جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

حاج خانوم ریزه میزه ی ما که تو بخش همه خاله ریزه صداش میکردن رو امروز ترخیص کردیم. موقع رفتن بهش گفتم خوشحالیا !‌گفت آره دارم میرم خونه نا نای نای !!! بشکن میزد و میرقصید !‌تو اون لحظه دلم میخواست گازش بگیرم !!! بعدش ولی فکر کردم واقعا اگه منم از این بیمارستان برم همینقدر خوشحال میشم ؟‌ یعنی دقیقا همونقدری که خوشحال بودم اومدم اینجا ! بعد فکر کردم که چرا ؟‌ چرا اینقدری که بچه ها با علاقه بدون در نظر گرفتن رتبه این رشته رو انتخاب کردن من نکردم ؟ یاد استاجری و اینترنی خودم افتادم. یاد بخشا . یاد دانشگاهی که برای هر بخش گرفتن مجبور بودیم بریم التماس اساتید کنیم و آخرش هم سه ماه تمام میموندیم تو جنرال ...

...........................................................................

مدیونی آقای رییس دانشگاه... مدیونی آقای رییس بیمارستان... مدیونی آقای استاد که همیشه دم زدی از شرح حالهای 20 صفحه ایت تو دانشگاه تهران ولی اجازه ندادی استاجری و اینترنی پا بذاریم تو بخشت ... که یه بار به خودت زحمت ندادی دست دانشجوت رو بگیری بگی این ندول تیروییده ... همش نشستی از دانشگاه تهران گفتی و اینکه تو ال بودی تو بل بودی ... ولی هیچ وقت فکر نکردی که تو رو استادات تو کردن . تو در نقش استاد برای دانشجوهات چه کردی ؟ مدیونی . مدیونی به من که شاگردت بودم و چند سال دیگه میشم همکارت !

نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دو هفته ای میشود که قرار است من روی یک مریض فکر کنم تا بعدا با استادم در موردش صحبت کنم . آقایی که آخرهای شب آمده بود در اورژانس بیمارستانی شلوغ با رزیدنتهایی خسته ! آقایی 60 ساله با سابقه ی سیروز با استفراغ و یک سابقه ی مشکوک از ملنا. شاید در جای دیگر از این جور موارد کم دیده شود اما اینجایی که من هستم انگار یک چیز شایعی است . ما که خیلی داریم میبینیم .

آخرهای شب با استادمان دیدمش و قرار شد صبح اندوسکوپی شود و من خودم دقیقا یادم هست که قرار شد هر 2 ساعت علایم حیاتی اش را چک کنم که مریض تا صبح اگر خونریزی کرد یک سری کارهای دیگر بکنیم. و این اصلا کار سختی نبود . ولی من به کل یادم نبود.حتی صبح هم که تحویلش میدادم بازهم یادم نیود ! قرار شد رویش فکر کنم که چه بلایی ممکن بود سر مریض بیاید .

دو سر طیف را میدانم : یا صبح می آمدیم میدیدیم مریض خونریزی کرده و ما نفهمیدیم و شاید هم وقتی می فهمیدیم که خیلی دیر بود . یا صبح می آمدیم و میدیدیم مریض همانجوری خوشحال و خرم است و هیچی اش نشده .

نمی دانم در وسط این دو طیف چه بلایای دیگری ممکن بود بر سر مریض بیاید ولی میدانم که یک چیزی هست این وسط به نام شانس تازه کارها ! که این دفعه بدجور به داد ما رسید ! اینها را میگویم که در آینده یادم باشد کم کم تازه کارها هم کهنه میشوند و شانسشان هم کهنه تر !

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز روز اول مدرسه نیست . دور رو بر خانه ام هم مدرسه ای نیست . حتی بچه های مدرسه ای را هم در طی این مدت ندیده ام . امروز اما از بیمارستان که برمیگشتم یک حسی انگار میگفت این ظهر شبیه ظهرهایی است که از مدرسه می آمدیم....

مهر امسال بازهم من کوله ام را برداشته ام و دانشجو ام هنوز . اینبار یک زندگی تازه ... یک شهر تازه ...

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody