جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 

اپیزود اول :

ساعت 8 صبح . بخش اطفال بیمارستان فرمانفرمایان.......

عده ای از اکسترنات و اناترن محترم در حال دویدن در بخش به سمت پله ها میباشند وصدای آقای بخت شکوهی از بالای پله ها می آید که میگوید دفتر رو جمع کردمااااا ! بدوید !

اپیزود دوم :

ساعت 8 صبح . بخش جنرال بیمارستان سینا ..........

انترن محترم تمبانش را کشان کشان تازه از خانه خارج شده است ! ساعت 8.30 است و از مورنینگ خبری نیست .

...............................................................

Back To The First Episode

ساعت 9 صبح است و عده ای از اکسترنات و علی الخصوص اناترن آش و لاش کشیک شب قبل و عده ای دیگر که در پیگیری تحت شستشو قرار گرفته اند روانه ی اتاق میباشند تا فی الفور قبل از در آمدن صدای پیج صبحانه تناول فرمایند .

Back To The Second Episode

ساعت 9 صبح است و همه خمیازه کشان به سمت پاویون میروند . هیچ کس حال صبحانه خوردن را هم ندارد .

...............................................................

بخش اطفال :

ساعت 11 است و خانوم توی پیج ، داد میزند : کلیه ی اکسترن ها و انترن ها برای راند عمومی به

ICU

بخش جنرال :

ساعت 11 است و ما کلی لفتش داده ایم . برای اکسترنها کلاس آموزش

.........................................................

ABG و tap مایع آسیت گذاشته ایم . استاد خیلی وقت است ویزیتش تمام شده . کنفرانس هم تمام شده . پرونده ها هم کامل شده . تمام کارهای بیماران را هم انجام داده ایم . سلانه سلانه به سمت پاویون روان میشویم . پشت سرمان را که نگاه میکنیم در بخش پرنده هم پر نمیزند .

باز میگردیم به بخش اطفال :

ساعت 12 است و همه با لب و لوچه ای آویزان در سالن کنفرانس نشسته اند . زیر لب بد و بیراه است که نثار فرد کنفرانس دهنده میگردد .

و حالا ساعت 12 در بخش جنرال :

ما از بیمارستان تا آبرسان و سپس تا خانه پیاده آمده ایم ... تمام مغازه ها را ول گشته ایم . سرعتمان کمی از لاک پشت کمتر بوده ولی هنوز ساعت 12 نگردیده است ! دیگر نیازی به بالا کشیدن تمبانمان نیست ! ما در خانه هستیم !

........................................................

ساعت یک است و ما تازه راهی آکواریوم هستیم تا کلاس آبشاری شروع شود .

ساعت دو است و ما اگر خیلی شانس آورده باشیم امضای خروج را میتوانیم بزنیم .

ساعت دو و ده دقیقه است و در حالیکه از فرط خوشحالی همدیگر را جلوی در پاویون هل میدهیم تا زود تر خارج شویم صدای قه قه خنده هایمان راهرو را برداشته است .

ساعت دو و نیم است . جنازه ی ما روی تختمان ولو میشود .

........................................................

اینجا بخش جنرال است . امروزمان با فردا و دیروزمان با امروز هیچ تفاوتی نداشته . یقین دارم که پس فردا هم همینگونه خواهد بود .

اینجا بخش جنرال است . و به قطع اگر این بخش نبود سختی های کودکان امروز اینقدر برایمان شیرین نمی نمود !

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

در وصف مادرجان همین بس که وی در خلوتش میخواند :

.... ویلا تو فشم بخوای برات میخرم

از رو برج میلاد میپرم

کنسرت ساسی میبرم .... !

.......................................................

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

در پاویون مینشینیم و به انترن های ماه اول مینگریم ... خودمان را در آیینه نگاه میکنیم و صدای خنده های آنها ما را به خود می آورد ... میبینم آن انترنی نیستم که از کشیک گریزان نبود ... آن انترنی نیستم که تمام کارهای مریضش را خودش انجام میداد ... دیگر حتی آن انترنی نیستم که علائم حیاتی را دقیق چک میکرد ... ما انترن سال دو هستیم و آنهاا سال یک ! و آنچه در ما آشکار است خستگی است ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody