جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

بعضی از اقشار به واسطه ی یک سری از اعتقادات دیرینه همیشه بیشتر مورد اعتماد مردم هستند .

... ته مونده های این اعتماد امروز وقتی حاج آقای روحانی بعد از مداوای بیمارش با برگ صورت حساب ناپدید شدند هم در من از بین رفت !

نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اپیزود اول

شکایت اصلی از زبان پدر کودک : اینقدر او را زده ام که دیگر نمی دانم چه کار کنم !

شکایت اصلی از زبان خود کودک : سردرد

.............................................

اپیزود دوم

سوال انترن از کودک : تو کلاس تخته سیاه رو خوب می بینی ؟

جواب کودک :‌ نه .

جواب پدر کودک : بیخود کرده . این نمی فهمه . من بهتر میدونم . خوب می بینه !

............................................

اپیزود سوم

توصیه به مراجعه به درمانگاه چشم پزشکی

پدر بیمار : لازم نیست ! اگه بچه بچه ی منه میدونم که چشماش مشکل نداره !

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دکتر ب . بدخیم یک عدد دایره ی قرمز دور اسم من کشید و با یه فلش گنده ادامش داد تابالای صفحه ! و گفت هوی جوجه ! بشین!

 

 

زان پس من بسان اولین جوجه ای که در جمع کثیری از اکسترن ها و انترن ها و رزیدنت ها و اساتید محترم به آب کشیده شده باشد به خود دلداری میدادم که تو اولین کسی هستی که دور اسمش خط کشیده شده ! چه بسا استاد محترم یادش برود و پندارد که ما کار خوبی کرده و یا سوال سختی را جواب داده ایم که اینچنین دور نامش خط کشیده اند!

 

 

...........................................

یکی دو ماهی بود تهدید به تمدید نشده بودیما ! باز شروع شد . روز از نو روزی از نو!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

انترن صفر کیلومتر جراحی تو اولین روز انترنی طی اولین کشیکش داشت دست بچه هه رو بخیه میزد . بچه هه هم یه ریز ونگ میزد . ما هم از سر انترن صفر کیلومتر آزاری رفته بودیم تماشا ! دست انترن بدبخت میلرزید اساسی ! از اون ور بچه هه همچنان ونگ میزد و آب جاری دماغ و دهنش مخلوطی درست کرده بود بس تهوع آور ! تا اینکه پدر بیمار که حسابی کلافه شده بود طی یه عمل انتحاری ! دستش رو از اون سر دراز کرد و از توی ست استریل دو سه تا گاز برداشت ( به خیالش دستمال خوبی برای پاک کردن دماغ و دهن بچه بود !  ) ... من یه نگاه معنی دار به رزیدنت ... رزیدنت به انترن ... انترن به من ... اومدیم این ور و حسابی منفجر شدیم ! این همه جون بکن استریل کار کن ! کی به کیه !

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شکایت مادر بیمار :‌ خونریزی از ناف کودک .

سوال انترن خواب آلود : بچه رو ختنه کردید ؟

جواب مادر دستپاچه : نه هنوز . یعنی میتونه به اون مربوط باشه ؟

مشغله ی ذهنی رزیدنت صفر کیلومتر تا خود مورنینگ : خانوم دکتر ؟ مگه مریض دیشبیه که گفتی ختنه نکرده دختر نبود ؟!

... و نتیجه این میشود که در مورنینگ دل و روده ی انترن از خنده در هم میپیچد که خونریزی از ناف چه ربطی به ختنه نوزاد دختر داشته ؟!

نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی. خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد . زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

لامصب نزدیکش نشده ونگ میزد !

ساعت لعنتی هم تکون نمی خورد تا تایم من تموم شه .

این نیم وجب بچه هم عجیب ونگ میزد ! یه بند ...

منی که با مریض آنتی سوشیال پا به پا جلو رفتم و دست آخر روش رو کم کردم ! در مقابلش عاجز مونده بودم !

چشمام از بیخوابی داشت ورمیقلنبید و نی وجبیه جفت پا تو مغزم بالا پایین میپرید .

یه نگاه به سرمش انداختم . هنوز 100 سی سی هم نشده بود ! به نرس گفتم سرمش رو باز کنه و تو پرئنده اش نوشتم بیمار با حال عمومی خوب مرخص است !

لطفا سرزنشم نکنید ! یه قطع مریض دهیدره ی بدحال اینجور نمی تونست ونگ بزنه !

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

تنها مزیت انسانها به یکدیگر عشقی است که آنان بیدریغ به همنوع خویش ارزانی میدارند .

...................................................................

کشیک آخر روان بود و خوشحال بودم که فردا تعطیله و بعد از این ماراتون ( سه تا کشیک یه روز در میون تو هفته ی اخر ) می تونم یه استراحتی کنم. ولی مثل اینکه وقتی بباره از در و دیوار میباره ! قرعه ی کشیک روز اول اطفال به نام ما خورد و بدبختی اینکه اون روز شلوغترین کشیکم تو روان بود ! تا صبح فقط سه ساعت خوابیدم و صبح زود جیم زدم و دوش گرفتم و رفتم سر کشیک اطفال . همیشه کشیکهای اول زجر آوره . چون همش هاج و واجی و نمی دونی باید چی کار کنی . ولی جالب اینجا بود که اصلا احساس بدی نداشتم ! انگار که انرژی کاذب داشته باشم ! همون اول صبح یه مریض بستری کردم که گفتن فردا حتما مطرح میشه ! نوبت اورژانسم که تموم شد خوش بودم که میرم می خوابم ! ولی زنگ زدن که مریضت بدحاله . هر چی بچه رو صدا کردم جواب نداد . دیگه کار به تحریک دردناک رسید ولی بازم بیدار نشد . سریع به رزیدنت خبر دادم و اومد . آدم سوسک شه و لی ضایع نشه ! رزیدنته تا اسم بچه رو صدا کرد بچه هه پاشد نشست ! ای ی ی ی ضایع شدم ! خوشبختانه رزیدنت سال اول و اولین روزش بود ! کلی در این باب خنده بشد و کلی هم دلداری داد که از این اتفاقا پیش میاد ! تا خود اورژانس یک ریز خندیدیم ! بعدش یک ساعت خوابیدم ! و با انرژی مضاعف باز رفتم اورژانس ! خلاصه اینکه تا صبح جمعا 3 ساعت خوابیدم و صبح هم سرحال رفتم سر مورنینگ . تو راه داشتم فکر میکردم مانیک بودن هم بد نیستا ! کلی کار میکنی کلی سرخوشی ... و خسته نمی شی . کی باورش میشد این جوجه ای که تو 48 ساعت گذشته فقط 6 ساعت خوابیده این همه خرم باشه ؟! حتی وقتی دیدم به جای دکتر ب . که خوشخیمه دکتر ب . بدخیم اومده سر مورنینگ هم ذره ای از سرخوشی من کم نشد ! و با اعتماد به نفس تمام ( در عمرم اینقدر آرامش نداشتم ! ) مورنینگ دادم ... دکتر ب . بدخیم که احتمالا از اعتماد به نفس من چندان خوشش نیومده بود پرسید : فلانی ! نالوکسان رو میشه داخل تراشه زد ؟! و من بدون مکث انگار که کشف خودم باشه گفتم : نالوکسان رو میشه عضلانی وریدی زیرجلدی و ( اینجا برای هیجان بخشی به مورنینگ مکث کردم ! ) حتی داخل تراشه هم میشه داد . دکتر ب . هم بدون مکث گفت برو بشین !

.....................................................................

یاد حرف دکتر ف . افتادم . که میگفت اونایی که مودشون بالاست خیلی از زندگی لذت میبرن ! تو یه خرابه زندگی میکنن و احساس میکنن خوشبخت ترین آدم روی زمینن . فکر میکنم من این دوره رو تجربه کردم . فی الواقع محشر بود !

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

... و در یک شب تابستانی ! ( البته آخرین شبش ! ) که من هم در آخرین کشیک روانپزشکیم به سر میبردم ( الان اصولا باید صدای رعد و برق بیاد تا سناریو تکمیل شه ) دو بیمار آروم آروم با اسب سفید بالدار ( همون پیکان سابق خودمون ) وارد اورژانس شدند ... این شما و این بخشی از شرح حال این بیماران ...

سناریو اول :

... اخبارش زودتر از خودش رسیده بود ! شنیده بودم که تو بخش عفونی یکی بستری شده که خون خروس به خودش تزریق کرده . و کلی در این باب خنده ها رفته بود . ولی همیشه همه چیز اونطور که ما تصور میکنیم نیست . مشاوره ی روان پزشکی شده بود و توصیه به بستری .

آقای 24 ساله که به گفته ی مادرشان چند سال پیش حین شوخی با برادرشان چاقو را در سینه ی برادرشان فرورفته و مرده است . پس از آن بسیار تحت فشارعصبی بوده اند به صورتیکه زود عصبانی میشدند خود به خود فریاد میزدند صدای نوحه را زیاد کرده و دور اتاق میچرخیده اند . خود بیمار میگوید مشکل من خانواده اماست. ناگهان از خواب می پرم و احساس میکنم بدنم پز از مو است . حمام میروم و بعد خیالم راحت میشود .دست هایم را یکبار می شویم و صلوات میفرستم و خیالم راحت می شود که تمیز شده است . گاها افرادی را میبینم که به شکل انسان یا حیوان هستند . صداهایی به من میگوید چه کار کنم . یکی از این صداها گفت خون خروس به خودت بزن . من هم یک جوجه خریدم و سرش را بریدمو خونش را به خودم زدمو خیالم راحت شد ...

...............................................

سناریو دوم :

... من نمی تونم بگم چمه . شما مگه دکتر نیستی وظیفه ی شما اینه که شرح حال بگیری و بعد تشخیص بدی من چمه . می تونی یه نوار مغزی درخواست کنی و بفهمی من چمه !

کم کم دیدم داره منو دست می اندازه ! با قیافه ی جدی گفتم شما که خودت کارشناس علوم آزمایشگاهی هستی می دونی که با عکس از سر نمی شه فهمید چی تو سرته ! در نتیجه باید خودت به من بگی ! و اون مقاومت کرد ! در نتیجه من شروع کردم به کنکاش از خانوادش ! و اینگونه شد که ....

آقای 24 ساله که مدتیست با خانواده مشکل دارن و دائم خانواده رو تهدید میکنن که خودشون رو خواهند کشت و از این طریق هر کاری که می خوان انجام میدن ! آخرین شاهکارشون هم این بوده که انگشتشون رو بی حس کردن و با چاقو بند اول انگشتشون رو بریدن و گذاشتن کف دستشون و به مادرشون گفتن دیدی انگشتمو بریدم ؟! این در حالی بود که طرف به من گفته بود حین کار با اره برقی انگشتم آمپوته شده ! و شدیدا به این اصطلاح آمپوته تاکیدداشت که یعنی منم خیلی پزشکی حالیمه !

...............................................

به هر حال هر دو مورد مشکل روان پزشکی دارن ولی اون کجا و این کجا !

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody