جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

شاید شما بگویید این دختر دیوانه است , شاید خودم هم با گذشت زمان بگویم دیوانه بودم , کسی چه میداند ...

در حال حاضر میتوانم قسم بخورم که نمیدانم کجای این کره ی خاکی را گرفته ام...شاید هم او مرا گرفته ! نمیدانم و نمی توانم بدانم و شاید نمی خواهم که بدانم !

خیلی قر و قاطی تر از آنم که بدانم ! مرا نیازارید !!! گناه دارم !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آقای همسایه تا منو از دور دید همچین خودشو پرتاب کرد تو آسانسور فک کردم الانه که دمش گیر کنه لای در ! تو این فک بودم که آیا از زور سلام دادن بود این کارش یا سر و وضعش مناسب نبود یا شایدم حال نداشته جنتلمن بازی در بیاره تعارف کنه که اول شما بفرمایید ... که دیدم خودش آسانسور رو زد اومد پایین .

همه ی ما گاهی تو زندگیمون کارایی میکنیم که دو سه ثانیه بعد شرمنده میشیم و یه جورایی میخوایم جبران کنیم ... شاید با دادن نصف نارنگیمون به طرف مقابل بعد از تیکه هایی که بش پروندیم ... شاید با خریدن یه هدیه ی کوچیک بعد از یه دعوای زرگری ... شایدم با پایین فرستادن آسانسور ...

گاهی همین پشیمونی برای طرف مقابل قابل قبوله و نارنگی رو میگیره و با خوشحالی میخوره ککشم نمی گزه ! و گاهی ....

کاش بتونی با یه نارنگی دلم رو به دست بیاری ... به همین سادگی !

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

وقتی رویم را کرده ام به دیوار ...

یعنی حوصله تان را ندارم ... بروید ... دوست دارم صدای آهنگ را بلند کنم و صدایتان را نشنوم ... حالم خوش نیست ....

تو اما ... میتوانی بیایی دور بزنی و جلویم بایستی ... میتوانی تظاهر کنی که داری با تلفنت حرف میزنی و بیایی تا نزدیکی های من ...

من اما ... صدایت را نمیشنوم ... خسته ام دیگر ...

حضورت را حس میکنم اما صدایت را نمی شنوم ... دیگر حال ندارم دنبال صاحب صدا بگردم ... دور باش از من ... آنقدری که حتی از دور نتوانی نگاهم کنی ...

حوصله ات را ندارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دنبال آقای بی نزاکت راه افتادم تا بگویم حداقل اینجا که بیمارستان است چند ساعتی زجر بکش و تفت را توی دهان خودت نگه دار ! باخودم فکر کردم ...

آیا این تنها آدمی است که دیده ام بین این همه آدم تف میکند روی زمین ؟ دیدم نه !

آیا من همیشه می ایستم اینجا و به این و آن تذکر میدهم ؟ دیدم نه !

آیا با تذکر دادن من این بشر با این سن و سال آدم میشود ؟‌ دیدم نه !

خودم را خراب نکردم و برگشتم سر جایم تا باز هم شاهد باشم تف کردنهای آدمها را حتی در بیمارستان !!!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هر روز صبح من با یک چشم نیمه باز شروع میشه و آرزویی در دل که ...

اگه شانس بیارم ساعت  هشت نباشه ...

اگه شانس بیارم بابا چایی دم کرده باشه...

اگه شانس بیارم ماشین خیلی یخ نزده باشه ...

اگه شانس بیارم تو بیمارستان جا پارک پیدا کنم ...

اگه شانس بیارم اکسترنا تو کتابخونه زیاد سر و صدا نکنن ...

......................................................................................

و ظهر اگه شانس بیارم خلوت باشه تو ترافیک نمونم ...

اگه تو اون سه راهی جلو بیمارستان امام ماشینا تو هم قفل نشده باشن ...

اگه شانس بیارم عصر موقع ملاقات نباشه که جلو بیمارستان شلوغ باشه ...

اگه شانس بیارم آقای مسوول موتورخونه دما سنجش درس کنه که نه یخ بزنیم و نه کتابخونه بشه مث سواحل هاوایی ! ...

اگه شانس بیارم شب زود خوابم بگیره که صب راحت بیدار شم ...

اگه شانس بیارم خوابای کوفتمانی نبینم ...

.....................................................................................

گاهی شانس می آورم و گاهی نه . ولی این شانس آوردنهای من استرسی بیش نیست که هر روز سوهان میکشد روی اعصاب من .

همه اش هم یک راه حل دارد ... اینکه شانس بیاورم و امروز حالم خوب باشد ... آن وقت است که اگر این شانسها را هم نیاورم برایم مهم نیست ... حتی اگر رنده را بگیرند و بکشند روی مخم !!!

کاش فردا شانس بیاورم و حالم خوب باشد ....

 

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody