جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

استاد با افتخار سر مورنینگ می گوید که آن بچه ای را که شما نفهمیده بودید چش است ! ما تحت فشار که قرار دادیم ( یحتمل منظورشان اینست که شکنجه داده اند ) اعتراف کرد که چون پدر ومادرش دعوا کرده بودند دارو خورده بود ! و این اصلا ربطی به ان " شیگیلاتی " ( استعاره از شکلات ! ) که شما در مورنینگ گفتید خورده نداشته است !

......................................................

گاهی اوقات وقتی تو میدانی و استاد بعد از چند روز هنوز هم نمی داند حال خاصی دارد ! آدم یک جوری ته دلش آب میشود که ای استاد نسبتا محترم آخ اگه بدونی برای اینکه سر مورنینگ گیر ندی قضیه ی دارو رو لو ندادیم  !!! فقط دلمان برای بچه میسوزد که زیر چه شکنجه هایی  بعد از ۴ روز هاج و واج اعتراف کرده که صد بار گفتم که ... دارو خوردم !

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

طبق معمول یه فکری زد به سر من و دیگه بیرون نرفت !

آزاده میگه از شب که این فکر زد به سرت مثل بچه ها شدی هی داری برنامه میریزی ... چه خبره ؟ حالا تا دوشنبه کلی وقت هست .

ولی من فکر میکنم اگه هممون اینجوری بی تفاوت می خواستیم پیش بریم الان برنامه فراموش شده بود .

بالاخره صبح شد و سر صبحانه من برنامه رو اعلام کردم ... بچه ها دوشنبه میخوایم دسته جمعی بریم پیک نیک . هر کی میاد به ستاد برنامه ریزی یعنی من مراجعه کنه ! ولی امروز یه اتفاقی افتاد که یه کم حال منو گرفت اساسی ! اینکه جریان چی بود رو بی خیال شید ولی یه کم باعث شد من عقب نشینی کنم ...

ولی حالا که فکر میکنم میبینم ... اگه آسمون بیاد زمین ... زمین بره هوا ...

ما ...

انترنای بخش کودکان ...

دوشنبه ...

میریم پیک نیک ...

حتی اگه سر من یکی بره هوا ! ...

you will see !

.............................................................................................

در عجبم !

او را که فکر میکردم بهترین است  بدترین شد ... دیگری را که بدترین میپنداشتم بهترین شد ...

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

روز آخر اورژانس اطفالمون بود و بسی خوشحال بودیم ! ولی از صبحش انگار میخواستن حال ما رو بگیرن ! از ٨ تا ٢ مریضای خفن خفن ! دیگه خیال همه ی کشیکای ۵ شنبه و جمعه راحت بود که مورنینگ شنبه مال ماست !!! از ٢ که تایم اورژانس تموم شد تا ساعت ۵ با سحر آمبو زدیم ... به سلامتی تا من و سحر هستیم دیگه بیمارستان نیازی به ونتیلاتور نداره ! و از ۵ تا ٨ دوباره اورژانس رو ترکوندیم ! تا ١١ پی مریضا تو بخش بودیم و تازه رفته بودیم تو پاویون ... من به سحر گفتم گربه هستا نترس ! ولی سحر کلی به من خنده بکرد و ندانست که ... یهو جیغ داد هوار .... گربه رفته تو تخت سحر !!! هر چی تلاش کردیم در نیومد ... اومدیم بیرون ... علی گفت که ( برای مشخص نشدن هویت مجبورم اسم کوچیک بیارم ! لطفا سوء تفاهم نشوید !‌ ) این همون گربه ایه که سه ساعت افتاده بود تو سوراخ دستشویی ما ؟!!! و کاشف بعمل اومد که بوی گند از کجاست !!! پس از کلی اتصالات تلفنی با سوپروایزر محترم ! و کلی تمسخر از جانب کمکی های نسبتا محترم نیم ساعت تلاش فرمودن و گربه هه رو نتونستن خارج کنن ! ما هم بیرون بساط چایی به پا کردیم و خنده بازاری بود ! تا اینکه پرهام به رگ غیرتش برخورد و با رعایت نکات ایمنی رفت و به صورت ضربتی در آوردش ! تا ساعت یک به مناسبت خلاصی از شر گربه پای کوبی کردیم و ساعت دو دوباره رفتیم اورژانس ! تا ۵ صبح ! بعدش دیگه کشیک تموم شد و راه افتادیم بیایم خونه . دیگه جمعه شده بود . خیابونا خلوت ... کلی خلاف اومدم ! عقده های روانیم تخلیه شد اساسی !!! بعدش رفتم کوه ... کشیک مرگبار که میگن همینه !

..........................................

نتیجه ی اخلاقی : وقتی انترنی نزدیک به ٢۴ ساعت سر پا باشه و فقط یه ساعت خوابیده باشه و بعدش هم بره کوه یعنی اینکه زده تو فاز مانیک ... باز !

.........................................

قلبی که خالی از عاطفه است مبتلا به بدترین نوع بیماری قلبی است ....

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody