جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

چشممان به قورمه سبزی که می افتد تنها یک چیز در ذهنمان تداعی میشود....

تو بیمارستان رازی هر وقت که می خواستن قورمه سبزی بدن صبحش چمنا رو میزدن !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هر چی این آقای مرادی برا ما خط و نشون کشید که اتاق انترنی یکیه کشیک هاتون رو دو تا خانوم دو تا آقا بنویسید باز تو کت ما نرفت ! اینگونه شد که اون روزی که با یکی از آقایون کشیک بودم منو فرستادن اتاق رزیدنت خانوما تو الکتروشوک . در نوع خودش استقلال کاملی بود ! البته من این استقلال رو با قفل کردن در بیرونی الکتروشوک کاملتر کردم ! دیگه برای دستشویی رفتن مجبور نبودم مقنعه سر کنم و کلی از این بابت شاد بودم ! تا اینکه در یکی از همین رفت و امد ها ..... !

در بیرون دستشویی رو قفل کردم و در داخلی رو هم بستم و ... ای دل غافل ! موقع بیرون اومدن هر کاری کردم در باز نشد ! پنجره رو نگاه کردم ... رو به زمین فوتبالی باز میشد که اون موقع شب پرنده هم اونجا پر نمیزد ... صدام هم قطعا به کسی نمی رسید ... نزدیک به 20 متر با در اصلی الکتروشوک فاصله داشتم و تو این فاصله سه تا در رو به روی خودم بسته بودم ! موبایلم هم تو اتاق بود ! از طرفی حتی اگه کسی میخواست منو نجات بده با اون سر و وضع ترجیح میدادم این اتفاق نیافته ! همینم مونده بود که از فردا بین کارکنان محترم بیمارستان رازی بعد از اون faint مشهورم به دلیل افت فشار بپیچه که فلان انترن رو از دستشویی بدون روسری و روپوش بیرون آوردیم ! در اون حالت چاره ای نداشتم جز اینکه بشینم و به اوضاع بخندم ! بعد از اینکه کلی خندیدم و عصبانیت هم کشیک محترم رو که تا صبح زنگ میزد اتاق که برم مریض ببینم و من برنمیداشتم رو تصور کردم دیدم ظاهرا چاره ای نیست جز اینکه شب رو تا صبح زندانی باشم !

بعد از چندین دقیقه ! که کم کم به عمق فاجعه پی بردم زورم رو جمع کردم و چهارتا لگد زدم به در و از شانسم تقی در باز شد ! بسان فاتحی از در خارج شده و زان پس به هر قبرستانی که وارد میشوم ( من جمله دستشویی ) موبایلم را همراهم میبرم !

نوشته شده در جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ما در دور روز گذشته بسی عشق و حال بکردیم ! کاشف بعمل آمد دکتر ب . بد خیم سرما خورده و اصلا حال و حوصله ی آب کشی ما را ندارد ! اینچنین شد که افکار پست فطرتانه به سراغمان آمد و شب گذشته بسیار در درگاه خدا عجز و لابه و زان پس زجه و مویه نمودیم تا شاید دکتر ب . بدخیم گاستروانتریت ( به زبان خودمانی اسهال استفراغ ) بگیرد و مهربان شود و دست از سر ما بربدارد !

صبح که دکتر ب . بدخیم با عصبانیت امد و ما را شسته و پهن کرد یقین پیدا کردم که دعایم مستجاب شده ! مشکل اینجا بود که واکنش وی در مقابل گاستروانتریت آنچه من انتظار داشتم نبود !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این روزها هر وقت که فرداش کشیکم تو هر مجلس بزم و ختم و هر کوی و برزن ! ( نون بده ! ) کار من این شده که به هر پدر و مادری هشدار میدم که نکنه دست از پا خطا کنن و بچه شون رو بیارن اورژانس کودکان !

و برای واقعی تر شدن حرفام چندتا از مثالهای من در آوردی ام رو که برای روز مبادا نگه داشته ام از بی عرضگی رزیدنت ها گرفته تا خنگولیت های انترن ها و غیره ( اعم از بیمار بر و پرستار و منشی و حتی در مواقع ضروری اساتید محترم ! ‌) براشون تعریف میکنم و بعد با مظلومیت تمام با چشم هایی معصوم ! ‌( که در پس آن موش مردگی هایی بس وصف ناپذیر نهفته است ! ‌) بعد اینکه مطمئن شدم قانع شدن بحث رو منحرف میکنم ! باشد که مورد آمرزش قرار گیریم !

................................

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

...................................

 

نوشته شده در جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

آرمین دیگه فلور نورمال اورژانس شدیا  ...

آرمین امروز خیلی بد اخلاق شدیا ...

آرمین کلاه تازت چه قشنگه ...

آرمین سلامت کو ؟ ...

آرمین امروز دیگه واسه سرم زدن گریه نکن ...

آرمین بیمار شناخته شده ی رابدومیوسارکوما ....

 آرمین امروز روز خوبی برای تنها گذاشتن مادرت و داغدار کردن پدرت نبود ... دلم برات تنگ میشه ....  گریه

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

... امروز به نظر روز آرومی میرسه ! ...

در آمدن این جمله از دهان من همان و سرازیر شدن سیل بیماران به اورژانس همان !

سحر داشت کارای بستری یه مریض آسمی رو انجام میداد و من هم درگیر بچه ای بودم که از درمانگاه با احتمال سیاه سرفه فرستاده بودنش . تا اومدم نشستم رزیدنت یه اسپری سالبوتامول داد دستم و گفت تو مثل اینکه خیلی بیکاری ! 4 پاف به اون بچه اسپری بزن . رفتم با چه مکافاتی یه زیر دو خم از سیاه سرفه ایه گرفتم و به خاک تشک نشوندمش ولی همچین مقاومت میکرد که مجبور شدم از مادرش هم کمک بگیرم ! دست و پای بچه رو گرفتیم و با چه مکافاتی 4 پاف نصفه نیمه زدیم ! انگار که اکتشافی کرده باشم پیروزمندانه اومدم نشستم . رزیدنت گفت چی شد ؟ گفتم زدم . گفت کو ؟ من که ندیدم ؟ گفتم زدم دیگه ! ایناهاش داره زر زر میکنه ! رزیدنت عاقل اندر سفیه منو نگاه کرد و گفت این سیاه سرفه نبود مگه ؟ گفتم آره ! گفت دادم به اون آسمیه بزنی !!! منم اصلا به روی خودم نیاوردم و رفتم به همون روش زیر دو خم اون یکی بچه هه رو هم گرفتم و ... بیچاره رزیدنته از اعتماد به نفس من شرمنده شد چیزی نگفت بهم !!!

شب ساعت 12 اینا بود . قیامتی شده بود اورژانس . هر کس بچش یه آخ گفته بود پریده بود اورژانس که جمله ی منو نقض کنه ! هر چی به این رزیدنته گفتم آقا این فونتانلش پهنه ؟ گفت آره آره ! گفتم 4 در 7 ؟ گفت نه ! خیلی بیشتر ! گفتم 4 در 10 ؟ گفت آره . این بهتره ! در آمدن این اعداد از دهان من در مورنینگ همان و انفجار اساتید محترم همان ! طفلی من ! دیگه روم نشد برم یقه ی رزیدنته رو بگیرم !!!! این در حالی بود که بعدش شرح حال مریض سیاه سرفه ایه همچین ییهویی شونصد درجه چرخید و تیپیک تشنج شد !!!! اصلا روز روز ضایع کنون من بود !

این به اون سالبوتاموله در !

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اتند در مورنینگ  : ... و حالا یک سوال هوشی ! اگه جواب بدی می تونی بری  بنشینی ! اگر جائی که شما مشغول به کاری  آمپول ویتامین ب . 6 نباشه میتونی 6 تا آمپول ویتامین ب . 1 بدی ؟

انترن : بله ! حتی میتونیم یه آمپول ویتامین ب . 12 بدیم  نصفشو بزنه !!!!!

.............................................

پ . ن . 1 : این گفتمان صرفا به منظور طنازی نوشته شده و هیچ ارزش واقعی ندارد ! فردا نروید بگوئید آی انترن ها ال ... آی انترن ها بل !  

پ . ن . 2 : اخیرا شدیدا از برداشت های آزاد میترسیم ! ایضا از حرف مردم !

........................................................................................

 

اگر رزیدنت دستورات بیمار را  اشتباه بدهد تقصیر انترن است .

اگر اکسترن سر مورنینگ پرت و بلا بگوید تقصیر انترن است .

اگر اتند برای بیمار حین ترخیص نسخه ننویسد تقصیر انترن است .

اگر پرستار مشاوره را به موقع تحویل ندهد تقصیر انترن است .

اگر تی کش زمین را خوب تی نکشد تقصیر انترن است .

و حتی اگر در آفریقای جنوبی هواپیمایی سقوط کند تقصیر انترن است ! آنهم از نوع اطفالش !

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دکتر : خانوم چرا این بچه رو بعد این همه مدت آوردید ؟ بیماریش خیلی پیشرفت کرده .

مادر بچه : آخه این بچه مون اینقدر شلوغ بود که فکر نمی کردیم مریض بشه !!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

میشه تو یه روز همه ی احساسات خوب تبدیل به بد بشه ....

میشه تو یه هفته همه ی خوشبختی ها تبدیل به بدبختی بشه ...

میشه تو یه ماه همه ی شادی ها تبدیل به غم بشه ...

و حتی میشه تو دو ماه خانواده ای با از دست دادن هر دو فرزندش داغدار بشه ...

......................................

قدر ثانیه ها رو بدونیم ...

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

در مورنینگ :

اتندینگ محترم یه لحظه روش رو برمی گرداند و می بیند انترن محترم در 15 سانتی متری اش ! با سرعتی معادل شونصد گاز در ثانیه در حال تخمه شکستن است ! و ممتد این کار رو با هیجان تمام که گویی در حال تماشای یک صحنه ی پرهیجان فوتبال است همچنان ادامه میدهد ... حتی پس از چشم غره های اتند محترم ! هم نیش انترن محترم تا بنا گوش باز است !

در صبحانه :

انترن های محترم بساط غیبت رو با صبحانه مخلوط نموده و هر از گاهی برای شیرین تر شدن بحث ادای یکی از رزیدنت های محترم رو هم در آورده و ریسه میروند ! ... حتی پس از شنیدن صدای پیج که نعره میزند کلیه ی انترن ها فورا به سالن کنفرانس هم نیش انترن محترم تا بنا گوش باز است !

در بخش :

اتندینگ محترم در حال بحث با رزیدنت در مورد بیمار میباشند و هر جا به گره کوری برمیخورند انترن محترم را شسته و پهن می کنند و سپس از وی میخواهند برود و یک جوری گم و گور شود تا دیگر ریخت بیریختش را نبینند ! انترن محترم حتی پس از شسته شدن هم نیشش تا بنا گوش باز است !

در جلسات هفتگی گروه :

انترن محترم در حال به تصویر کشیدن عشقولانه ی دو نفر است و بعد هم از جانب طرف عشقولی کتک می خورد ! و تمام کاغذ های روی زمین پهن می شود و نگاه همه به سمت او بر میگردد !... حتی با نگاه سنگین جمعیت حاضر که حاکی از ای ی ی خاااااک بر آن سرت هم نیشش تا بنا گوش باز است !

در کلاس آبشاری :

انترن محترم را اتندینگ محترم میکشد جلو تا کلاس درس را اداره کند ! و نکات مهم را توضیح دهد ! و انترن محترم که تا دقایقی پیش در حال هر و کر بوده حتی پای تخته هم نیشش تا بنا گوش باز است !

در راهرو به سمت امضای خروج :

رزیدنت محترم می پرسد ای انترن محترم ! چرا تو همیشه داری میخندی ؟! حتی در بدبختی و بیچارگی ؟ حتی با کنایه ی رزیدنت محترم هم انترن محترم نیشش تا بنا گوش باز است !

و در آخر حین خروج از پاویون :

انترن محترم با رفیق انترن محترم از شوق تمام شدن بخش در حال بزن بزن که چه کسی زودتر از در خارج شوند خود را از اتاق به بیرون پرتاب میکنند ! حتی وقتی رزیدنت محترم چپ چپ نگاه میکند و می گوید دیدم داشتید همدیگر را هل میدادید هم نیش انترن محترم تا بنا گوش باز است !

..................................

یحتمل مادر انترن محترم در غذای شب گذشته زعفران زیاد ریخته است !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody