جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

گاهی زندگی مشترک کار سختی میشود . و گاهی این زندگی مشترک غیر قابل تحمل . آن وقت است که روزی سیصد بار آرزو میکنی تا از آن خانه بروی .  زندگی مشترک نه فقط به آن معنی زن و شوهری . شاید اگر بگویم زندگی دسته جمعی یا چیزی شبیه آن ... بهتر باشد .

بگذارید راحت تر توضیح دهم :‌ منظورم پانیسون محل کارم است . خانه ای نو ساخت با زیر بنایی حدود 120-130 متر دارای دو اتاق و یک انباری و بقیه ی محتویات !‌ شاید هر کداممان 5-6 شب بیشتر آنجا نمانیم ولی مشکل اینجاست که جز من و یکی دیگر از پزشکان کس دیگری به فکر آنجا نیست . دلم میسوزد برای جایی که همه ی ما بدان احتیاج داریم و انگار برایمان مهم نیست که فردا این محل باشد یا نه . هر کداممان صبح وسایلمان را جمع میکنیم و میرویم انگار نه انگار که هفته ی بعدی هم در راه است .

نمیدانم ولی شاید همکارانم نمیدانند که همین آشغالهای کوچک که جمع میشود روی هم ... همین جرمهای نادیدنی کف دستشویی ... همین گرد و غبار کنار پنجره ... همینهاست که کم کم جمع میشود و به یک سال نرسیده از این محل دسته جمعی مخروبه ای میسازد بس تهوع آور !

همکارم ! جیگر گوشه ام !‌ این تن بمیرد وقتی من دارم کف دستشویی را میسابم یا دارم کف آشپزخانه را تی میکشم ... یا وقتی زمین را جارو میزنم ... یا صبحانه حاضر میکنم و چای میریزم و آشغالها را میبرم بیرون و ظرفها را میشویم ... اینجوری عاقل اندر سفیه مثال افلیجها یک طرف نایست و زل نزن به من انگار که دارم آپولون هوا میکنم یا کولون کسی را با معده اش پیوند میدهم !!!  تکانی به آنجای مبارکت بده و بیا این تی را بگیر !

با تشکر !‌ مسئول مرکز .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

راشتش را بگویم ... من حسودی ام میشود .

حسودی ام میشود به آنهایی که نمی فهمند . و به واسطه ی نفهمیشان دنیا را همین چیزی که دور و برشان است میبینند . مثلا در همین ده به دنیا آمده اند و تا آخر عمرشان هم از آن ده تکان نمیخورند . همه ی زندگی را در همین زمینهای اطراف میبینند و نهایتش یک زیارت مکه و کربلا و مشهد رفته باشند . از این که صبحشان با طلوع خوزشید شروع میشود و شبشان با تاریک شدن هوا پایان میابد .

دروغ چرا ... به آنهایی که خیلی سرشان میشود هم حسودی ام میشود . آنهایی که از همان اول سرشان میشد که دنیا دست چه کسی است و فوری بارشان را جمع کردند و هر چه میخواستند از این دنیا به جیب زندند و رفتند .

این روزها هر دو نمونه اش را هم به وفور میبینم . نوع سوم را هم این روزها زیاد میبینم . جلوی آیینه . خودش را که میبیند حالش به هم میخورد از ریخت و قیافه ی خودش . نه میتواند پر بگیرد و از این پیله ی بافته شده اش بپرد برای همیشه و نه بماند و بچسپد به همین هایی که دور و برش است .

میماند حسرتها و آرزوهای و حسودی هایش ...

 

نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody