جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

  نمی دانم پس از  مرگم چه خواهد شد

 نمی خواهم بدانم کوزه گر  از خاک اندامم

                                                 چه خواهد ساخت .

        ولی بسیار مشتاقم

            که از  خاک گلویم سوتکی سازد

                              گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

                و او یکریز و پی در پی

                 دم خوشش را سخت بر گلویم بفشارد

                   و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

                                     بدین سان بشکند در من

                                                        سکوت مرگبارم را ...

دکتر علی شریعتی

......................................................

خداوندا اگر روز بشر گردی
ز حالم باخبر گردی
پشیمان میشوی از قصه ی خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است و
چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...


با تشکر از دکتر بهزاد

 

                                                   

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

کشیکهای زنان به خودی خود به مقدار کافی چندش آور بود چه برسه به اینکه با رزیدنت سال دویی کشیک باشی که چند روز پیش سر اشتباه خودش باهات دعوا کرده و وقتی دیده که اشتباه از خودش بوده هم کم نیاورده و‌ از طرفی هم در آستانه ی آغاز روزهای تعلیق یکساله از بخشش قرار داره !

از شانس بد این بخش مصادف شد با ماه رمضان و حتی جیم زدن به بهانه ی نهار و شام هم از کف برفت و بدتر اینکه به بهانه ی سحری تایم استراحت ٣.۵ساعته هم تبدیل به ٢.۵ساعت میشد و با نهایت تاسف جیم زدن برای صبحانه نیز همینطور !  

از طرف دیگه پیچیدن صدای اذان و بوی غذا تو لیبر تنها چیزی بود که دستور هیچ رزیدنت و اتندی جلودارش نبود ! اواخر از ترس اینکه حتی سر افطار هم صدام کنن غذامو برمیداشتم و پناه میبردم به یکی از تاریکترین نقاط حیاط و یه ساعتی برای خودم کلی خلوت میکردم !

تو یکی از روزایی که با رزیدنت منفور مذکور کشیک بودیم و روده کوچیکه اون یکی بزرگه رو بلعیده بود هنر آشپز گل کرده بود و خورشتی پخته بود که مخلوطی از کدو و بادمجون و گوشتش تو ذوق میزد ! با باز کردن در قابلمه ای که غذای اتند و رزیدنت و انترن بیچاره همه یه جا بود کوزت وار پی بردم که بدبخت ترین موجود جمع من هستم و باید منتظر بمونم تا بالادستی ها غذایشان را بکشند و ته قابلمه هر چه که بماند سهم من خواهد بود ! در حالیکه اتند و رزیدنت ها مشغول تعارف تیکه پاره کردن به هم بودن که تو بمیری من اول نمیکشم اشک تو چشمای من حلقه زده بود و دقیقا یادم نبود چندین فقره فحش خواهر مادری نثار حضار محترم نمودم ! نوبت یکی مونده به من شده بود و من تو خیال خودم داشتم برنامه ریزی میکردم که چون کدو دوست ندارم بادمجان برمیدارم ! فلذا زهی خیال باطل ! که رزیدنت محترم جلوی چشمان درنده ی من همه ی بادمجان ها را کشید و حتی وقتی چشمان من به ته قابلمه با یک عدد کدو !‌ بدون گوشت زل زده بود ! و بعدش هم که بشقاب خالی از برنجم را برداشتم و معذرت خواستم که در جمع آنها نمی نشینم و رفتم هم کسی نفهمید که چه وحشی بازی کثیفی در خوردن به راه انداخته اند !‌ کسی هم اگر فهمید به رویش نیاورد و چیزی نگفت !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

با دقت رنگ کاغذ کادو و روبانها را انتخاب میکنم . اصرار دارم که یک گلوله ی نقره ای را روی روبان بچسپانم و گلوله ی درخشان ما هم مصر است که نچسپد . مادرم که وارد اتاق میشود مرا در پوزیسیون جالبی میابد ! از انگشتان دست که بگذریم از انگشتان پایم هم حتی برای نگه داشتن محلهایی که چسپ زده ام استفاده کرده ام و منتظرم تا خشک شود . کف اتاقم پر شده از کاغذ های رنگی و روبان و زرورق و ... مادرم میپرسد با خانوم ش. خیلی دوست بودی ؟ خودم هم تعجب میکنم از این همه وسواس برای کادوی دفاعش ! به خیالم چون اولین کادویی است که به او میدهم باید تک باشد . وسواسم به کادو خلاصه نمی شود. از لباس گرفته تا سشوار کشیدن مو ! کاری که در عروسی عمه ام هم عمرا نمیکنم ! از صبح که دعوت شده ام میل چندانی هم به رفتن نداشتم ... قرارمان روز اولی که دانشگاه میرفتیم این نبود . قرار بر این نبود که سر دفاع یکی دعوت شویم و برای دیگری نه . قرار نبود کسی را دعوت کنیم و او چون قرار است رزیدنتی بدهد حتی جوابمان را هم ندهد ! قرار نبود سر لباسهای جشن دعوا کنیم و بعد کینه ی شتری به دل بگیریم و بعد هم بگوییم چون فلانی در فلان جمع است من نمی آیم . دلم برای بعضی ها در آن جمع پر میزد و به خاطر بودن عده ای دیگر نمی خواستم بروم . علی صبح گفت که این ها آخرین فرصت های باهم بودن است پس باید برویم . خیلی حرفهای خوبی میزند ها ! به گمانم خیلی منطق دارد . من هم میروم ولی اول باید این انگشتهای چسپیده به کاغذ کادو را یک جوری جدا کنم و بعد کاغذ کادو و روبان مناسب دیگری را انتخاب کنم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody