتی که همیشه ورد زبونم بود از ذهنم گذشت....

من تبریز بمون نیستم....

بعدش قیافه ی مامان اومد جلو چشمم که همیشه بعد از این جمله ی من سکوت میکرد و چیزی نمیگفت....

لعنتی آنتن نمیده....

این لحظه ایه که دوست داشتم بهش برسم....

لحظه ای که تنها باشم....

دور از خونه باشم....

احساس مسئولیت نسبت به خانوادم نداشته باشم....

لعنتی آنتن نمیده....

یاد عکسای توی گوشیم افتادم....

لعنتی....

از همه ی اونایی که دوستشون دارم عکس داشتم به جز مامان....

کاش کسی با من نبود تا به جای لبخندهای مصنوعی زار زار به حال خودم و این همه پلیدی گریه میکردم....

لعنتی آنتن نمیده.....

.....................................................................................................................................

مامانم... تبریز رو دوست دارم چون تو اونجایی....

مامانم...دیگه نمیگم من تبریز بمون نیستم.....

مامانم...تا آخر عمرم هر جا که باشی باهات میمونم....

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody