جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

این روزها زنان زیادی را در خیابان میبینم که گریه میکنند . شاید از قبل هم زنانی بوده اند که در خیابان اتوبوس تاکسی و ... میگریستند و من نمی دیدمشان . به هر حال مهم این است که توجه من به زنان گریان توی خیابان بیشتر شده است .

داستان از روزی شروع میشود که من هم یکی شدم مثل همه ی زنانی که در خیابان میگریستند ... این روزها اعصابم زود قاطی میشود . از 15 ماه رفت و آمد خسته ام ....از چک و چانه زدن با مریضهای هزار تومنی که فکر میکنند آن هزار تومن مجوزی است که هر کار غیر قانونیشان انجام شود ... از لاپوشانی گند کاری های کادر ... از سردرگمی و بی برنامگی روزهای بعد از طرح ...

ولی هیچ کدام اینها در ظاهر دلیل گریه های من نبود . شاید وقتی آقای پذیرش این اجازه را به خودش داد که جلوی بیماران سر من داد بزند و بگوید وقتی بچه را بکنند رئیس همین میشود هم کسی نفهمید که چقدر خرد شدم . من اما نه گریه کردم و نه قیافه ی خرد شده داشتم .  ولی در طول مسیر تا مرکز گریه کردم . چون دیگر طاقت دیدن انسانهای نفهم را نداشتم . انسانهایی که اینقدر در طول عمرشان عقده دارند که نمیفهمند فرق من با آنها فقط یک مهر نیست . شعور است . فهم است . سواد است ... و خیلی چیزهایی که آنها ندارند و نه تنها ندارند بلکه هرگز هم نخواهند داشت . و تنها چیزی که اینجا معنی ندارد سن است . درست است که من در درمانگاه از همه کوچکترم حتی در بین پزشکان کل مراکز هم از همه کوچکترم اما پزشکم . مدرک دارم . ارزش دارم .

بگذریم . اعصاب من خرد بود و در طول راه اشکم سرازیر . آقای راننده ولی یکریز سوال میکرد . علت تشنج در بچه ها را میپرسید ... علت اسپاسم دست خانمش را که تازه زایمان کرده ... علت کمردرد همسایه اش را ... و من گریه میکردم و به سوالات این آقا جواب میدادم . من میفهمیدم دردی با که به واسطه ی تشنج بچه اش داشت او حتی نمیدید من را که گریه میکنم . هنر مردها همین است . اینکه نبینند اشکهای یک زن را . هنر مردها اینست که به گریه بیاندازند زنانی را که از آنان برترند ...

کاری ندارم ... به هر حال در هر سیستمی حراست و رئیس مرکزی هست که بیاید و پوزه ی طرف را بمالد به خاک ... ولی آیا کسی هست که بتواند غرور شکسته ات و اشکهای ریخته ات را برگرداند سر جایش ؟

هنر مردها همین است ... اینکه انتظار داشته باشند زنان ببخشند بدون اینکه از آنها معذرت خواهی شود ... اینکه بگویند مرد غرور دارد غرورش را نشکن ... اینکه قدر کارهایت را ندانند ...

 هنر مردها همین است ... اینکه نفهمند ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

برای بنده جای بسی سوال هست که چرا از همان ابتدا که انسان دار فانی را وداع میگوید و به اصطلاح عطایش را به لقایش میبخشد اصرار بر این است که بچپانندش داخل جاهای تنگ و تاریک ؟

و سوال دوم این است که با این کاری که ما میکنیم اگر خدای ناکرده یارو زنده شود و وقتی بلند میشود کله اش میخورد به سقف آن مکان تنگ آیا جا دارد که بزند یاور ما را استاد کند یا نه ؟

...........................................................

اتفاق افتاده که عرض میکنم وگرنه مرده آزار نیستم که !

عرضم به حضورتان که در یک روز بهاری یا شایدم تابستانی ... زمستانی ... هر چه ... بگذریم ... یک دستگاه ماشین مرده بری ! آمد داخل درمانگاه ما و بنده رفتم که گواهی بدهم که آقا مرده اند . اولین باری نبود که ما را میچپاندند داخل آن ماشین ولی قطعا اولین باری بود که نزدیک به ده نفر از نزدیکان مرحوم با علاقه کله شان را چپانده بودند داخل ماشین مرده کشی و تماشا خانه ای دایر کرده بودند بس دوست داشتنی !!!!

 به صورت از وسط تا شده یه همراه ملزومات وارد محل ارتکاب جرم شدم و سعی داشتم از زیر نگاههای تماشاچیان محترم هر چه سریعتر خلاص شوم اما ...

خدا لعنت کند سازنده ی این گیره های سر را که گرچه مو را خوب نگه میدارد اما ...

آمدیم قلب مرحوم را هم سمعی کرده باشیم که هنگام برداشتن استتوسکوپ از دور گردنمان گیر کرد به گیره ی سرمان و دقایقی بعد فقط من بودم و مرحوم و مقنعه ای که به همراه استتوسکوپ پهن زمین بود و 10-20 نفر تماشاچی !!!

........................................................

و قطعا این بهترین خاطره ی همراهان مرحوم بود که در طی آن چند روز عزاداری سینه به سینه در مسجد نقل میشدی و گریه ها میشدی و نعره ها میزدندی !!!

الفاتحه .

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody