جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 

هیچ چیزی در دنیا جذاب تر از تنبیه دسته جمعی نیست ! 

من کشیک بودم که رزیدنت محترم زنگید که به جز کشیک بقیه بیان درمانگاه که الانه که دکتر ... بیاد و پدرتون در بیاره ! بچه ها رفتن و من بسیار شادمان بودم که از آخرین درمانگاه استاد محترم جستم ملخک ! و لازم نیست تا ساعت 4 به باد فحش کشونده شم ! در همین توهمات بودم که دیدم بچه ها خرم برگشتن که دیرتر از استاد رسیدیم و اونم بیرونمون کرد ! کلی خنده بشد و بسیار نعره هازدیم که رزیدنت محترم زنگید که چه نشسته اید بیاین التماس کنید! اینا هم باز رفتن و باز پرتاب شدن بیرون ! البته تهدید به تمدید بخش هم شدیم جمیعا ! و باز هم شادان ! بچه ها تحت تاثیر قرار گرفته بودن و در به در دنبال سیگار میگشتن و یه عده هم اساسی معتاد شده بودن و ... کلی مسخره بازی در آوردیم و بعدشم رفتیم قیافه های من بمیرم گرفتیم و استاد با کلی افه گفت تنبیهتون این بود که درمانگاه رو از دست دادین! ما همه باهم تو دلمون ! تشویق بهتر از این ؟!!!!

به هر حال خرداد هم تموم شد ! به همین سادگی ! و حالا باید بگم خداحافظ اعصاب ! این روزا هر ثانیه ای که میگذره همش فکر میکنم دیگه بر نمی گرده . دیگه هیچ جای دنیا پیش نمیاد که تمدید بخش بشیم و بی تفاوت هرهر بخندیم !  دیگه من برنمی گردم این بخش ...   دیگه تکرار نمیشه که مسابقات بین بخشی برگزار کنیم و ... راستی! نگفتم که مسابقات بین بخشی منچ اجرا کردیم و من و سحر از بخش زنان به طرز فجیعی به بچه های بخش مردان باختیم !!!!  عجب ننگ بزرگی ! تازه میخواستیم  مسابقات درون بخشی رو که بردیم مسابقات بین بیمارستانی رو هم ببریم و به جام منچ بازان دسته اول راه پیدا کنیم !‌زهی خیال باطل !!  

نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من هاج و واج آمبو بگی بودم که داده بودن دستم که رزیدنت محترم گفت : میدونی بدترین قسمت این اعزام چیه ؟ اینه که انترن هم باید باهاش بره !!!!

و اینگونه شد که تمام خوشی های من در این باب که تا پاسی از شب بستری نداشتیم و فردا مورنینگ نمیدم تبدیل به آه و ناله و فغان شد ! ولی در هر حال شونصد بار شب بیداری می ارزید به یک مورنینگ با اتند محترم !

در همین حال پرسیدم حالا اگه اتفاقی افتاد تو راه من چی کار کنم ؟ رزیدنت محترم لبخندی حاکی از ای ی ی خاااااک بر اون سرت کنم زد و پرسید مگه تا حالا مریض اعزامی نداشتی ؟ من گفتم نه این تازه بخش دوممونه ! و رزیدنت محترم فریادی از سر شور و شعف برآورد که : ا ؟ پس هنوز جوجه انترنی !!!!!؟؟؟؟

..............................................

در راه رفت (ساعت 1 بامداد) :

من هاج و واج اینکه آیا رزیدنت وبلاگ من رو میشناخته که اون حرف رو زده یا همینجوری گفته ؟!!!

در راه برگشت ( ساعت 5 بامداد !!! ):

من هاج و واج رانندگی راننده ی آمبولانسی که صد در صد خواب بود !!!!

نوشته شده در شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

تراژدی اول :

من تازه با هزار جون کندن پوست تخم مرغ آب پزرو ریز ریز کنده بودم که پسرعمو جان با لبخندی حاکی از " ای خاک بر اون سرت کنم ! " گفت ببین اگه  تخم مرغ رو  بذاری بین دو کف دستت و چند بار قلش بدی پوستش غلفتی کنده میشه . ببین مال منو ... منم کلی افسوس خوردم که دیگه دیره و منم دیگه تخم مرغم رو پوست کندم ولی لبخندش دیری نپائید و اونم مجبور شد مثل من از تمام مهارتهای کشف نشده اش !!! استفاده کنه و تیکه تیکه پوست تخم مرغ رو برداره ! منم اصلا به روش نیاوردم که .... !

 

تراژدی دوم :

من و سحر داشتیم صبحانه میخوردیم و من با غرور تمام داشتم تعریف میکردم که ببین ! اگه این تخم مرغ رو بگیری بین دو دستت و قلش بدی ..... با اینکه سحر به روی من نیاورد ولی حال پسرعموم رو حین ضایع شدن با تمام وجود درک کردم !!!!!

 

تراژدی سوم :

سحر در جمع فک و فامیل سر صبحانه بسیار افتخار آمیزانه داشته توضیح میداده که ببینید !!! اگه تخم مرغ رو بگیرید بین دستاتون و قلش بدید .... دیگه کار به عملی نشدن پروژه و ضایع شدن آنچنانی نرسیده ! تخم مرغه عسلی بوده و قل خوردنش بین دستای سحر همان و جاری شدن سفیدی و زردی تخم مرغ بین دستاش همان !!!

 .............................................................

نتیجه ی اخلاقی :

١. از تجربیات دیگران که سینه به سینه نقل میشود استفاده نکنید .

٢. و یا اگر اصرار به استفاده دارید بروید در خفا این کار را کنید و این خفت و خواری را قبول نکنید !

٣.وقتی عبرت نمی گیرید و جریان را برای دیگران تعریف میکنید فحش های احتمالی بعدی را به جان بخرید !

۴. تخم مرغ نخورید و خلاص !!!! 

                                                                                                                                           

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

سکانس اول

استاد محترمه : حاج خانوم خوبی امروز؟
بیمار محترمه : سردرد شدید داشتم دیشب.
استاد محترمه : آخی ی ی ی ی  !!!!
..................
سکانس دوم
استاد محترمه : خانوم دکتر نظرتون در مورد علائم این بیمار چیه ؟
انترن محترمه : نظر خاصی ندارم !
استاد محترمه : آخی ی ی ی ی !!!!
...................
سکانس سوم
استاد محترمه : آقای دکتر MRI بیمار رومیخونید برامون ؟
رزیدنت محترم : علائم خونریزی در مدولا و ... روئیت میشه .
استاد محترمه : آخی ی ی ی ی !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

ساعت ۶ بود که با کلی آه و ناله بیدار شدم ... یه وسوسه ی شیطانی گفت یه لحظه چشماتو ببند ! و من بستم ! رزیدنت محترم رو دیدم که گفت امروز راند با منه استاد نمیاد ! یه ساعت دیر تر بیای هیچی نمیشه ! و من خوش بودم ! ........

این خوشی من دیری نپائید ... وقتی چشمامو باز کردم و فهمیدم که توهمی بیش نبوده .... ولی دیگه خیلی دیر بود !!!

............................................

حاشیه : تنها مزیت زندگی این روزا اینه که میگذره ... خیلی بدتر !

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا او مرده در من کاین چنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!
همچو آن رقاصه ی هندو باز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟
آه، آری این منم! اما چه سود
او که در من بود، دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود، آخر کیست، کیست؟

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دیروز وقتی همه خندان رفتن و من موندم تو  بخش اعصاب ... بدون هیچ وسیله ی رفاهی و غیر رفاهی ... بدون هیچ نوع خوراکی و کتاب ... احساس کردم کوزتی بیش نیستم که حتی تناردیه ها هم منو ترک گفتن !

......................................

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز بالاخره سحر طرز استفاده از چکش رفلکس رو یاد گرفت ! و در این باب گفت :

اگه خواستی یکی رو بزنی بگو بیام رفلکس هاشو بگیرم !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody