جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

پشتیبان محترم : هفته ای چند ساعت درس میخونی ؟
هادی : ۲۴۶ ساعت!

پشتیبان محترم :‌ آفرین . ولی سعی کن بیشترش کنی !!!

......................................................................

و من عین ابله ها هنوز هم درگیر ضرب ۲۴ در ۷ هستم !!!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هندسه ریمان :

هر زاویه ی مثلث 90 درجه است . خطوط موازی همدیگر را قطع میکنند .

هندسه ی لوباچفسکی :

هیچ مثلثی زاویه ی 90 درجه ندارد . تمام زوایای مثلث حاده است . خطوط موازی از هم دور میشوند.

.........................................................

نتیجه ی اخلاقی :

حتی اگر صورت مسئله هم برابر باشه تو هیچ جای دنیا دو نفر شبیه هم پیدا نخواهید کرد .

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

نرگس :‌ هادی ۵۰ تومن خورد داری  این چک پول منو خورد کنی ؟

هادی :‌ آره تو کمده بردار !

نرگس از تو اتاق داد میزنه : اینکه فقط ۱۰ تومنه !
هادی :‌خب تو حالا همونو بردار بقیشو من هر ماه میدم تا ۴ ماه !!!!!

نرگس ... هاج و واج ازسیاست این بچه !!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آدم هم اینقدر خوش شانس ؟!!!

دیگه من هر قدر هم که خوش شانس بودم ورقه ام تو آموزش گم نمی شد استاد هم گیر نمی داد که الا و بلا دوباره باید امتحان بدی !!!

سحر تو دیگه کی هستی !!! دست لاله رو از پشت بستی !!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

همه ی اون نامردایی که رفتن تو بلاگ ریحان برا بلاگ من اسم گذاشتن اگه مردین بیاین اینجا خودتون رو معرفی کنید !!!!
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی !!! که بنا به مسائل امنیتی نباید اسمشو بگم !! سر یه امتحانی !!! که بازم نباید اسمشو بگم !!! تقلبش رو گرفتن و یه تیکه کاغذ بهش دادن که اعتراف کنه که این تیکه کاغذا مال اون بوده ! و امضا کنه !!! و همون یکی تصور کنید در باب دفاع از خود چی نوشته !!!!

... : از اینایی که من با خودم آورده بودم هیچی سوال نیومده بود !!!!!  

                                   امضا !!!!

..............................................................................................................

میگم یه اعتراض هم میخوای بده که چرا از اونا سوال نداده بودن !!!!    

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

.... روحی به خیالش آمد وارد جسمی شود و آن را تکانی دهد و بی اعتنا از آن بگذرد ... غافل از اینکه که در جسم گرفتار میشود .....
نوشته شده در شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

میگما !!! فک کنم رز جدی جدی جک رو نمی خواسته ! نه ؟
خب اگه میخواستش یه کم هم جاهاشونو عوض میکردن !!!!!
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دیروز تو جمعی بودم که داشتن در مورد یه جلسه ی روان شناسی صحبت میکردن . من فقط گوش میکردم و هر از گاه لبخندی به سوی متکلم وحده پرتاب میکردم که یعنی تو باغم . متکلم محترم که خیلی تحت تاثیر جلسه ی روان شناسی قرار گرفته بود داشت از انرژی های مثبت و منفی صحبت میکرد و تاکید بر این داشت که برای زندگی بهتر باید از خودمون انرژی های مثبت در کنیم و به همه چی با دید مثبت نگاه کنیم ... بحث دست به دست میچرخید و سر من از این سخنران به اون سخنران ! یهو به خودم اومدم و دیدم موضوع تبدیل به یه سری بزن بزن و قتل و کشت و کشتار کشیده شده و هر کس داره از آخرین اطلاعاتش در مورد آخرین قتلهای شهر حرف میزنه . همین شهر خودمون ! شهری که من توش احساس امنیت میکنم . شهری که من به تک تک آدماش اعتماد میکنم . و تاکید شدید بر این موضوع بود که نباید به هیچ قضیه ای با دید مثبت نگاه کرد و به کسی اعتمادکرد !!!! بازم بحث دهن به دهن چرخید و سر من با دهانی باز به سمت متکلمین مع الغیر ! اینقدر بحث شیرین و جذاب به نظرشون اومده بود که هیچ جوره حاضر نبودن کوتاه بیان . حتی در سکوت کامل هم هیچ کس حاضر نشد جمله ی منو بشنوه که تو رو خدا بحث رو عوض کنید ! جلسه تموم شد و یه روز هم ازش گذشت و من هنوز در عجبم که کجاست اون همه توضیح و دفاع از انرژی مثبت ! انگار هممون فقط بلدیم حرف بزنیم ...

.........................................................................................................

یه تیکه حرف نامربوط

 هیچی مثل دادن یه آبنبات به کسی که برای اولین بار دیدیش یا درست کردن حباب صابونی تو ماشین و فوت کردنش تو صورت یه دوست که خیلی هم تو اون لحظه معقول به نظر میرسه و تماشای خنده و ذوقش نمی چسپه .

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست ....

نوشته شده در چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یک دو سه .... یه  

یک دو سه .... یه فکر پلید

یک دو سه .... یه sms دیگه

یک دو سه .... یه عالمه خدا خدا

یک دو سه ..... یه  sms

sms

یک دو سه .... یه فریاد ... یه شوق ... یه سری حرکات ناموزون !

......................................................................................................

6 ماه بود که داشتم سعی میکردم که مهشید بیاد تبریز . منتها به هر دری میزدم نمیشد ... تا اینکه امروز یه اس ام اس از رفیق رسید که دارم میام خونه . به ذهنم رسید که کاش میشد مهشید هم باهاش بیاد . یه فکر پلید ! نه ! یه فکر بکر .... و نتیجه داد ! خدایا داره میاد . بعد از 12 سال داره میاد .... باورم نمیشه .... خوشحالم خیلی ....

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز بالاخره رفتم ... تنهای تنها . رفتم کوه ... از اون بالا تمام شهر رو میشد دید . ساعتها محو شهری شدم که ازش متنفرم ... فکر کردم تنها بودن هم زیاد بد نیست ... اصلا بد نیست . در حالیکه تو این فکر غرق بودم زنگ زدم به یه دوست قدیمی ... خیلی قدیمی ... صداش رو که شنیدم یه گرمایی رو صورتم گفت تنهایی بده . خیلی بدتر از اون چیزی که فکرشو میکنید .
نوشته شده در چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دیدید این نظر خواهی مفید بود ؟!!! دست همه ی اونایی رو که یواشکی می اومدن میخوندن رو رو کرد !!! وگرنه سابقه نداشت تعداد نظر های من بالای ۳۰ برسه !!!!

.................................................................................................................................

یه مدتیه تو راه برگشت از بیمارستان دلم ضعف میره که کنار اتوبان نگه دارم و از اون بالا شهر رو نگاه کنم ... ولی هیچ وقت نشده .

امشب حالم خفن گرفته .... خیلی بده که چند ماهی منتظر یه اتفاقی باشی و بعد از اون همه انتظار اون اتفاق نیافته ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody