جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

مریضهای دهات ما از سه حالت خارج نیستن :

یا بوی پهن میدن یا بوی عرق یا دهنشون بو میده !!!!

خیلی وقت بود تو کف این نکته بودم تا دیشب که ...

بیخیال قضیه شدم وقتی تو شام عروسی دوستم خانومی که پیشم نشسته بود دقیقا بوی مریضام رو از خودش ساطع میفرمود !!!!

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

از این وظیفه ی ریاستم بیزارم ،‌ از اینکه گواهی پایان کار کسی را بنویسم . اولین باری که این عمل شنیع !!! را انجام دادم اوایل ریاستم بود. یکی از دوستان طرحی ام را فرستادیم برود دنبال آینده ای که خیلی از ماها آرزویش را داریم : رزیدنتی ...

در ظاهر کار خیلی سختی نیست ،‌ پای یک برگه را مهر و امضا میکنی ، مثل صدها برگه ای که هر روز پایش را مهر و امضا میکنی . ولی ...

باورم نمیشود همین دیروزها بود گویا . فیروزه زنگ زد که توی درمانگاهم . من به سان یک فروشنده به چشم یک خریدار همه جای درمانگاه رو نشونش دادم ،‌مثل فروشنده های نامرد که بخوان جنس آشغالشون رو غالب خریدار کنن همچین از خوبی های درمانگاه تعریف کردم که بعضی وقتا احساس میکردم تو دلش داره بهم ناسزا میگه ! نمیدونم واقعا اینجوری بود یا نه ،‌شاید من میخواستم درمونگاه رو یه جایی کنم مثل دانشگاه ،‌مثل کلاسمون ...در هر حال فیروزه قرارداد بست و اومد پیش ما ... همیشه سر صبحونه که از مریضا و کارا گله میکردیم با خودم فکر میکردم هر قدرم بد باشه خوبیش اینه که جمع خوبی داریم ...

امروز برگ پایان کار فیروزه رو هم امضا کردم ... با خودم فکر کردم پایان کار کیا رو باید امضا کنم ؟‌شلاله ؟ نگار ؟ ... و وقتی من بخوام برم کی پایان کار منو امضا میکنه ؟ وقتی من بخوام برم همه ی کسایی که باهاشون روزای خوبی داشتم قبل از من رفتن ،‌ چقدر من تنها خواهم بود تو اون فاصله ای که همه رفتن ...

آیا زندگی همینه ؟‌ مجموعه ای از آمدن ها و رفتن ها ؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پاچه های شلوارم را زده ام بالا و با آن مسواک گنده کف دستشویی را میسابم ! میسابم و با خودم فکر میکنم اگه یک صدم روی این خدمتکارمان را داشتم الان مثل رئیسها پایم را انداخته بودم روی پایم و دستور میدادم که برود و پانسیون را تمیز کند !

یاد صبح میافتم که دکتر ح. بدو بدو آمد و وسط صبحانه گفت دقت کردید که یکی توی دستشویی برعکس نشسته ؟! فیروزه هم تایید کنان خندید اما من تا الان نفهمیده بودم منظورش چی بوده ! آن جلو را هم میسابم تا اثرات برعکس نشستگی بعضی ها هم پاک شود و با خودم فکر میکنم که اگر من رئیس خوبی بودم الان میتوانستم آمارهای خودساختگی بعضی ها را بیاندازم جلوشان و بگویم اینها را درست کن !

میسابم و میسابم ... من اگر رئیس خوبی بودم برای خودم برنامه میریختم که یک تکانی بخورم... درسی بخوانم ... پیشرفتی کنم ... یاد بوی پهن مریضها میافتم ... اگر رئیس خوبی بودم میتوانستم این ١٠ ماه را هم تحمل کنم ... اگر ...

میسابم و میسابم ... من رئیس خوبی نبودم ... نه برای درمانگاه نه برای زندگی خودم . پس سابیدن دستشویی با عصبانیت و دپرسیون من همراه خواهد بود ....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

نمی دانم میداند یا نمی داند ... مادرم فقط با همین یک جمله مرا به آخریم حد عصبانیتم میرساند : از این به بعد دیگر همیشه باید در ده بمانی ! چون کارت آنجاست !‌

نمی دانم عصبانی میشوم چون واقعیت این نیست یا عصبانی میشوم چون شنیدن واقعیت تلخ است ...

آیا قبول این مسئله برای کسی که آرزوهای بسیار بزرگی فراتر از این شهر و دیار داشته سخت است یا برای همه همینطور است ؟!

وقت و بی وفت ،‌مریوط و نامربوط ، ... ،‌نگو این جمله را مادر من ! نگو !

 

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody