جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

در نزدیکی سرخه ( محبوب ترین ده سیاری من ) معدن مسی هست که رئیس اون یه آقای مهندسی هست موسوی نام . برداشت اولیه ی من از ایشون طی معاینات کارگران این بود که انسان متشخصی هستند . در همین حد .

بار دومی که ایشون رو دیدم طی یک کوهنوردی احمقانه توسط من و دندانپزشک و ماما ی تیم و گم کردن مسیر بود که باز هم برداشتم این بود که انسان متشخصی هستند .

ولی بار سومی که ایشون رو دیدم نظرم کاملا عوض شد . برای معاینه ی دانش آموزا رفته بودیم مدرسه . از همون در ورودی معلوم بود که مدرسه اساسی عوض شده . رنگ شده تمیز شده ... مدیر مدرسه میگفت آموزش پرورش گفته چون تعداد دانش آموز راهنمایی کمه معلم بهتون نمیدم و دانش آموزا باید برن شهر ... هفته ی بعدش دانش آموزای راهنمایی معلم داشتند . وقتی قضیه رو جویا شدم گفتن بازسازی مدرسه کار مهندس موسوی بوده . همینطور معلم راهنمایی ها که حدود 9 میلیون هزینه اش شده .

اون روز حس خیلی خوبی داشتم . شاید انرژی مثبت ... هنوز هم انسانهای خوب دور و برمون هستن . انسانهایی مثل مهندس موسوی که اهل اون ده نیستن ولی خوبی هاشون حد و مرز نداره .

هر وقت خواستم دودستی بچسپم به پولهام , یادم باشه خجالت بکشم از نام انسان که روی من و آدمایی مثل مهندس موسوی گذاشته شده .

یادم باشه این نام مشترک , احترام داره .

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

چقدر لاله ... همه جا , قرمز , سفید , نارنجی , حتی بنفش ... و راه باریکی از میان آنها و شاید اینکه مبادا لگدشان کنی .

تا چشم کار میکند , تا آنجا که هر سویی به خط باریکی از ابهام گم میشود و تو میخواهی تا به آنجا بروی تا شاید فراسو را ببینی , شکت را به یقین تبدیل کنی شاید هم برعکس , بر هر آنچه که یقین است خط بطلان بکشی ...

ولی نه , این همه لاله , اینها همه هستند, در این جشن رنگارنگ ,‌سورچرانی زنبور ها که چشمها را به آرامش فرا میخواند , و به آرامش میخواباند تا در رویای خویش در این همه بیصدایی پر از هیایوی حشرات بیقرار و بازی آرام باد با ساقه ها و لرزش گلبرگهای نازک آنها ...

باور کنی که این مقاومت , این لجاجت و این شکست ناپذیری لاله است که تا بهاری دیگر تو را به امید , دلداری میدهد , که خواهد گذشت این شبهای تاریک پائیزی .

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی از دلایلی که یه نویسنده ی خوب میشه یه نویسنده ی خوب , اینه که از نوشتن چیزایی که در نظر عامه زشته پروا نداره . به خاطر همینه که من هیچ وقت ممکنه نویسنده ی خوبی نشم . چون شاید من روم نشه که بگم تو یک ماه اخیر چه اتفاقی افتاده که تو کل دهاتی که من توش کار میکنم اسم درمانگاهمون تبدیل شد به ج ... خونه  !

کاری ندارم که یه زن شوهر دار با دوتا بچه و کاردانمون و یه آقای مجرد که پروندش تو دهاتمون خفن خرابه تو درمانگاه چه کار میکردن که ملت ریختن اون تو و داد و هوار و بعدشم حراست و ... ولی لازمه که یه سری توضیحاتی داده بشه تا معلوم بشه چرا حراستمون داره شیرین میزنه .

اصولا همیشه کار حراست اینه که بعد اینکه اتفاق افتاد و گند کار بالا اومد , تازه دست به کار میشه و دنبال مقصر میگرده . بماند که این هم کار سختیه ... جالب اینجاست که من به عنوان مسئول مرکز و پزشک کشیک هم به عنوان کسی که روز حادثه تو اون درمانگاه حضور داشته هم زیر سوال هستیم . لازمه بدونید که پانسیون پزشکا یه اتاق کاملا مستقل از درمانگاهه که تنها راه ارتباطی اش با داخل درمانگاه یه زنگ یه طرفه است که در صورتیکه مریض بیاد توسط نگهبان یا فردی که کشیکه از داخل درمانگاه زده میشه . و اگه در طول مسیر یا داخل اتاق اتفاقی برای پزشک بیافته شرط میبندم کسی تا صبح نمی فهمه . به خاطر همینه که پزشک کشیک کاملا از اتفاقاتی که داخل درمانگاه افتاده بی خبر بوده . داخل پرانتز بگم که به عنوان مسئول مرکز خیلی دوست داشتم به حراست یاد آوری کنم که وقتی چند ماه پیش با تقاضای من برای تلفن دار کردن پانسیون مخالفت کردن باید فکر چنین روزی رو هم میکردن ولی خب راستش جرات گفتنشو نداشتم . و از طرفی هم انتظار میرفته که مسئول درمانگاه از این واقعه به کمک حواس ششگانه اش خبر دار میشده و به حراست اطلاع میداده که نگهبان تو یه روز تعطیل چه گندی بالا آورده . حالا این وسط ما هنوز هم نمی دونیم آیا نگهبان باید مواظب ما ها باشه یا ما باید از ایشون نگهبانی کنیم !!! اینهم بماند .

و حالا بعد از زیر سوال رفتن همه ی ما و تهمت هایی که مردم ده به همه ی کادر درمانگاه میزنن ,‌ حراست تازه افتاده دنبال راه کارهای بالا بردن امنیت ما هایی که شبا اونجا کشیک میدیم و نگهبانایی که خودشون نیازمند نگهبانی هستند ! بازهم خیلی دوست داشتم روزی رو یاد آوری کنم که به دلیل مرخصی نگهبان حاضر نشده بودم کشیک بدم و حراست محترم به جای حل مشکل در پی حرف کشیدن از زیر زبون من بودن که آخه مگه اونجا تا حالا اتفاقی افتاده ؟ فکر میکنی ممکنه چی بشه اگه شب اونجا تنها باشی و ... !!!!! و به همون دلیلی که هرگز نویسنده ی خوبی نمی شم , نتونستم جواب بدم .

در آخر تکلیف همه چیز معلوم بود . آقای مجرد معلوم الحال که از روی دیوار پریده بود آن ور و در رفته بود و همه هم میدانند چه کاره بود . خانوم بچه دار هم همینطور . با کاردان محترم هم چون کادر رسمی هست بیشتر از این نمیشد برخورد کرد که محل کارش رو از این ده به اون یکی ده تغییر دادن تا گند کثافت کاری هاش لاپوشونی شه . و موند پزشک کشیک و من به عنوان مسئول درمانگاه که روحمون هم از هیچی خبر نداشت ولی انتظار میرفت که گزارش داده باشیم ! بعد از چندین بار بازپرسی توسط حراست و چسپاندن ننگ نامیده شدن درمانگاه به نام ج ... خونه ! بر پیشانی ما ! روانه ی همان درمانگاه نا امن شدیم تا باز هم کشیک بدهیم و ندانیم آن ور نگهبان چه ها که نمی کند ... که بازهم تمام شب چشممان با استرس به دری باشد که اگر پدر من قفلش را عوض نمی کرد خدا میداند الان چه شده بود و دلمان به میله ای خوش باشد که بنده جهت دفاع شخصی هر شب بالای سرم میگذارم و مدتها به خاطر این کارم مورد خنده ی همکاران قرار گرفته ام !!!

این جور است که آدم مجبور میشود خیلی از حرفهایش را نزند تا سرش را بر باد ندهد , حتی به قیمت نویسنده ی خوب نشدن ! آری اینجوریاست خواهر !!!

 

نوشته شده در جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody