جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 از خوشی اینکه فردا یه ساعت بیشتر میخوابم دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم !

نوشته شده در شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

دروغ اونیه که کسی باورش نکنه . وقتی خودت باور کنی بقیه هم باورش میکنن ... ولی همش دروغ نبود .

............................................

ببخشید شما چه کاره اید ؟ من کارای زیادی میکنم ولی کار اصلیم زندگی کردنه !

............................................

من به تو میخندم . تو هم به من بخند ! وگرنه باید بشینیم به هم گریه کنیم !

...........................................

میدانم از هر آنچه خوانده ام

از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است

که عشق راستین را راه هموار هرگز نبوده است .

شکسپیر

............................................

از صبح که فهمیدم باید برم طرف بخش اعصاب کلی شاخ بودم . بیمارستان رازی محبوب ترین بیمارستان منه . یه حیاط سرسبز ... که یه گوشش ختم میشه به سرسره و الاکلنگ. یه گوشه بخش اعصاب و کلی اونطرف تر بخش روان . اتاق ما ته اور‍‍ژانسه ولی امروز چون یه انترن آقا بود و رزیدنت هم خانوم من رو فرستادن اتاق رزیدنتی تو بخش اعصاب . همین که کلید رو چرخوندم و در باز شد ! تا دیدم اتاقشون کامپیوتر داره مثل این ندید بدیدا کلی سرخوش شدم . با اینکه هر دفعه مجبور بودم کلی راه برم و کلی نشستم اور‍ژانس که هی مجبور نشم این راه رو برم و بیام ولی خوبیش اینه که الان که نصفه شبه میتونم فیلم ببینم ! شانس آوردم که فلشم همراهم بود و کلی توش فیلم داشتم . یه مزیت دیگه هم که داره اینه که مثل یه خونه ی مستقله . آشپزخونه حموم دستشویی ! دارم حال می کنم مجردی ! تا حالاش هم حوصلم سر نرفته . تازه میخوام بشینم پای گیم و بعدش هم یه کم درس بخونم ! البته فکر کنم اون موقع دیگه خوابم ببره ! خوبیش اینه که فردا جمعس و تخت میخوابم ! تنها بدیش اینه که اینترنت نداره ! جدا تحمل این کشیکای تکی چقدر آسون میشد اگر ... تازه میفهمم چقدر دارن بهمون ظلم میکنن ! آخه لامصبا ! حداقل زندونی میکنید امکانات رفاهی بدین ! نه اینکه برا هر دفعه دستشویی رفتن مجبور شیم لباس بپوشیم شونصد تا قفل باز کنیم و شونصد تا ببندیم واسه ... !

شکر خدا امروز خیلی خلوت بوده . از صبح که تا ساعت یک کسی نیومد . بعدش هم تک و توک ... من مرده ی مریضای مانیکم . به هر حال یا داد و هواری در کاره یا کلی بگو بخند ! امروزم یه مریض اومد که اقدام به خودکشی کرده بود ولی حافظه ی نزدیکشو از دست داده بود . کلی پایه ی شوخی و خنده بود ! خودش یه چیزایی میگفت بعدش خندش میگرفت ! من کلی خودمو کنترل کردم نخندم ولی دیدم خودش هی میخنده دیگه منم ولو شدم . رزیدنت اومد دید چه بساط کرکره خنده ای به پاست ! یه خانومی هم اومده بود هم سن من . کلی خوشگل ! همچین حرف میزد اشک میریخت که رزیدنته دیر میومد منم با اون نشسته بودم گریه و زاری !‌

دیروز رزیدنتمون پرسید کسی تو این یه ماه از این بخش خوشش نیومده ؟ کسی دوست نداره روانپزشکی بخونه ؟ انگار یکی قلقلکم داده باشه دلم ضعف رفت دستمو بلند کنم بگم من ! ولی نگفتم . چه میدونم . اینم یه چی مثل بقیه ی مبهمات زندگی من ! اگه بابت دیوانه گفتنم دعوام نکنید باید بگم دیوانه ها بعضی وقتا از ماها عاقل ترن . یه اسکیزو به من میگفت : بدبخت ! الان زندگی کن . فردا میمیریا ! همچین پر بیراه هم نمی گفتا !

یه تست شخصیت داده بودیم که امروز رزیدنته جواباشو نشونمون داد . یه کم درهم بود . حوصلمو سر برد بیخیال شخصیت شدم ! حیف اونهمه وقتی که از صبحانم زدم و اون تستا رو پر کردم .

87.6.29 ساعت 2.35 بامداد .

.........................................

پیوست : متن بالا عین مطلبی بود که تو دفتر خزعبلات نویسی انترنی ام نوشتم .

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

دکتر ف . میگه : اگه ماه رو از تو برکه که آرومه نگاه کنی صاف میبینیش و اگه طوفانی باشه  اصلا نمی بینیش !

با این اوصاف من کلی متلاطمم این روزا !

شاعر می فرماید ... ماه در میاد که چی بشه ؟!
واقعا که چی بشه ؟!!!
..................................

به سلامت عقل اینجانب تا اطلاع ثانوی می توانید شک کنید !

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

راست میگه

میگه  درس خوندنش مال داروسازی هاس

سختی اش برا پزشکی ها

و پولش مال دندان پزشکا !

نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

... همیشه میترسیدم بشکنم .

پس شکستم !

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

روزی روزگاری هر روز از وضع اسفالت یکی از پر رفت و آمد ترین خیابونای شهرمون شاکی بودیم ! تا اینکه یه شب خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم دیدیم همه جا رو کندن ! بسی خوشحال شدیم که دوران دست انداز های خفن داره به پایان میرسه ! و دیری نپایید که این خیابان به بهترین وجه ممکن اسفالت شد ! اسفالتی که میشه گفت وصله و پینه ای بیش نبوده و بازهم همون دست اندازها به شیوه ی مدرن تری تکرار شدند !

روز و روزگاری بعدتر ! صبح از خواب پاشدیم و در طی مسیر تو همون خیابون پر رفت و آمد یه نیمچه پیاده روهایی وسط خیابون برخوردیم ! که میگفتند سرعت گیر است ! در حالیکه سخت مبهوت این سرعت گیر ها تو خیابونی به اون شلوغی بودیم که مسلما هیچ کس نمی تونست با سرعت حرکت کنه تا اون سرعت گیرها سرعتش رو بگیرن مردم با هوش ما ! به نحو احسنت از این سرعت گیرها استفاده کردند و به عنوان محلی برای عبور عابر پیاده ازش استفاده نمودند !!!!

روزی روزگاری نه چندان دورتر ! شب خوابیدیم و صبح سر کوچه مان در همان خیابان مذکور نرده هایی وسط خیابون کشیده شده بود که حاکی از این بود که به زودی یک باند خیابون مختص اتوبوس خواهد شد و باند دیگر خیابون یک طرفه !!!! و ما مانده ایم که زین پس احیانا اگر بخواهیم برویم خانه مان ! چه باید کنیم ؟؟!!!

...........................................

به این میگویند طنز تلخ ! بخندید !

نوشته شده در جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اگر شما انترن محترم کشیک بودید و نصفه شبی بیماری شما را از خواب ناز بیدار میکرد که پس از 27 سال اعتیاد ! تصمیم گرفته ام ترک کنم در مورد او چه فکر میکردید ؟

       ١.نصفه شبی زده به سرش .

       ٢.هذیان میگوید .

       ٣.تصمیمش خیلی خیلی جدی است که تا صبح نتوانسته صبر کند .

       ۴.همه ی موارد .

 

 

و عکس العمل شما چه خواهد بود ؟

     1. به سلامت روان او شک میکنید .

     2. بسی او را به خاطر اراده ی قوی اش که حتی نتوانسته تا صبح صبر کند تحسین میکنید .

     3. می خواهید سر به تنش نباشد .

     4. تا صبح از دستش روانی میشوید ! 

...........................................

روان نگو ! بگو هتل ! حال میکنم اساسی!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

رفیق ... برگشتی و ته کوچه رو نگاه میکنی . و گریه میکنی . میگی دلم برای این کوچه ی کوچیک تنگ میشه . میگم برای رسیدن به کوچه های بزرگ باید از این کوچه های کوچیک دل بکنی . میگی آخه ته هیچ  کوچه ی بزرگی مادرت نیست که همیشه منتظرت باشه . از تو آینه ته کوچه رو نگاه میکنم که مادرت وایستاده و دست تکون میده . تو گریه میکنی و تو تاریکی نمیبینی اشکای منو . صدای ضبط رو بلند میکنم . و از کوچه ی کوچیک میپیچم تو خیابون .

رفیق ... خوب نگاه کن . این شهر لعنتی رو که یه روز آرزوی ترکش رو داشتی تا سه سال نمیبینی . این فلکه ی دانشگاه ... ایستگاه مترو ... جاده ائل گلی ... رفیق خوب نگاه کن . نمی خوام اشکامو ببینی .

رفیق ...  باورت میشه ؟ منکه باورم نمیشه . باورم نمیشه کسی که دارم میبرمش ترمینال که بره و سه سال دیگه برگرده همونیه که چهار سال دبیرستان رو هر روز تو راه برگشت به خونه باهاش بودم . مثل همون روزایی که دانشگاه تهران قبول شدی و تمام رابطه مون محدود شد به وقتایی که برمیگشتی خونه . یادش به خیر . روزایی که که تا ولیعصر پیاده میرفتیم و کلی میخندیدیم . و این یک هفته ی آخر که باهم بودیم ... همش یاد دوران مدرسه . اینکه کی چی گفت کی چی کار کرد ... یاد همه ی بچه ها و معلما ...

...  لحظه ی آخر به بهانه ی اینکه ماشین رو بد جایی پارک کردم زودی خداحافظی میکنم . و تا خونه ...  

... تو تاریکی  زیر این آسمون بی ستاره نشستم . هنوزم باورم نمیشه . دیگه دوران مدرسه تموم شده . هر کس رفته پی زندگی خودش . تو هم رفتی ....

 

داغلارا چم دوشنده

بلبله گان دوشنده

روحوم بدن ده اوینار

یادیما سن دوشنده ....

             بو گالا داشلی گالا

             جینگیلی داشلی گالا

             گورخارام یار گئچ گله

             گوزلریم یاشلی گالا

 

گیزیل گول اولمایایدی

سارالیپ سولمایایدی

بیر آیریلیخ بیر اولوم

هچ بیری اولمایایدی....

              بو گالا داشلی گالا

             جینگیلی داشلی گالا

             گورخارام یار گلمیه

             گوزلریم یاشلی گالا

نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

ویا : وقتی خاطرات بچه گی هادی افشا شود  .

هادی با دوستش از اون ور حیاط جذب لواشک لوله شده ی بزرگی شدن که آقای همسایه گذاشته بودتش جلوی پارکینگ و رفته بود ! تو عالم بچگی دزدکی رفتن سراغ لوله ی لواشک و با هزار مکافات یه تیکه ازش کندن و خوددن ! و از ترس آقای همسایه در رفتن . و این راز رو سالها بازگو نکرد تا اینکه ...

چشم هادی توی تلویزیون افتاد به همون لوله ی بزرگ لواشک و با لحن بچه گونه گفت : این لواشکا اصلا هم خوشمزه نیستن ! و ما جمیعا خندیدیم که ابله ! این که لواشک نیست ایزوگامه !

 و عمرا اگه خودش اعتراف نمی کرد ما نمی فهمیدیم که این بچه جای لواشک چی خورده بوده !

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دیگر هیچ وقت پیش نخواهد آمد که من تو اون مینی بوس لعنتی بشینم و بارفقا به سمت ده بریم ! و دیگر پیش نمیاد که بساط سنگگ و پنیر خامه ای به پا باشه . اه لعنتی . یه ماه دیگه هم گذشت و من باز هم دلتنگم .

وقتی بخشی شروع میشه آرزو دارم زود تموم شه و وقتی تموم میشه حسرت روزای گذشته رو میخورم . وقتی کشیکم دلم میخواد خونه باشم و وقتی خونه ام حسرت کشیک رو میخورم ! وقتی از جلوی کتابخونه رد میشم دوست دارم درس بخونم و وقتی وارد کتابخونه میشم انگار دارم خفه میشم .

... و من پر از ضد و نقیضم و این چیزی است که مرا آزار میدهد . اینکه نمی دانم چه میخواهم و برای چه زنده ام .

نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

قورباغه پرید !

دکتر جان ! روزت مبارک !

نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody