جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

خوب شد سرمان را بلند نکردیم و توده ی هم کلاسی های سابق را که حین دفاع ما مقوا هایی با مضمون لاله بالا گرفته بودند را ندیدیم ! وگرنه مسلما کنترل از دستمان برفتی و نیشمان تا کجا باز نشدندی و صفر هم حتی نگرفتندی !

..............................................................................................

بیخود و بیجهت ما را ول کردند و می گویند دیگر دکتر شده ای ! فکرمی کنند ما نام وبلاگمان را جوجه جی پی میکنیم ! زهی خیال باطل !

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دارم میروم که آخرین کار باقیمانده ی دانشجوییم را هم تمام کنم ....ناراحت

...........................................................

ما هر چه میگوییم ما دوتا وکیل میفرستیم از پایان نامه مان دفاع کند اساتید محترم قبول نمی کنند ! میگویندتو نباشی دفاع که سهل است حمله هم نمی گذاریم کنی !

نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

قرار ما در داخلی بر این بود که یک بار من مورنینگ بدم و دفعه ی بعد سحر . این جوری یه درمیون خیالمون راحت بود ! همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه ...

تو تایم من اتند محترم یه مریض فرستاده بود که کیس دیابت بود . بنده یک سری معاینات سرسری نمودم و به شکم که رسیدم چاق تر از کل هیکل بیمار به نظر میرسید ولی بیمار هی ادا در آورد و نذاشت معاینه کنم ! بنده نیز نوشتم شکم چاق بدون تندرنس و ... فردا نوبت سحر بود که مورنینگ بده . اینقدر به اتند محترم بد و بیراه گفتیم که این دیابت رو برای چی بستری کرده که به کل یادمون رفت سحر بره و لا اقل قیافه ی مریض رو ببینه !

صبح شد و سحر مورنینگ رو شروع کرد. خواندن معاینه ی شکم همان و شلیک از جانب اتند محترم همان ! که چطور شکم چاق بود و دیگر هیچ ؟ شما اصلا مریض رو دیدید ؟ قیافه ی ظاهری مریض چطور بود ؟ سحر براساس چاق بودن شکم گفت آقای چاقی بودن !‌ من هم هی بال بال میزنم که لاغره لاغره ! اتند یک نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و شروع کرد که اصلا شکایت بیمار این نبوده و ...

 بنده دیدم گندی است که خودم زدم و سحر داره محکوم میشه! از اون پشت با قیافه ای کاملا خسته و حق به جانب رو به اتند گفتم :‌آقای دکتر ! ‌این بیمارا وقتی مارو میبینن اصلا همکاری نمی کنن . اون چیزی که به شما میگن با اون چیزی که به ما میگن کاملا فرق داره ! دیروز چند ساعتی من و خانوم دکتر درگیر این بیمار بودیم ! هر چی ما میپرسیدیم جواب نمیدادن ! حتی اجازه ی معاینه ی شکم رو هم نمی دادن ... ! و اتند محترم بحث را مبنی بر اینکه خق باشماست ادامه دادن ! و به خیر گذشت !

بعد از مورنینگ که سحر با جوجه اکسترنهاش رفته بودن معاینه کنن مریض اجازه نداده بود ! بسیار خرسند شدم که سو تفاهمی بین من و سحر مبنی بر اینکه مریض رو معاینه نکرده بودم ایجاد نشد !

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

نیمه های شب بود ... نمی دونم دقیقا ساعت چند ولی نشون به اون نشون که تو راهرو سحر گفت لاله آخرین تایم اورژانس اطفالمون بودا ! مثلا خوشحال بودیم ، اگه نبودیم که واینمیستادیم عکس بگیریم ... هنوزم قیافه ی خندون سحر ته اون راهروی دراز که تهش ختم میشد به در اورژانس جلوی چشممه .

فردا روز آخر بود و امتحان آسکی داشتیم ، دریغ از یه کلمه درس که تو این سه ماه وارد مخمون شده باشه ! از طرفی هم چند تا کیس مسخره بستری کرده بودیم و احتمال قوی میرفت که گاستروانتریت من مطرح بشه ! ساعت 4.30 صبح بود .

بی صدا وسایل رو از تو اتاق جمع کردیم اومدیم تو راهرو که بچه ها بیدار نشن . کلی کتاب ، جزوه ، لباس گرم ، پتو ، سی دی ، لپ تاپ ، میوه ، بیسکوییت ، لیوان ... قرار بر این شد که چایی دم کنیم که خوابمون بپره و  تو این 2 ساعت باقیمونده تا مورنینگ بشینیم باهم یه چیزایی بخونیم !

ساعت 5 شد ، چاییمون رو خوردیم ، کتابا رو باز کردیم ...

افتادن چشممون به سطور کتابا همان و قبول پیشنهاد سحر از جانب من مبنی بر اینکه بابا بیخیال بریم این 2 ساعت رو هم بخوابیم ، همان !

..........................................................................

پ.ن.1 : به خاطر همین شیطنتاشه که گاهی خیلی دوستش میدارم !

پ.ن.2: فردا صبح گاستروانتریت من مطرح شد ، برای آخرین بار پشت تریبون مورنینگ که اولین روز پشتش مورنینگ داده بودم وایستادم و همه چیز رو مو به مو به خاطر سپردم ... خداحافظ کودکان ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody