جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

ایرانم !

ویرانم !

من دیگر از تو بیزارم !

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

.... علم طب برای کسی که واقعا می خواهد بمیرد هیچ درمانی ندارد .

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ما آدما سیستم دفاعی فوق العاده ای داریم ! تا وقتی با کسی دوستیم عیباشو نمی بینیم . یا اگه میبینیم احساس میکنیم که طبیعیه . و وقتی از دستش میدیم تازه سیستم دفاعیمون فعال میشه و کلی عیب و نقص برای رفیق از دست رفته ! پیدا میکنه و بعد با خودمون میگیم : خوب شد که رابطه ام باهاش به هم خوردا ! حالا که خوب فکر میکنم میبینم چندان هم رابطه ام باهاش خوب نبود !

........ وقتی از دوستی جدا میشوید اندوهی به دل راه نمی دهید زیرا آنچه را که شما در او بیشتر دوست میدارید ای بسا که در جدایی در چشم شما بهتر جلوه کند . چنانکه کوهنورد وقتی از دشت به کوه مینگرد آنرا بهتر میبیند ....

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

داشتم دفتر خزعبلات نویسی انترنیم رو ورق میزدم که یک فقره هزار پا ! ( که غلط نکنم بیشتر از هشت تا پا نداشت ) از لای دفتر اومد بیرون و من در حالیکه باخودم میگفتم یعنی از کدوم بخش چپیده لای دفتر من ؟! با لطافت تمام دفتر رو فرود آوردم رو کله اش ! و الان مدت مدیدی است که زل زدم به لاشه ی لهیده ی این شونصد هزار پا که به طرز فجیعی دفتر و میزم رو به گند کشیده ! نکته ی هیجان انگیز اینه که یاد مداد رنگی افتادم ! مداد رنگی اسم گاهنامه ای بود که وقتی راهنمایی بودیم چاپ میکردیم . ایده ی گاهنامه از من بود ... 7 تا مدادرنگی بودیم ... من مداد سبز بودم ...گاهنامه شکل یه مداد بود که هر بار یه رنگ میشد و تمام مطالبش دست نویس بودن ... شوق بچه گانه ای بود که وقتی تو مجله ی استعدادهای درخشان اسم مدادرنگی رو آوردن احساس میکردیم انسانهای بسیار مهمی شده ایم ! حالا هر کدوم از مدادا رفتن یه طرف ... و من حتی یادم نیست هر کدوم چه رنگی بودن !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

استاد محترم داخل هواپیما یه مجله ای یافتن و مشغول مطالعه شدن ! بر حسب اتفاق با یکی از اساتید گوش حلق بینی شیراز مصاحبه شده بوده و از ایشون پرسیده بودن که نظر شما در مورد اینکه جراحی زیبایی بینی تو ایران خیلی زیاده چیه ؟ استاد محترم هم برآشفتن ! و گفتن که این آمار درسته ولی با توجه به اینکه بینی ایرانی ها نسبت به بینی اروپایی ها بزرگتره ! در نتیجه اینکه امار جراحی های ما بیشتره اصلا غیرمنتظره نیست !!!

واکنش استاد ما در هواپیما : این استاد به بینی ایرانی ها توهین کردن و باید به جرم توهین به بینی ایرانیان محکوم به پرداخت جریمه شوند !

واکنش ما : آیا این جریمه فقط به اونایی که بینیشون بزرگه پرداخت میشه یا تمام ایرانیان مشمول این جریمه میشن ؟!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

کرج که بودیم دوست داشتم پنجره ی اتاقم رو به آسمون باز میشد تا ستاره هارو میدیدم.الان نزدیک به 11 ساله که پنجره ی  اتاقم به آسمونی باز میشه که محض رضای خدا یه ستاره هم نداره !!!!

نوشته شده در جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

فرد مذکور میگفت دوتا کار مشابه رو به دو منظور مختلف انجام داده . اولی برای یه دوست و دومی به خاطر منافع خودش . نتیجه این بوده که کاری رو که برای دوستش انجام داده با لذت تموم کرده و کاری که برای خودش با زجر و آه و ناله !!!!

و بعد همین فرد مذکور نتیجه میگیره که هیچ لذتی تو این دنیا بالاتر از شاد کردن اطرافیان نیست .

......................................................

فرد مذکور میگه وقتی کتابی میخونی به کسی نگو ... اگه فیلمی میبینی به کسی نگو ... اگه جزوه ی جدیدی داره به کسی نده ... اگه مقاله ای داری برا کسی نخون ... اگه قراره کاری کنی که منافعی برات داره به رفیقت توضیح نده ... به رفیقت نگو که پروپوزالت در مورد چیه و با کدوم استاده ... به رفیقت نگو دیشب شام چی خوردی ! ... به رفیقت نگو برا آینده می خوای چیکار کنی ... به رفیقت نگو داری برای امتحان درس میخونی ...  حتی به رفیقت نگو که الان میخوای نفس بکشی ! کی میدونه! شاید اون یه دستی زد و از تو جلو افتاد !!!! و تو در اثر بی اکسیژنی خفه شدی !!!!

.....................................................

رفیق به طور اتفاقی مسیرش خورد و رفت بلیط گرفت که برا ادامه تحصیل بره چین ! و بعد چون همه چیز خیلی ناگهانی بود پشیمون شده بود و داشت کلی غصه می خورد که کاش نمی رفتم . منکه از دست دادنش برام خیلی سخت بود ... اونم برای سه سال ... خیلی دلم خواست که نره ... ولی چاره ای نبود .این پیشرفتی بود که براش آرزو داشتم .در نتیجه خون دل میل فرمودم و هی دلداری دادم که ابله ! دیوانه ای تو ! من جای تو بدم ال ... بل .... وای یه لحظه هم پشیمون نباش ! برو پشت سرت رو هم نگاه نکن ! و کلی چرندیات بافتم که پشیمون نشه و نشد . و بعدش که برگشتم خونه ..... بازم تنهایی ... جدایی ... به قول جناب علی مدیسین من : اگر فلوکستین نبود !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز وقتی بعد مدتها سر لجبازی و رو کم کنی پام رو گذاشتم رو گاز ووحشیانه کورس گذاشتم و دو تا چراغ قرمز رو رد کردم ... و دوباره برگشتم به اون وحشیگری های قدیم ... احساس کردم که برگشتم به زندگی !

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آقای ده ما از این زاویه

آقای ده ما ( دهی که ما این ماه میریم ) که از سربازی در رفته بوده یه جورایی شناسنامه شون رو گم و گور میکنه . بعدش با یه دختری که عاشقش بوده فرار میکنه ! و بعد چون اگه شناسنامه هه رو رو میکرده باید میرفته سربازی مجبور میشه دختره رو صیقه کنه ! و بعدها هم که بچه هاشون به دنیا میان به خاطر سربازی نرفتن براشون شناسنامه نمی گیره ! تا اینکه دختره به سن ازدواج میرسه و دست آخر آقای مذکور مجبور میشه براش شناسنامه بگیره و بعد کلی جریمه برای خودش هم شناسنامه ی جدید میگیره !

خانوم آقای ده ما از همون زاویه

خانوم آقای ده ما که مدتهای مدیدی به دلیل در دسترس نبودن شناسنامه آقای ده ما زن صیقه ای ایشون بوده منتظر شناسنامه و عقد نمی مونه و حالا بزا کی نزا !!!! تا اینکه آقای ده ما شناسنامه دار میشه و خانوم رو عقد میکنه و خانوم آقای ده ما پس از سالها به این نتیجه میرسه که بچه زایی تا کی ؟!!!

آقای ده ما از یه زاویه ی دیگه

آقای ده ما نه تنها وقتی شناسنامه دار میشه خانوم ده ما رو عقد میکنه بلکه فی الفور یه زن دیگه هم میگیره !!!! این موضوع که گرفتن زن دوم از شادی شناسنامه بوده یا دلیل دیگری در کار بوده هنوز بر ما معلوم نیست !

خانوم آقای ده ما از همون زاویه ی دیگه

خانوم آقای ده ما تا میبینه خانوم جدید آقای ده ما نیومده حامله شده دو دستی میزنه تو سرخودش و تصمیمش برای توبکتومی و سریعا جهت رقابت با خانوم جدید آقای ده ما اعلام میکنه که حامله است !

بهورز آقای ده ما از هر زاویه

خانوم آقای ده ما واقعا حامله شده و تمام زحمات بهورز در متقاعد کردن خانوم آقای ده ما در باب توبکتومی به بن بست برخورده !

جوجه انترن ده آقای ده ما از یه زاویه

چشم و هم چشمی تا کی ؟!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آقای همگروهی ضمن تشکر بابت خوردن بی اجازه ی باقیمونده ی طالبی من و سحر که طی آخرین کشیک با هزار مکافات با تیغ بیستوری بریده بودیمش داشت آبدوغ خیار و آشی قهوه ای که نصفه شبی خورده بودن رو وصف میکرد . از اونجایی که آقای همگروهی اهل شمال بودن و آش مذکور محصول یکی دیگه از همگروهای های ترک ... شم آشپزی من و سحر به هر سو رفت که این چه آشی بوده که قهوه ای بوده ؟!!! ولی متاسفانه به جایی نرسیدیم و آقای همگروهی شمالی هم چیزی در مورد آش مذکور نمی دونست ! تا اینکه به همگروهیان ترک پیوستیم و تو راه پرسیدیم اون آش قهوه ای چی بوده به خورد این دادین ؟!!! تازه آقای همگروهی آشپز ترک به فکر فرو رفته بود که یکی دیگه از آقایون همگروهی فریادی از سر شوق ! بر سر آقای شمالی برآورد که ابله !!! اون پودینگ بود نه آش !!!!

نوشته شده در شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خانوم متشخص میگفت : من به خاطر ماتیک شوهر کردم !!!!!
شکر خدا الان دیگه این معضل برا جوانان ما حل شده !!!!

نوشته شده در جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

بهاره رهنما تو وبلاگش نوشته :

ترکه انقدر واسه دوست دخترش نامه مینویسه که دختره با پست چی محله شون ازدواج می کنه

یک هفته است که این اس ام اس رو هی میخونم و هی میگم:آخی

گرچه دوران نامه های کاغذی دیگه به پایان رسیده اما بارم:آخی

 چه خوب بود دوران نامه های کاغذی اگه دوست دخترا زن پست چی ها نمیشدن و منتظر میموندن

و من این نوشته رو میخونم و احمقانه ! زار زار به حال اون نامه های کاغذی که روزی تمام شادی من بودن  .... گریه میکنم !

 خانوم رهنما ... دوران نامه های کاغذی تموم نشده .این دوره ی  آدمای اهل دله که تموم شده .

 

 

نوشته شده در جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این روزها تنها چیزی که از شنیدن خبر ازدواج انترن ها به ذهنم میرسه اینه که .....

می تونه رزیدنتی بده !!!!

نوشته شده در جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

وقتی آقای استاد گفت " معمولا فرزندان سوم به بعد ناخواسته هستند " سر همه چرخید به سمت آقای همگروهی بچه سوسول !!!!
و یکی گفت ... هی پری !!! تو رو میگه ها !!!! و همه هرهر خندیدیم !!!!

و آقای همگروهی بچه سوسول ! با بغض گفت ... نه ! آخه من تک پسرم !!!!

و ما همه با هم ... ایش ش ش ش ش !!!! دلیل نمیشه !!!! و خنده های شیطانی ادامه یافت !!!!

شرط میبندم امروز که میرسه خونه در اتاقش رو محکم به روی مامانش اینا میبنده و داد میزنه اگه منو نمی خواستید چرا به دنیام آوردید !!!!! و بعد زر و زرش عالم و آدم رو بر میداره و هق هق گریه اش سالها ادامه پیدا میکنه و اینقدر به نشانه ی اعتراض مسواک نمی زنه تا .....

فرداش که به جای سوناتا با بی . ام . و . آخرین سیستوم !!! اومد فک هممون رو پیاده میکنه که مامانم اینا ماشینمو عوض کردن که از دلم در بیاد !!!! ایش ش ش ش ش !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

معلم زبان این ترمم آقایی بود که کاملا متشخص به نظر میرسید . هیچ کدوممون رو از روز اول به اسم کوچیک صدا نکرد و به همه لقبی داده بود که با اون صدامون میزد . مثلا به من میگفت miss medicine . یک روز بعد از روز پدر کیف دستی ش رو عوض کرده بودن که یکی از بچه ها گفت : کیفتون مبارکه . یهو چشاش گرد شد و با حالت بچه گانه ای گفت هدیه ی خانوممه ! همش به من میگه چرا اینو برنمی داری . نمیدونه که میترسم خراب شه !!! و با هیجان فراوانی که انگار یهو منفجر شد ! گفت من میخوام اینو 50 سال .... 60 سال ..... شایدم بیشتر .... تا آخر عمرم ..... همینجوری نگهش دارم و بهش دست نزنم !!!! این ساعتم رو هم خانومم برام خریده ! ببینید ! و تا آخر کلاس همچنان ذوق زده بود !

.........................................................................

احیا

1. روزای اول بخش بود که یهو مریض

arrest کرد ! منم در حال و هوای اکسترنی در نقش تماشاچی رفته بودم بالا سرش ! وقتی پرستار داد زد که انترنا کمک کنن تازه متوجه شدم که دوران اکسترنی تموم شده !!!!

2. من و سحر تازه شنیده بودیم که خسرو شکیبایی فوت کرده و بعد از کلی افسوس و بهت و آه و ناله ! سر شام داشتیم بحث میکردیم که آخه چرا مرده ؟!!! تو تلویزیون دیدیم که نوشته به دلیل ایست قلبی و سرطان کبد ... سحر گفت فکر کن الان صدات کنن که مریض

arrest قلبی کرده و وقت احیا ببینی خسرو شکیبایی بوده !!! در همین حال و احوال بودیم که از دیالیز زنگ زدن که مریض arrest کرده بیاین !!!! و ما با سرعت خودمون رو رسوندیم و عملیات احیا رو شروع کردیم و حین ماساژ دنده های مریضم به سلامتی شکست و دسته آخر کاملا موفقیت آمیز ! مریض مرد !!!! این اولین مریضی بود که تو انترنی خودمون احیا میکریدم !

........................................................................

قلب

.... و این بخش هم تموم شد( البته اگه تمدید نشده باشیم ! ) .... هیچ وقت آرزو نمیکنم دوباره به این بخش برگردم ! تنها چیزی که دیدم خر حمالی مفت بود و یه سری پرستار و دکتر عقده ای که دست از پا خطا میکردی راپورت میدادن !!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody