جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 

نمیدونم این فکر آلبندازول خوردن از کجا رفته بود تو مخش ولی پاشو کرده بود تو یه کفش و میگفت الا و للا آبای اینجا آلوده است و باید دارو بخوریم . حتما یکی رفته بود رو مخش وگرنه دندونپزشکو چه به اطلاعات پزشکی !

اینجوری شد که وقتی من و نگار سوار هواپیما شدیم و برامون نوشیدنی آوردن نگار دستشو کرد تو اون کیف جادوییش و آلبندازولها رو در آورد و گیر سه پیچ که آب درمانگاه آلوده است و تو هم جهت پروفیلاکسی باید بخوری !

بنده هم که از طرفی نه تو کارم نیست واز طرف دیگه هم به جز مبندازول چیز دیگه ای تو نسخه هام نبوده ! و به ذهنم هم نمی رسید وقتی مبندازول و آلبندارول تو یه دسته اند پس احتمال داره طریقه ی مصرفشون هم مشابه باشه ! 

خدا بیامرزه نویسنده ی این اطلاعات دارویی رو که لااقل اگه به موقع استفاده اش نمی کنی بعد از مصرف دارومیتونی یه نگاهی بهش بندازی ! اون وقته که می فهمی چه رسوایی بزرگی میشد اگه ...

اگه یه دندونپزشک و یه پزشک رو بالای آسمونا پیدا میکردن که در اثر به زور قورت دادن قرص جویدنی آلبندازول به چه گندگی !!! به رحمت ایزدی شتافتن !!! با سرعت چند صد مایل در ساعت  !!!

.........................................................................

این تن بمیره از این یادداشت فقط جنبه ی طنزش رو برداشت کنید !!

      

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

درست 7 ماه از شروع کار من به عنوان پزشک خانواده میگذرد ؛ گاهی دوستان قدیمی ام را میبینم ، گاها هم دور هم جمع میشویم . اکثر این گردهمایی ها به تعریف از مراکز و مریضهایمان میگذرد، نه اینکه به مریضهایمان بخندیم ولی به آنهایی که هایی که بهمان بدوبیراه گفته اند یا به هیچ روشی حرفمان را نفهمیده اند یا ... خیلی خندیده ایم . هیچ کس هم نمی تواند ملامتمان کند که چرا میخندید . گاهی تنها تفریحمان اینست .

میرویم همدیگر را میبینیم ، میگوییم میخندیم و برمیگردیم و چیزی که میماند عکسهای یادگاری است و بس . یک چیزی هم میماند ؛ گله و نارضایتی هایی که هرگز به گوش کسی نمیرسد . شاید میرسد و فریادرسی ندارد .

من یک پزشک خانواده هستم . به اختیار خودم وارد این سیستم نشده ام وگرنه هزاران استرس یک شب کشیک اورژانس میارزد به یک بار پایش  و هزاران جور کاغذ بازی طرح پزشک خانواده . سیستم پزشک خانواده ، فلسفه اش هر چه هم  که باشد ، یکسری کاغذ بازی بیهوده و بی هدف نیست . من ناقد نیستم ، میدانم که این طرح هم مسلما از ابتدا اهداف خاص خود را داشته ، در این سیستم هم بعد از اتمام طرحم چندان دوام نخواهم آورد ، ولی بعد از 7 ماه کار در این سیستم میدانم اینکه من در روز چند مریض ببینم و چگونه آنها را مداوا کنم  ، به اندازه ی آن یک برگ مانا که شاید کسی هم پیگیرش نشود برای آن آقایی که میآید مرا پایش کند و 20 درصد حقوقم را به خاطر یک کاغذ بی ارزش کسر کند و بعد برود بادی به غبغب بیاندازد که من پول پزشکان را کسر میکنم ارزش ندارد .

20 درصد حقوق من نه منرا از پای درمیآورد و نه درد مریضی را دوا میکند . ولی اینکه ارزش ویزیت روزانه 60-70 بیمار به بهای یک برگ مانا یا یک آمار شاخص بهداشت محیط که نصب نشده روی دیوار برود زیر سوال مسلما به زیان من که نه ، به زیان همه ی آنهایی که سنگ بیماران محروم را به سینه میزنند خواهد بود . نهایتش اینست که بعد از یکسال طرح من تمام میشود و میروم ولی یادم میماند نیمه شبهایی را که با یک بیمار کروپی تا صبح استرس کشیدم ، بیمار کومایی را که زنده شد و رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد ، و هزاران مریضی را که حتی اگر کاری برایشان نکردم حداقل به پای درددلهایشان نشستم . کسی از من نمیپرسد این دوهزار و خورده ای بیمار آمار ماهیانه تان را چگونه ویزیت میکنید ، شاید برای کسی مهم نیست کیفیت و کمیت کار من چگونه است ولی به آن آقایی که می آید مرا پایش کند و امثال او باید بگویم من یک صدم وقتم را که برای مریضی که از آن سر ده میآید به امید آن دکتری که میگویند خوش اخلاق است وخوب ویزیت میکند را حرام آن هزار و یک فرم بیحاصل شما نمیکنم .

20 درصد حقوق من فدای غرور و دلخوشی شما حین پایش من !          

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody