جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

۵ دقیقه مونده بود ... هر کی میاومد میگفت داری خلاص میشی دیگه ؟
دکتر علا اومد گفت دیگه تموم شد ... راحت شدی !

ساعت ٨ شب بود ... آخرین کشیک اورژانسم تموم شد و من هنوز دلم میخواست یه شب دیگه طلوع آفتاب رو از سی پی آر ببینم ....

دکتر علا گفت دیدی روز اول گفتم وقتی تموم شه حسرتش رو میخوری ؟ و کسی نفهمید تغییرات رفتاری من از صبح به خاطر تموم شدن این بخش بود ...

سلام بر ماه یازدهم انترنی ....

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

... :  این الانه که ارست کنه ...

بدترین جمله ی سی پی آر اینه ...

...  : خب دیگه کاری نمیشه کرد ...

و این از اولی بدتر ...

... : چقدر طول کشید ... پس چرا نمیمیره ؟

و این انتظار    

                 تلخ تر .

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هیچ کس باورش نمیشد اورژانس تروما ساعت یک نیمه شب اینجوری بشه . انگار که ظهر عاشوراست و یه شعبه از اورژانس تروما رو تو میدون جنگ زده باشیم ! به یک باره از در یه اتوبوس سیاه پوش خونین و مالین ریختن تو اورژانس ! کاشف به عمل اومد که دوتا دسته رسیدن به هم ... اولی گفته ای ووووو ! امروز که نوبت ماست تو این خیابون عزاداری کنیم شما چرا اومدین ؟ اون یکی گفته خب بفرما سند خیابون با شیش دانگش مال شما ! بزن طبلو ! دسته ی شماره یک شروع کردن و هنوز صدای دهل در نشده که دسته ی دوم بلند تر ترکوندن ! حالا هی این ولوم رو بکش بالا اون بکش بالا ! و در آخر کار به زد و خورد کشیده شده ! نامردا از چاقو و قمه و زنجیر گرفته تا سنگ و کلوخ هر چی دستشون بود زده بودن تو سر و کله ی هم ! اتاق پانسمان واقعا عاشورا بود ! از بوی خون متهوع ( اسم مفعولی تهوع !!! ) میشد آدم ! هر کس از یه طرف میدوخت . حتی انترن ای ان تی هم به جمع اورژانسی ها پیوسته بود و همه با هم نقش چرخ خیاطی رو بازی میکردیم ! یه لحظه دیدیم دعوای لفظی بین دو عدد از این بیماران در گرفت و کلمات بسیار رکیک رد و بدل شد ! بعد از اون هر دو نفری رو که وارد اتاق پانسمان میکردیم تا بدوزیمشون ! اول میپرسیدیم که شما مال این دسته اید یا اون یکی ؟؟؟!!!! مبادا که دو نفر از دو دسته ی متفاوت باشند !!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

کشیکهای شب حال و هوای خاص خودشو داره ... مخصوصا وقتی اورژانس داخلی هستی. هر کی از یه طرف تو رو میکشه که اول به مریض اون برسی. من شخصا تا ساعت ١٢ شب به هر ساز مریضا میرقصم ! گاهی اینقدر نازشون رو میکشم که خودم هم شاکی میشم ! حتی اگه مریض معتاده یا اگه خودکشی کرده یا اگه هیستریکه ... ولی کافیه ساعت از ١٢ بگذره ! بسان سیندرلایی که به اصل خود بازگشته (‌!!!‌) دیوانه وار سر مریضا داد میزنم ! و وقتی سحر اینگونه شد ( الان میگم چگونه !‌) متوجه شدم که ایراد از من نیست !

همراه یه مریض از دامان سحر چسپیده بوده که یالا بیا مریض من رو ببین ! و اینقدر سیریش شده که یهو سحر از کوره در رفت و دااااااد زد که مگه نمیبینی مریضم داره میمیره ؟ بذار اینو ببینم بعد میام بالا سر تو ! حالا شما حال اون مریض و همراهاش رو که سحر گفت داره میمیره رو تصور کنید !

............................................

خبر رسید که بیلی سر مورنینگ گفته تو وبلاگاتون چرت و پرت در مورد ما ننویسید ! یا اگه مینویسید لااقل اسماتونم بنویسید !!!! ببینیم چی میگید پشت سر ما !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اینجا ... آخر دنیاست ...

سی پی آر ...

و آنچه در این آخر دنیا زیباست ... طلوع آفتاب از پس پنجره ی سی پی آر پس از یک شب کار مرگ آور است !

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اینجا اورژانس است !  ....

( اطفال تموم شد و دلمون برای بیلی تنگ میشه ! به مدت یک ماه در قید حیات نمیباشیم ! )

......................................................

این روزها انگار همه چیز رو دارن ازم میگیرن ... انگار آخر دنیاست و من وقت کم دارم ... به هیچ وجه حاضر نیستم لحظه لحظه های عمرم رو حتی به خاطر خوابیدن هم از دست بدم ! این میشود که شب و روز و خورد و خوراکمان به هم میخورد و شدیدا بیمار میشویم !

این روزها فکر میکنم عاشق شده ام ... عاشق این دنیا !

نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody