جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

... یه روزی بود که باهم پاهامون رو گذاشته بودیم روی صندلی جلویی و داشتیم توهم میزدیم که یعنی میشه یه روزی دوتا از اون صندلی های دانشکده ی پزشکی مال ما بشه ؟

... یه روزی بود که از ترس اینکه صبح روز کنکور خواب نمونی با اینکه میدونستم شونصد تا ساعت کوک کردی و به همه سفارش کردی بیدارت کنن زنگ زدم که بیداری ؟

... یه روزی بود که وقتی نتایج کنکور اومد با اینکه می دونستی چه گندی زدم بهم نگفتی و جلوی دانشکده که گریه میکردم مامانت به مامانم گفت بیخیال بابا بذارید بره آزاد ، اینقدر زود میگذره که اصلا نمی فهمید .

... یه روزایی بود که به شوق هم میرفتیم کتابخونه و درس میخوندیم . چایی میخوردیم . از سرما یخ میزدیم ...

... یه روزایی بود که وقتی تو کشیک بودی و حوصلت سر میرفت من می اومدم پیشت و یه روزایی تو می اومدی ...

... امروز یه روزی بود که نشستم تو جلسه ی دفاعیه از پایان نامه ات...

... یه روزایی بود که فکر میکردیم خیلی سخته اگه اینجوری بشیم ،‌اگه به الانمون برسیم ... دیدی چه زود گذشت ؟ ... حالا دیگه به نظرم هیچ چیزی امکان ناپذیر نیست ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بدم می آید از این بیمارستانهایی که هر جایش میروم برایم خاطره دارد ... بدم می آید از این جغله بچه هایی که روزی اکسترنم بوده اند و حالا جای مارا که گرفته اند به چشم حقارت نگاهمان میکنند و لابد در دل می گویند مقام انترن بالا تر از جی پی است ... بدم می آید از این تریبونها با آن میکروفونهایشان که حالا در مورنینگ به جای من صدای کس دیگری در آن می پیچد ... بدم میآید از این دکتر ب . بدخیم در کودکان که حالا به جای من کس دیگری را آب می کشد و پهن می کند ... بدم می آید وقتی به دنبال پایان نامه ام پایم را در دانشگاهی می گذارم که سالهای اول با دیدن آن از دور افتاده بودن دانشکده ام دلگیر میشدم ...

بدم می آید از خودم ... بدم می آید وقتی خودم را در آینه می بینم ... لابد چاق شده ام ...بدم می آید ، شب که میشود در دلم آشوبی به پا میشود ، یک شب می خواهم پزشک خانواده شوم ... یک شب پزشک اورژانس ... یک شب به راحتی میتوانم خانه را ترک کنم و تا ماهها برنگردم و شب دیگر چنان وابستگی دارم که حتی از کنج اتاقم هم نمی توانم بگذرم ... یک شب تصمیم دارم رزیدنت بشوم و یک شب می خواهم ترک دیار کنم ... و شب آخر یکهو نمی دانم به چه مناسبتی به سرم میزند خود کشی کنم !

بدم می آید از این دلهره ها ... ازاین بلاتکلیفی ها ... از این ترس ها .

بدم می آید از این قلب بی صاحب که گاهی میزند و گاهی نمی زند...  از این پی وی سی های لعنتی که امانم را بریده ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آنهایی را که خیلی دوست میداشتم !

فردوسی:
- زن و اژدها هر دو در خاک بـه              جهان پاک از این هر دو نا پاک به
- زنــــــان را همین بس بــود یک هنر       نشینند وزایـــند شــــیران نـــر
- زنان را ستائی ، سگان را ستای          که یک سگ به از صد زن پارسای
- کسی کـو بـود مــهتر انـجمن              کـفن بهــتر او را ز فـرمان زن
- زنـان را از ان نـام ناید بلند                  که پـیوسته در خـوردن وخـفـتنند

ناصر خسرو:
- زنـان چـون ناقصان عقل و دینند       چرا مردان ره آنان گزینند-

مگوی اسرار حال خویش بـا زن       که یابی راز فاش از کوی وبرزن
بـه گفتار زنان هرگز مکن کار          زنان را تا توانی مرده انگار

‌رهی معیری:
- الهی! در کـمند زن نیفـتی            واگر افتی، به روز من نیفتی
زنان در مکر وحیلت گونه گونند          فـریبـند وزبـانند و فسوننـد
نه تنها نامراد آن دل شکن باد          کـه نـفرین خـدا بر هر چه زن باد!


اوحدی کرمانی:
چون بـه فرمان کنی ده وگیر            نــام مردی مــبر، به ننگ بمیر
زن چــو بیرون رود بزن سخـتش        خـود نمـائی کند ، بکن رختـش
ور کـند سر کشی، هـلاکش کن       آب رخ می‌برد ، بـه خاکش کـن

سعدی:
زن خوب فرمانبر پارسا                    کند مرد درویش را پادشاه....

............................................................................

آنهایی را که اصلا دوست نمی داشتم !

شهریار :

نه ظریف  بیر گلین عزیزه سنی     
 منه لایق تاری یاراتمیشدی

بیر ظریف روحه بیر ظریف جسمی
 ازدواج قدرتیله قاتمیشدی

عشقیمین بولبولی سنی توتموش 
هر نه دنیاده گول وار آتمیشدی

سانکی دوستاق ایکن من آزادایدیم
ائله عشقین منی یاراتمیشدی

سیودیگیم سانکی همنفس اولالی
قفسیمدن منی چیخارتمیشدی

جنت ائتمیش منیم جهنمیمی
یانماسین ، یاخماسین آزاتمیشدی

قارا گون قارقاسی قوناندا، منیم
آغ گونوم ، وارسادا قارالتمیشدی

آدی باتمیش اجل گلنده بیزه
من آییم چیخدی گون ده باتمیشدی

قارا بایقوش چالاندا آغ قوشومو
زعفران تک منی ساراتمیشدی ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody