جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

اولین پدر همکلاسی درباب بچه داری گفت : خود بچه داری اصلا کار مشکلی نیست ... فقط سختی اش اینه که آراد من وقتی میخوای لباس تنش کنی اصلا باهات همکاری نمی کنه !!! آدم شک میکنه که مگه این آراد یکی دو ماهه نبود ؟ راست میگه دیگه ! بچه های این دوره زمونه همکاری نمی کنن !

................................................................

آقای اولین پدر همکلاسی میخواستن امتحان بدن . وارد که میشن میبینن شونصد تا اتند محترم آماده ی بمباران کردن هستن. اولین سوالی که از ایشون پرسیده میشه اینه که اپروچ شما به بیماری که با کاهش دید یکطرفه مراجعه کرده چی هست . آقای پدر آرامششون رو حفظ میکنن و میگن : برخورد ما با بیماری که با کاهش دید تک چشمی مراجعه کرده مسلما با بیماری که با کاهش دید دوچشمی مراجعه کرده فرق خواهد داشت . اولین کار این هست که ببینیم آیا این کاهش دید تک چشمی واقعا تک چشمی هست یا اینکه دوچشمی . حالا این کاهش دید تک چشمی ما دو حالت داره ... یا کاهش دید تک چشمی چپ هست یا کاهش دید تک چشمی راست که البته این در اپروچ ما به کاهش دید تک چشمی تاثیری نخواهد داشت . اون چیزی که مهمه اینه که کاهش دید ما تک چشمی هست یا دوچشمی چون اگه کاهش دید تک چشمی باشه یه سری از تشخیص های افتراقی مطرح میشه و اگه کاهش دید دوچشمی باشه یه سری دیگه از تشخیص ها ( اینجاست که اتندینگ محترم سرشوق میان که آهان ... بگو بگو ) و از طرفی اگه کاهش دید تک چشمی باشه یه سری از تشخیص ها کنار گذاشته میشه و ....

و اینگونه میشه که ما شاهد پرتاب آقای پدر همکلاسی به بیرون کلاس میگردیم !

...............................................................

بچه های انجمن برای بخش خون سفره ی هفت سین چیدن . از این کارشون خیلی خوشم اومد . نیمه های شب رفتم که بیننم سفره رو ... دیدم یکی از ماهی ها مرده ... حالم عجیب گرفته شد ....

................................................................

ما دیشب آخرین کشیک ENT رو هم دادیم و امروز شدیم انترن ماه 13 !

..............................................................

سال نو مبارک .

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

فرصت شما به پایان رسید !
تولدم مبارک !

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

شب از نیمه گذشته که صدای زنگ تلفن به صدا میاد و این یعنی ... انترن ای.ان.تی رو میخوان ! وقتی با کلی مکافات تازه چشمات گرم شده باشه میفهمی با چه اکراهی رفتم پائین . یه دختر بچه که دیروز صبح کله اش خورده به درخت و چاک خورده از این سر تا اون سر . اینکه چرا بعد از بیش از ٢۴ ساعت  نصفه شبی یادشون افتاده و دلشون به حال بچه سوخته بود رو گذاشتم کنار چون دیگه برام اثبات شده که ایرانی جماعت نصفه شب یادشون می افته که برن دکتر . اینکه نمیذاشتن موهاشو بزنیم رو هم یه جورایی میشد هضم کرد به هر حال دم عید بود و اگه مردم دختره رو کچل میدیدن ممکن بود عواقب بدی تو آیندش داشته باشه !!!!!!!  ولی ترکیب زرد و قهوه ای داخل زخم که به هیچ وجه با شستشو پاک نمیشد و بعد ها کاشف به عمل اومد که برای بسته شدن زخم توش زردچوبه و دارچین ریختن ! علاوه بر زر و زر یک ریز بچه و دستهای همراهاش که بر خلاف تاکید من مبنی بر دست نزدن به شان تمام مدت روی شان بود ! معجونی ساخت بس غیر قابل تحمل برای من که فقط و فقط با شنید صدای شترق یک پس گردنی آبدار قابل حل بود ! به هر حال سوچور زده شد و جهت خالی کردن عصبانیتم تو پرونده نوشته شد : مسئولیت هر گونه عفونت و حساسیت در اثر زرد چوبه و دارچین به عهده ی خود بیمار میباشد !!!

...................................................

بشتابید ! فقط دو روز فرصت دارید تا تبریک بگوئید !

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بعضی ها دو هفته بعد فارغ التحصیل میشوند ....

بعضی ها دو هفته بعد پزشک این مملکت هستند ...

بعضی ها چند ماه بعد در یکی از بیمارستانهای این کشور به بیماران رسیدگی خواهند کرد ...

...........................................................

 آن وقت همین بعضی ها تا ساعت ٨ شد و تایمش تمام شد دستکش هاشو در آورد و سوچور کله ی یکی رو نصفه ول کرد و گفت تایم من تموم شده ! و رفت .

اینم از شانس مریض بوده که وقتی تایم بعضی ها تموم شد براشون امبو نمیزدن وگرنه ... الفاتحه !

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

 

پارسال در چنین روزهایی من استاجری بودم پشت درهای به ظاهر بسته ی امتحان پرانترنی که تمام خیال پردازی هایش به روز امتحان ختم میشد . گویی فردایی پس از آن امتحان وجود نداشت و زان پس زمان خواهد ایستاد . تا آن زمان برنامه ی مرتبی داشتم که مرا از افسردگی و احساس بیهودگی به دور میداشت ... با هفت ضربه ی زنگ ساعت هرروز صبح از خواب بیدار میشدم و زمانیکه هشت ضربه مینواخت در کتابخانه بودم . آن ساعت از روز تنها وقتی بود که خودم را در کتابخانه تنها میافتم . فرصتی بود تا بتوانم پنجره ی قسمت آقایان را باز بگذارم تا هوایی تازه شود . ساعت یک که میشد به خانه بازمیگشتم و بعد از استراحتی که نمیشد نامش را خواب گذاشت راس ساعت 4 سر میز و کتابهایم بودم تا شب شود و دیگر نایی برای خواندن نماند . تنها چیزی که مرا از پا نمی انداخت رهایی از حس عذاب وجدانی بود که وقتی درس نمی خواندم مرا کلافه میکرد . آنقدر این برنامه تکراری شده بود که نفهمیدم کی وقت امتحان رسید . روز آخر بود و من تمام وسایلم را جمع کرده بودم ... انگار که میدانستم دیگر پا به این کتابخانه نخواهم گذاشت . امتحان را که دادیم حس استرس تبدیل به حس متفاوتی شد که فهمیدنش مشکل بود . میتوانستم با این حس کنار بیایم ولی برآمدن ازحس ناراحتی پس از آنهمه مطالعه و نتیجه ای که چندان دلچسپ نبود کار ساده ای نبود به یقین میتوانم بگویم پس از گذشت یک سال هنوز هم گاهی آزارم میدهد .

حس جدیدی که اکنون دیگر برایم تازگی ندارد حس بلاتکلیفی بود . چطور در حالیکه هنوز از حال و هوای استاجری بیرون نیامده بودم انترنی میشدم که ذره ای اعتماد به نفس نداشت ؟ چطور وقتی کشیک بودم احساس نمیکردم که زندانی ام ؟ چطور از سوال پیچ کردن بیمار در مورد ناراحتی اش خجالت نمی کشیدم ؟ چطور شبها وقتی صدای زنگ تلفن به صدا در میآمد شاکی نمیشدم و به مریضی که از درد به خود می پیچید ناسزا نمیدادم ؟ چطور از استرس مورنینگ دادن تبخال نمیزدم ؟

... ولی اکنون مدتهاست که در فکر روزهایی هستم که گذشت . یک سالی که هر روزش را در بیمارستان بودم و گاهی شبهایش را هم به تنهایی در زندان اختصاصی انترنی سر کردم . شبهای جراحی سینا و مسافت طولانی بین اورژانس و پاویون و بخش و سوختگی ... شبهای اعصاب رازی و آرامش بخش تا صبح ... شبهای قلب مدنی و زنگ بی وقفه ی تلفن ... شبهای روانپزشکی رازی و قرص ماه و سکوت و تنهایی و تنهایی تا خود صبح ... شبهای کودکان فرمانفرمایان و استرس مورنینگ تا صبح ... شبهای اورژانس امام رضا و طلوع زیبای آفتاب از پنجره ی سی پی آر ... شبهای پوست سینا و خواب راحت تا خود خود صبح ...

نمیدانم چرا اینقدر زود گذشت ولی میدانم چگونه گذشت ... میدانم چطور از استاجری خجالتی و غیراجتماعی انترنی ساخت با اعتماد به نفس که یاد گرفت با بیمارش چگونه صحبت کند تا او را به عنوان پزشک قبول کند و چگونه بدون اینکه کسی کارش را تائید کند نسخه ی بیمارش را بنویسد . میدانم 6 ماه باقیمانده هم به سرعت خواهد گذشت. تفاوت مسئله اینجاست که این بار تمام برنامه هایم ختم به روز آخر شهریور نمیشود و بدتر از آن مشکل اینجاست که آن حس بلاتکلیفی هر روز در من قویتر میشود . 6 ماه دیگر من پزشکی هستم که هیچ برنامه ای برای آینده اش ندارد ... پزشکی که از آن کتابخانه بیزار است و راهی جز ادامه ندارد ... پزشکی که نمیداند فرار کردن راه حل بلاتکلیفی اش نیست ...

                    درون سینه ام دردیست خونبار

                               که همچون گریه میگیرد گلویم

                                           غمی آشفته دردی گریه آلود

                                                     نمیدانم چه میخواهم بگویم ...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شب از نیمه گذشته بود ( بهتره بگم دیگه دم دمای صبح بود !‌) که گفتن برم اورژانس برای یه سوچور پیشانی ...

یه دختر ١۵ ساله بود که باباش با دسته ی جاروبرقی پیشونیشو مورد عنایت قرار داده بود و از این سر جر خورده بود تا اون سر ! و جالب اینجا بود که هر دو ثانیه یه بار باباهه تاکید میکرد که جاش نمونه هااااااا !!!

تقریبا همه تو اورژانس شاکی بودن که چه پدریه این ... و چیزی که بیشتر کلافه شون میکرد این بود که من اصلا عین خیالم نبود ! انگار خیلی عادیه !

و وقتی جویای جریان روشن فکری من شدن با این جمله مواجه شدن که ....

اولمازدی ساخلییدی سحرچاقی ووریدی ؟؟

ترجمه ی سلیس :

حالا نمیشد نگه میداشت صبح میزدش ؟!!!!

نوشته شده در جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody