جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

گاهی گمان نمی کنی و می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود

 گاهی هزاردوره دعا بی اجابت است

                       گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

        گاهی تمام شهر گدای تو می شود....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بعضی ها را هیچ جور نمی شود راضی کرد ! برایش آزمایش مینویسم ، هر چه دستور میدهد هر جور میخواهد هر تاریخی که میخواهد ...

فقط کافی است ببیند قند دو ساعت بعد هم نوشته ام ، انقدر اه و اوه میکند ... نمی توانم بگویم اگر دکتری خودت بنویس ... نمی شود همه چیز را گفت که ،‌ به هر حال پدرم است !

می گوید خودم با خودکار خط میزنم . در دلم آشوبی به پا میشود ... مادرم از آشپزخانه میگوید نمی شود ، باید دو ساعت بعد هم بدهی ... باز هم وقتش است که خودم را گول بزنم ...  کارش زیاد است خب ، نمی تواند آن همه راه را برود و برگردد ... شاید هم حق با من است ،‌ شاید اگر با لحن بهتری گفته شود یا اگر دلیلش توضیح داده شود ...

ولی نه ،‌باید خودم را گول بزنم ... بازهم این منم که حساس شده ام و همه چیز را به دل میگیرم ....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

از اون روزایی بود که اساسی شلوغ بود ، شانس سحر بود دیگه ، کار به جایی رسیده بود که حتی من که سرخوشانه روپوش سفید پوشیده بودم به لیبر کشونده شدم و با منظره ی جالب انگیزی مواجه شدم ! سیل زایمانهای پی در پی انقدر زیاد شده بود که دیگه کسی کار نداشت که انترن تنها بچه نگیره و یکی بالا سرش باشه و ... ! هر کس از یه طرف مشغول بود ! منم نه اینکه فرصت رو مناسب بدونم ! از روی ناچاری افتادم گیر یه خانوم گراوید یک و بماند که چقدر اون سختی کشید و چقدر من به روم نیاوردم که دارم میمیرم از ترس و عرق ریختم ! در چنین مواقعی یک ضرب المثل لاله در آوردی هست که میگه : یک لحظه غفلت مساوی یک عمر تو سری خوردن در آوردن بچه از تو سطل آشغال !!! اینطور شد که سرمون رو کردیم به کار خودمون و یک آن دیدیم که آخرین زایمان اون شلوغی هم به دست بنده به سلامتی انجام شده !

با سحر داشتیم  نفس راحتی حین اپی زدن میکشیدیم و من طبق عادت همیشگی برای مشغول کردن مریض پرسیدم اسم بچشو چی میخواد بذاره ؟ خانومه شروع کرد که نمی دونم و رو به سحر تعریف از من که آی این خانوم دکتر خیلی مهربونه خیلی زحمت منو کشید و ... و یهو انگار برق گرفته باشدش و فکر تازه ای به ذهنش رسیده باشه گفت اسم کوچیکت چیه ؟ منم که ماشالله باهوش !‌ میخواست مرام بذاره اسم منو بذاره رو بچش !‌ گفتم لاله . انگار که یهو حرفشو قورت بده یه نگاهی کرد و روشو کرد اونور ! لابد تو دلشم گفت اه ! چه اسم ضایعی !!!

اسم مارو که نپسندید ، به جاش سوژه ای شد برا من و سحر !‌کلی خنده ها برفت تو اون شلوغی و نعره ها زدیم و ... !

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

نمی دانم بعضی ها کی قرار است دست از این افه ها بردارند و در میهمانی ها با لبخند تمسخر آمیز نگاه این و آن نکنند و از آخرین چند صد هزار تومانی که خرج لباسهایشان در آخرین سفر خارجه شان کرده اند حرف نزنند !

نمیدانم بعضی ها کی قرار است دست از این شیرین عسل بازی بردارند و هر جا که طرف هم هست تعریف کنند که در اتاق عمل وقتی تو بیهوش بودی من زار زار برایت گریه کرده ام !

نمیدانم بعضی ها کی قرار است آن تون گوش خراش صدایشان را پایین بیاورند و یک کم از آن ظرافت زنانه شان استفاده کنند !

نمی دانم بعضی ها کی خسته خواهند شد از اینکه اولین جمله شان پس از سلام این باشد که طرح فلانی کجا افتاده است ؟

... نمیدانم ، ولی میدانم این روزها همه چیز روی اعصاب است !

.....................................................

میگه اینجا موبایل مجانی میدن !!! یه امتحانی بکنید دیگه ! http://www.xpango.com?ref=92275870

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

... اینگونه میشود که وقتی بعد از ٨ سال پایت را داخل حیاط مدرسه ات میگذاری تنها چیزی که یادت می افتد حرفهای ناظمت است !

یاد روزی می افتی که بعد قبولی در دانشگاه با ذوق و شوق رفته ای و او محل آدمیزاد که سهل است محل ... هم بهت نداده است !‌ یا یاد روزی که در عروسی تو را دیده و بدون اینکه حال تورا بپرسد حال خواهر دوستت را بپرسد ! یا اینکه ...

عقده ی محبت ندارم ولی بی محلی بعضی هایی که دوستشان میداشتم در آن حیطه ی سنی به قدری برایم دردناک بوده که حتی بعد از ٨ سال در جای جای مدرسه ای که خاطرات خوب بسیاری برایم داشته ، چهره ی او را به یادم آورد و از آن گریزان باشم !

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody