جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

پدر جان از آن سوی خانه مرا فریاد میزنند که : هوی بچه !!!!  خمیر دندونو بده !

جوجه در دلش میگوید : وا ! مگه خمیر دندون تو کیف منه  !!! عجب زمونه ای شده ها ! این پدر ها چه انتظاراتی از آدم دارن !!!

..............................................................

ابله !‌ وقتی دست تو کیفت کنی و ببینی که یک عدد خمیر دندان ته کیفت است میفهمی که این پدر ها همچین پر بیراه هم نمی گویند !!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بین چند تا بچه ی قد و نیم قد با سر و صورت و لباسای کثیف قرار گرفتم که همشون یه آرزو داشتن ... با تمام وجود تصمیم گرفتم آرزوشونو براورده کنم ... داشتن یه سقف برای زندگی... فکر کردم کاری نداره که ... یه خونه براشون میگیرم ... دستم رو تو جیبم کردم ... ای دل غافل ... من که این همه پول ندارم ...و رد شدم ... لرزه ای که به اندامم افتاده بود از سرما نبود ... کسی نمی دونست ولی خودم که میدونستم ... از فهمیدن این حقیقت تلخ بود که اگه پول داشتم دیگه با این اطمینان دست توی جیبم نمی کردم ....

....................................................................................................

خدایا ... لعنت به این زمینی های پول پرستت ....

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آقای همکلاسی که اخیرا قاطی مرغها شده اند در جواب تبریک جمعی از همکلاسی های دختر فرمودند :‌شما ها همتون دخترای خوبی بودیدا !!!

...................................................................

یعنی منظور آقای همکلاسی از این جمله چی بوده ؟!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ما خیلی جوجه تر از الانمان بودیم که در  یک سمیناری در باب ایدر با ما مصاحبه نمودند و پرسیدند اگر بیماری مراجعه نماید و بگوید من ایدز دارم و شما مجبور باشید بخیه بزنیدش این کار را میکنید آیا یا نه ؟! ما هم در کمال صداقت ( که الان کاملا احساس بی چشم و رویی میکنم !!!‌) گفتیم البته واضح و مبرهن است که نه ! و کلی هم دلیل آوردیم ! و آخرش هم لبخندی زدیم که یعنی خیلی قانع کننده بود برای خودمان !!! الان که کمی گنده تر شده ایم و و در تمام شبکه های خبری میشنویم و میبینیم که دانشمندان ایرانی داروی ایدز را کشف کرده اند کلی شرمنده میشویم !!! ...............................................................
نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من و هادی داشتیم میرفتیم تو آشپزخونه که شام بخوریم ... هادی قبل من دوید و خونه لرزید ! داشتم فکر میکردم که این هادی هم بدفرم دراکولا شده ها !‌ راه میره خونه میلرزه !!!! نگو مسئله جدی تر بوده !!! زلزله ۴.۶ ریشتری ... بعدش دوباره زلزله شد ... تا صبح از دست این خاطرات در و همسایه که فقط وحشت به دل آدم راه میده خوابمون نبرد !‌ میگفتن : بم هم همینطور بود دیگه ! شب خوابیدن صبح دیگه پانشدن ! ترکیه رو که یادتونه اونم دقیقا همینجوری بود ... مامان جان هم که انگار اخیرا فیلم زیاد دیده باشن دائم توهم میزدن که الان خیابون از وسط دو تیکه میشه ما فرو میریم پل میریزه رو سرمون بعدش آتشفشان فعال میشه و گدازه های آتیش میریزه رو سرمون و آخرش که همه چی تموم میشه شدید بارون میاد و شهر با خاک یکسان میشه و ما میایم بیرون و حتی نمی تونیم خونه مونو پیدا کنیم !!!! فقط من نمیدونم با این همه بلا چه جوری ما قرار بود زنده بمونیم و ببینیم که شهر با خاک یکسان شده !    صبح دوباره ... عصر دوباره ... د بابا ول کن دیگه شورش در اومد !!!! زلزله هم یه بار ... دو بار ... نه اینکه ۴ بار !

........................................................................

۱. خدایا دیشب واقعا فکر نمی کردم امشبی هم باشه ! 

۲. جالب اینجاست که همه یه جورایی راضی به مرگ بودن منتها فقط به شرطی که همه ی اعضای خانواده با هم باشن !!! ...  

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

وقتی میخواستم ارتودنسی کنم دو تا پزشک مشهور بهم معرفی کردن و دلیل انتخاب اون یکی دکتر نزدیک بودن مطبش به خونه ی ما بود و به نظر خودم کاملا قانع کننده بود !! پارسال وقتی تو مطب بودم پدر و دختری اومده بودن که پدرش اصرار داشت که وقتش قبل از ساعت سه باشه . وقتی دندانپزشک علتش رو پرسید گفت ما هر ماه از بندر انرلی میایم تبریز و اینجوری تا ساعت ۹-۱۰ میرسیم خونه !!!!! نه تنها دهان من این هوار باز مونده بود بلکه دکتر هم متعجب بود که مگه اونجا یا رشت دندانپزشک ندارین ؟!!!!!!

...........................................................................

عجیبا غریبا !!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شوهر خاله ی محترم ( که مهندس میباشند ) جهت مچ گیری می پرسند : کدوم عضلات تو بشکن زدن کار میکنن ؟

اکسترن محترم جهت روکم کنی میفرمایند : گلوتئوس ماگزیموس و  گلوتئوس مدیوس و گلوتئوس مینیموس !!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اعتراف مینماییم که پزشک مرده آنچنان که تصور مینمودیم جالب از آب در نیامد !!!

نوشته شده در پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

... در مقابل چشمای از حدقه در اومده ی من ۷ ساله پتو رو از روش کنار زدن و گفتن اینی که میگفتی متکاس پیچیدیم تو پتو ؛ نی نیه !!!  چشمای من گردتر شد و گفتم اینکه بنفشه ؟؟!!!! ... !!!
......................................................................

هادی جونم : تولدش مبارک .

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

برف ! برف !!! وا ؟ برف ؟‌ اونم الان ؟ آذر باشه و تبریز برف ندیده باشه ؟؟؟

امسال دیر شد ولی خب !‌ بالاخره برف بارید!‌ و همه جا سفید شد . جانمی جان !‌ فردا چه برف بازی ای بترکونه اکسترن محترم اطفال !!!!!

نوشته شده در شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody