جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

ما را پدرجان اصرار كردند كه آمپولشان بزنيم !

زدن آمپول همان و محروم شدن از ارث همان !

نوشته شده در جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

به جان خودم من دست از این خنگول نویسی ها برنمیدارم ! فقط یه مدت قاطی ام !‌ کلا زندگی داره یه حالی بهمون میده ! جاتون خالی روز اول در و دهات با کلی امید و آرزوی هلو خوری !‌ حتی به پلیس راه هم نرسیدیم ! ماشین پنچر شد دست از پا دراز تر در حالی که اینو میخوندیم برگشتیم !!!! :

آقا راننده شاد الاسان سن که بیزی شاد اله دین !!!!

... ادامشو بلد نیستم فقط همین قدر استعدادم رسید که اینو یاد بگیرم !!!!   هر کی بلده بگه ! بعد بره جایزه رو از ریحان بگیره !‌ به ۱۰۰ نفر زانتیا میده !!!!

( برای اونایی که ترکی بلد نیستن !‌ آخی !!!! : مصداق تو راه بودیم خوش بودیم سوار لاک پشت بودیم !!! با مفهومی کاملا نامفهوم !!!! )

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 -  تعطیلات کجا میری ؟

 - پاریس !

 - هوم ! من وریحان هم میریم کنار ساحل !

( حاشیه : بعد از مدت های مدیدی من و ریحان حضور گند خود را به هم رساندیم !!! )‌

...................................................................................................................

بعد از دو سه تا پست مزخرف  متوجه شدم که وقتشه با زبون خوش در اینجا رو تخته کنم .....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من موندم ! چه جورایاس که من که این همه پیاده رفتم و صرفه جویی و اینا کردم  ۱۳۰ تا بنزین زدم پدر جان هم که این همه رفتن اومدن ایشونم ۱۳۰ تا ؟!!! واقعا یعنی چی میشه این وسط ؟؟؟ دارم کم کم مشکوک میشما !!!!
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هوم ! فردا که شد هیچ.... پس فرداش هم تمومید!!! آدما همیشه فکر میکنن فاصله ی امروز تا فردا کلیه ! به هر حال ! دوباره مدرسه مون باز شد و به روال عادی برگشتیم ! رفتیم فیلد ! جاتون خالی حسابی میریم در و دهات !!! هلو خوری !!!!!
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

وای ! فردا ............

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اينكه بگوييم آزاديم يعني اينكه ميدانيم داريم چه ميكنيم ! .... ويل دورانت

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

فردا آخرين روز تعطيلاته ! تعطيلات ! واقعا حرف احمقانه اي بود ! دارم وحشي ميشم ! آهسته وحشي ميشم ! به لطف تعطيلات به هر چي اعتقاد داشتم الان ندارم ! همچنان

life will go on ....
نوشته شده در یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مسائلي هست كه دلم نمي خواد بنويسم ولي همش مربوط ميشه به اين تعطيلات كذايي... شكر خدا چندان هم بيكار نموندم ولي .... دلم خيلي گرفته .....

anyway,Life will go on

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ميبخشيدا ! خيلي خيلي ميبخشيد . ولي ميشه يه كم منو مجاب كنيد ؟!!! كدوممون در طي اين سالها كه بزرگتر شديم بدتر نشديم ؟ كدوممون همه ي پاكي ها ي بچگي رو حفظ كرديم ؟ كدوممون دروغ نمي گيم ؟ كدوممون غيبت نمي كنيم ؟ كدوممون حسادت نمي كنيم ؟ كدوممون خيلي راحت و البته به موقع به اوني كه دوستش داريم ميگيم دوست دارم ؟ كدوممون كاري نمي كنيم كه پشيمون نشيم ؟ كدوممون به ديگران خوبي ميكنيم بدون اينكه انتظاري داشته باشيم ؟ كدوممون به هم مهر و محبت داريم ؟ .... البته هيچ كدوممون ! پس لطف كنيد اين همه از بي مهري حرف نزنيد...تمومش كنيدديگه . خسته شدم بس كه تو هر ويلاگ رفتم از شكست عشقي و افسوس و گلايه از بي مهري خوندم .
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خداییش وقتی به رفقا میگفتم تعطیلات خوش بگذره فکر نمی کردم به منم اینقدر خوش بگذره ! من تعطیلات ۱۵ روزه ی خودمو دارم در کنار دریا سپری می کنم ! جزایر قناری ! هر روز صبح خودم پامیشم چه چه میکنم ! یه کم میزنم میترکونم ! بنایی حمالی علافی .... الکی خوشیم دیگه ! دعا میکنم این تعطیلات لعنتی زود تموم شه ! پوسیدم تو خونه !
نوشته شده در یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

کامنت دونی ما هم به راه افتاد ! منتظر شنیدن شما هستیم !
نوشته شده در یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

با اينكه بابايي من هيچ وقت خونه نيست.....

با اينكه بابايي من اگرم خونه باشه بيدار نيست ....

با اينكه بابايي من بعضي شبا خونه هم نمياد....

با اينكه بابايي من بعضي وقتا خيلي گير ميده ....

با اينكه بابايي من يه كم آمپر غيرتش زود بالا ميره ....

با اينكه بابايي من سخت دستش تو جيبش ميره .....

با اينكه بابايي من اگرم دستش تو جيبش بره در نمياد ....

با اينكه بابايي من شب دير بيام خونه اخم ميكنه .....

با اينكه بابايي من همش ميپرسه امتحان چي شد چند شدي .....

با اينكه بابايي من هر شب ميپرسه كدوم بخشي ....

با اينكه بابايي من هيچ وقت نه نمي گه آره هم نمي گه ...

با اينكه بابايي من خيلي با من تفاوت سني داره .....

با اينكه بابايي من هميشه مي گه باشه بخر پولشو مي دم و زودي يادش ميره ....

با اينكه بابايي من وقتي ميگم زانتيا ميخوام چپ چپ نگاه ميكنه ....

با اينكه بابايي من هيچ وقت روز تولد من يادش نيست ....

با اينكه بابابيي من سيبيل داره و حاضره سرش بره ولي سيبيلش نه .....

ولي نمي دونم چرا بيخود و بي جهت دوستش دارم خيلي زياد ! ( شعرهم بايد خودش بياد !!!‌) 

 .................................................................................................................

پ.ن :

( به نظرتون با اين پاچه خواري زانتيا رو شاخمه ؟!‌ )

نوشته شده در جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پدرمان داشتند سخنراني مي نمودند كه ما اگر سرمان هم برود دست به سوي كارت هوشمند سوخت فرزندمان دراز نمي كنيم ! ما هر نوع نياز به كارت هوشمند سوخت را انكار ميكنيم ! ما كاملا خودكفا هستشم ! ما اصلا خودمان به منابع بنزين دست يافته ايم و ..... ما هم هي لبخند به سوي او پرتاب ميكرديم و در دلمان مي گفتم اي ول ! چه پدري ! در همين حال بوديم كه فرمودند كليد ماشينمان را بدهيم مي خواهند بروند بيرون ! .... فكر نكني به خاطر بنزينه ها !‌ ماشين خودم تو پاركينگه حال ندارم درش بيارم !!!!

( شيطونه مي گه : ..... بابايي ! فكر نكني به خاطر بنزينه ها ! كليدم تو كيفمه حال ندارم درش بيارم !!!! )

نوشته شده در جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

جوجه : من اين محمد نوري رو خيلي دوست ميدارم .

مامانش : آره آره منم !

جوجه :‌ صداش محشره كاش يه كنسرت تبريز هم مي اومد .

مامانش : آره اگه مي اومد من حتما ميرفتم !

جوجه : ها ! منم !

مامانش : كنسرت اندي هم بذارن من ميرم !

جوجه :‌ اگه بگن كنسرت اندي و نوري با همن كدومش رو ميرفتيد ؟

مامانش :‌ البته واضح و مبرهن است كه .... اندي !!!

جوجه : حالا اگه بگن كنسرت نوري مجانيه ولي اندي 20 تومن چي ؟

مامانش : معلومه ! اندي ! تو چي ؟

جوجه :‌ چه مجاني چه پولي ... نوري !

مامانش :‌ خاك وچوك ! دختر ديوانه شدي ؟!!! آدم كنسرت شنگول منگول اندي رو ميذاره ميره نوري ؟!!!

جوجه : هوم ! مخصوصا اگه بخواد تنها با پيانو بخونه !

مامانش : .... !!! واقعا ديوانه اي !!!

جوجه : ا ! مامان ؟؟؟ از شما بعيده ! خانوم به اين با شخصيتي !!!

..............................................................................................................

جوجه تو ذهنش :‌ حتي تو اين يه مورد هم تفاهم نداريم ! اندي خدا بگم چي كارت نكنه !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

جوجه بازگشت ! با کوله باری از .... هیچی ! در این مدت که هک شده بودیم کلی خوشحال شدم !‌ چون چیزی برای نوشتن نداشتم ! سیکل معیوب طی میکنم ! هر روز بد تر از دیروز ! به هر حال ما برگشتیم !‌ اولین روز تعطیلات !
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody